-
زیرخاکی
دوشنبه 28 فروردین 1402 15:16
صبح یک اتفاق جالب افتاد. داشتیم راجع به گذشته و جشن تولدهای هر ساله من حرف میزدیم که به فکرم رسید برم سراغ عکسای قدیمی. تو خونه قبلی آلبومهام پیش بابا بودن کنار آلبومهای خانوادگی. وقتی اومدیم این خونه تمام وسایل اتاق از جمله سرویس خواب و حتی کتابخونه رو هم جدید کردم و یکی از قفسههای در دار کتابخونه شد مخصوص آلبوم....
-
شهر شلوغ و بیقانون
چهارشنبه 16 فروردین 1402 15:01
یک رویا که چند سالی هست زیاد بهش فکر میکنم یافتن و سکونت تو یک روستای بکر، خوش آب و هوا و صد البته کم جمعیته. خب خیلیا میگن آدم اونجور زندگی نیستم ولی متاسفانه چنین جایی هم پیدا نکردم که حداقل امتحان کنم. اینجا واقعا خیلی شلوغ و هردمبیل شده. رانندگیها افتضاحه و سطح فرهنگی و اجتماعی وحشتناک تنزل پیدا کرده. صبح تو...
-
شهر، بدون ترافیک
شنبