-
دیوار کوتاه وبلاگ
دوشنبه 2 شهریور 1405 20:03
چند وقت پیش که برق قطع شد برای گذران سریعتر زمان بیبرقی داشتم تو گوشی میچرخیدم که به یک به اصطلاح ریلیتی شو برخوردم. بخاطر مناظر و عناصر لاکچری کمی بیشتر نگاه کردم و این کمی یعنی همشو دیدم. یعنی به قدری جلف، بیمعنی، بیمحتوا، مستهجن و ... هست که کل سیستم عصبیم رو بهم ریخت. یک مشت خُل و ملنگ بیسواد و پر ادعا. با...
-
سوسول!
پنجشنبه 29 مرداد 1405 11:37
من آخرش نفهمیدم سوسول یعنی چی و چرا همه بهم میگفتن سوسول؟!
-
کالای مکشوفه:)
دوشنبه 26 مرداد 1405 09:28
تو کمد چشمم خورد به اسپیکری که چند سال پیش اشانتیون خرید گوشی بود. انقدرررر صداش خوب و فراگیره که حد نداره. باورم نمیشه روزگاری اشانتیون گوشی اسپیکر بوده و حالا حتی شارژر هم نداره! دیشب وقتی برگشتم هنوز یک ساعت مونده بود برق بیاد. زنگ زدم خونه و بازگشت موفقیتآمیزم رو اطلاع دادم بعد اسپیکر رو به گوشی وصل نموده و در...
-
برای خالی نبودن عریضه
یکشنبه 7 تیر 1405 15:27
یک دل سیررررر مطالب و پستهای اینجا رو خوندم. دستاورد: به اندازهٔ یک عمرِ طولانی تغییر کردم. این کلام و این نوشتهها برام خیلی غریب هستند. - به قدری عمیق درکم میکنه و با حوصله به حرفهام گوش میده که احساس میکنم بالاخره بعد از نیمقرن!! موفق شدم هیجاناتم رو کنترل کنم. تبریک به خودم:)
-
شاید هنوز هم ...
سهشنبه 16 دی 1404 15:10
اون هفته که استاد بیتکرار درگذشت و همون لحظه که خبر رو شنیدم واقعا حالم بد شد. شاید قابل باور نباشه اما حس کردم یکبار دیگه پدرم رو از دست دادم. با نفس، غار تنهایی بودم و وقتی اون رفت خوابید کلی گریه کردم. دلم میخواست با یک نفر که حسم رو درک کنه و به اندازه من ناراحت باشه حرف بزنم اما هیچکس به فکرم نرسید بنابراین...
-
اسطوره سینمایی من
شنبه 6 دی 1404 21:16
تلخترین خبری که همین الآن شنیدم و با تمام وجودم پر از بغض شدم. بهرام بیضایی درگذشت! همینقدر کوتاه و بینهایت تلخ. دلم خیلییییی گرفت. هوای گریه با من...
-
آسمانی بالاتر از ابرها
شنبه 22 آذر 1404 20:23
امروز چقدر آسمون آبی و زیبا بود :)) چند سال پیش یکی از کارگردانهای سریال ... توی شیراز فوت کرد. یادم میاد همسرش خیلی زیبا و متین بود اما دخترش به شدت بیتابی میکرد. رفتم جلو تسلیت گفتم و ابراز همدردی کردم. بعدها دیدم دخترش تو اینستاگرام مینوشت از شیراز بدش میاد چون پدرش رو توی شیراز از دست داده. از اونجا که روی...
-
روز موعود:))
جمعه 14 آذر 1404 22:41
امروز به میمنت و مبارکی گذشت و از فردا وارد سال جدید زندگی میشم به امید خدا. کمی ترسناک هست ولی فقط کمی... بالاخره تا الآن که نفهمیدیم چطوری گذشت حتما بعد از اینهم نمیفهمیم. با لیلا حرف میزدم، اینکه چقدر از ۲۰ ساله شدن ترسیده بودیم و فکر میکردیم خییییلی بزرگ میشیم. اما الآن که واقعا بزرگ شدیم میخندیم و خودمون رو...
-
این روزهای من
سهشنبه 4 آذر 1404 22:41
عمه خانم اینها پنجشنبه اومدن ایران. شنبه دیداری تازه کردیم و رفع دلتنگی. مدام منتظر بودم آر از یک گوشهای بیاد بیرون و غافلگیرم کنه ولی خب نیومده. پارسال بیشتر از ۶ ماه موند و بعدش هم که عمه اینها ۶ ماه اونجا بودن بنابراین انتظار غیر معقولی داشتم ولی دلم براش خیلی تنگ شده و برای گشت و گذارهامون. به جاش آرش در حد دل...
-
دانههای تسبیح
چهارشنبه 28 آبان 1404 22:32
داشتم سریال دانههای مروارید رو نگاه میکردم. مرده گفت دانههای مرواریدی که... و من بیاختیار یاد دانههای تسبیح افتادم! "دانههای تسبیحی که گهواره خاطراتم شد آبیست و مرا یاد تو میاندازد..." هرچی فکر کردم ادامهاش یادم نیومد. به نظرم اولین یادداشتش بود و باید توی خونه داشته باشمش. یادش بخیر تو تالار حافظ...
-
پلی لیست
شنبه 24 آبان 1404 12:00
آهنگها برام یادآور آدمها و خاطرات هستند. بعضی از آهنگها حالم رو بد میکنند مثلا هیچ موقع طرفدار هیراد نبودم ولی یکی دوتا آهنگش رو داشتم تو ماشین تا اینکه تو روز سیاه آهنگش بارها پخش شد و بعد از اون به کلی حساس شدم و از این آدم و صداش و ترانههاش فراری هستم. تو تجربه اخیر، قبل از اینکه بدونم ماجرا قرار هست به چه...
-
جوجه شماری
دوشنبه 12 آبان 1404 09:26
با اینکه هنوز نیمه پاییز هست اما من شروع کردم به شمارش جوجههام! هر از گاهی خودم رو مرور میکنم. اینکه چه کردم و چه باید میکردم و چه نباید. البته با نهایت تأسف و تأثر اعتراف میکنم هیییچ تأثیری روی بهبود عملکردم نداره ولی بههرحال چندصباحی مشغولم میکنه و ز غوغای جهان فارغ. اینبار به دوستیهام فکر کردم. به اینکه...
-
خاطره سازهای بیتکرار
چهارشنبه 23 مهر 1404 08:57
دیشب خوب خوابیدم و صبح با انرژی بیدار شدم. بعد از گپ زدن با دلیل حال خوبم، عصبانیت دو روز پیش محو شد. البته که کوچکترین ربطی بهش نداشت و همین باعث میشه این لقب رو بهش بدم. امروز کار خاصی ندارم. اخبار مربوط به ناصر تقوایی رو میدیدم و خاطرههای اونروزهای پرشور و هیجان سینمادوستیم برام زنده میشدند که اعلام شد سعید...
-
یادآوری تلخ
دوشنبه 21 مهر 1404 09:15
در کل تلخیها رو فراموش میکنم یا حداقل در این جهت تمام تلاشم رو انجام میدم. حالا بسته به نوع ماجرا ممکنه زمان مورد نیاز برای فراموشی کوتاه یا طولانی باشه. اما گاهی یک خبری، نشانهای، حرفی یا رفتاری باعث میشه یک خاطره مثل آتیش از زیر خاکستر بیرون بیاد و همه چیز تازه بشه. الآن یک کلیپی دیدم در رابطه با برخورد...
-
دوباره سوتی
چهارشنبه 9 مهر 1404 22:57
چند دقیقه پیش داشتم تو اینستاگرام میچرخیدم یک پستی راجع به آپدیت جدید واتساپ اومد بالا. منم همینطور که با این گوشی پست رو میدیدم با گوشی اصلیم مراحل رو انجام میدادم و دقیقا تو صفحه چت "دلیل حال خوبم"! غافل از اینکه تغییرات رو به طرف مقابل اعلام میکنه و از شانسم آنلاین بود. خدا رو شکر انسان بالغی هست...
-
این هفته
سهشنبه 8 مهر 1404 19:24
این هفته کمی تا قسمتی مضطرب بودم. صبحها پرانول میخوردم و آروم میشدم. همه چیز هم خوب بود و نمیدونستم دلیلش چیه تا اینکه یادم اومد شنبه موعد دادگاه هست. حالا دلیلش که یادم اومد استرسم بیشتر شد. این میان، یکشنبه شب بعد از صرف شام در خانه جدید طبق معمول داشتم نخ دندون میکشیدم که روکش دندون ۵ دراومد و یادم افتاد دکتر...
-
اولین روز پاییز
سهشنبه 1 مهر 1404 22:17
سالهاست نسبت به پاییز احساس مالکیت اغراق شدهای دارم. جور عجیبی جوگیر میشم که فصل من رسیده و از همون روز اول شمارش معکوس رو شروع میکنم تااااا روز موعود یعنی ۱۴ آذر. بعد دیگه آروم میشم و مینشینم سر جام. صبح با اف۳ رفتیم باغ گلها. این باغ رو دوست دارم چون از سالهای خیلی دور مسیر پیادهرویهای صبحگاهی من و پدر جان...
-
سرنوشت
یکشنبه 30 شهریور 1404 22:59
صبح زود بیدار شدم و تا وقت صبحانه، همینطوری تو تخت یاد آزاده افتادم و اینکه انگار مأموریت داشت بیاد مسیر زندگی من رو عوض کنه و بره... کلاس دوم دبیرستان بودیم. یک روز معاون یک دانشآموز جدید آورد سر کلاس و معرفیش کرد. گفت از تهران اومده و چون صورت زیبایی داشت برامون جذاب بود. من ردیف اول مینشستم و کنارم خالی بود...
-
آنچه گذشت...
چهارشنبه 19 شهریور 1404 22:40
صبح با دعوت پروانه خانم راهی محل کار سابق شدم. سر کوچه پشم شیشه رو سوار کردم و با هم رفتیم. ماشین رو تو همون پارکینگ و درست جای همیشگی خودم، کنار آسانسور پارک کردم. تو همون پارکینگ تغییر پوشش دادم و رفتیم. قلبم تاپتاپ میکرد از هیجان. از اینکه بعد از ۶ سال برگشتم تو اون محیط با هزارتا خاطره، تجربههای جدید و کلی...
-
این یک دم عمر را غنیمت شمریم
یکشنبه 9 شهریور 1404 07:35
بعضی وقتها موارد هیجانی پشت سر هم برای من اتفاق میفتن. هفته گذشته توی شور اون تصمیم کبری بودم که دکتر الی بعد از مدتها پیام داد و ابراز دلتنگی شدید کرد. از اونجا که دوست داشتم راجع به تصمیمم باهاش حرف بزنم به قدری ذوق کردم که حد نداره. خوشبختانه شیراز هست و فرصت دیدار مهیا. از اونطرف، مهر استوری از بافت قدیم...
-
مرحله جدید
سهشنبه 4 شهریور 1404 23:04
... و مرحله جدید شروع شد. خدا رو شکر بهتر از چیزی که فکر میکردم... از کوچه دبیرستان گذشتیم.
-
تصمیم کبری
جمعه 24 مرداد 1404 12:01
نمیدونم تصمیمی که گرفتم کبری هست یا صغری! حتی نمیدونم تصمیم درستی هست یا نه ولی دچار چنان استیصالی شدم این روزها که هرچیزی به فکرم میرسه میخوام زود عملیاتی بشه. یادم افتاد اون سالها، بیشتر از ۱۰ سال پیش، داشتم میگفتم فلانی برای تعمیرات ماشین همراهیم میکنه بعد یک بنده خدایی تا مدتها مسخرهام میکرد. حتی گفت جای...
-
ستاره بخت
جمعه 6 تیر 1404 08:30
دیشب خواب عجیبی دیدم. برگشته بودم به فضای محل کار، زمانی که سیستم کن فیکون شده بود و روزها و لحظهها پر از نگرانی و بلاتکلیفی و مقداری هم ترس بود. اون کوچولوی مو زرد هم تو خوابم بود درست با همون ویژگی روزهای اولش که در اوج جوگیری میچرخید و به اضطراب و تشنج حاکم دامن میزد. حتی یک بار که با ماشین از کنارش رد شدم و...
-
من و روح لطیفم :))
دوشنبه 12 خرداد 1404 20:55
اول هفته پیش خواهر جانم با یک دختر خانمی آشنا شده بود و خیلی ازش تعریف کرد. گفت ناخنکار بوده و شمارههاشون رو رد و بدل کرده بودن. از اونجا که اف۲ مثبتترین و درستکارترین و فهمیدهترین خواهر هست، مطمئن شدم که ارزیابی درستی داشته. از طرفی ناخنکار خودم بعد از ۴ سال به آدرسی رفته که برای من سخته. نه جای پارک داره و نه...
-
تلاش مذبوحانه برای خاطرهسازی
شنبه 27 اردیبهشت 1404 20:40
یک دغدغه ذهنی مدتی هست درگیرم کرده که باید برای ۲۹ اردیبهشت خاطره قشنگی برای خودم رقم بزنم. چندتا برنامه توی فکرم هست تا ببینم چی میشه. صبح فیلم صبحانه با زرافهها رو دیدم. وااای خدا، لحظه لحظه یاد دو سهتا از همکارهام افتادم به خصوص وقتی به هم میگفتن مهندس! فرد چندباری برای من و سبزه سمینار درَگشناسی ترتیب داده بود...
-
یادآوری
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 22:41
بالاخره به مرحلهای رسیدم که فایده روزانهنویسی رو بهتر و بیشتر درک میکنم. تا قبل از این نگاهم به یادداشتهام در اصل مرور خاطرهها بود و اینکه چه روزی چه کاری کردم ولی اخیرا چیزی که بیشتر برام جالبه حال و هوای روحی و احساسیم هست. مثلا تو یکی از یادداشتهای تیر ماه چندسال پیش از صفحه چت اسکرین شات گرفتم و زیرش نوشتم...
-
شهر قشنگم
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 12:49
امروز روز شیراز هست. چه حس خوبی داره که شهرمون روز مخصوص داره برای خودش. من عاشق شهرم هستم به حدی که حتی تصور زندگی در جای دیگری رو هم نمیتونم داشته باشم. بعد از شیراز فقط کیش برام قابل تحمل بوده تا الآن اون هم با امید به بازگشت... حتی این سالها که شهرم غارت شده باز هم برای من بهترین نقطه دنیاست. -اول اون هفته تو...
-
از مُد تا لپتاپ!
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 15:51
بچه که بودم نمیفهمیدم مد چیه! یادمه تو جشن تولد کلاس پنجم حدود سال ۶۵، نیلو عینک گربهای داشت که داییش از بلاد کفر براش فرستاده بود و نگو مد بوده. بعد همه به نوبت با اون عینک عکس گرفتن و خب شد سوژه خنده بزرگسالی:)) یا مثلا اوایل دهه هفتاد مانتو عربی مد شد؛ مانتوهای گشاد و دراز با اِپُل سوپر همراه با جلو موهایی که مثل...
-
آنچه گذشت...
یکشنبه 17 فروردین 1404 22:22
تعطیلات نوروزی امسال خیلی طولانی بود، انگار کش اومده بود ولی بالاخره تمام شد و از دیروز دوباره رفتیم سر روال عادی برنامه:)) دیروز هم ۱۶ فروردین بود و از قضا شنبه و برای آدم خاطرهباز و تاریخبازی چون من، دیروز سراسر مرور بود و مرور. هفته دوم تعطیلات بالاخره با رفیق قدیمی دیداری تازه کردیم. درست روزی که میخواستم برم...
-
عمر برف است و ...
سهشنبه 5 فروردین 1404 21:41
چقدرررر تند تند سال عوض میشه. نمیدونم چرا وقتی بچه بودیم جونمون درمیومد تا عید بشه. از جذابیتهاش هم توی اون دوران، لباس نو خریدن و عیدی گرفتن و دورهمیهای شلوغ خانوادگی بود. ما از اون خانوادهها بودیم که مثل گوله برفی که به بهمن تبدیل میشه بازدید عید رو پس میدادیم یعنی هر خونهای میرفتیم با میزبان راه میافتادیم...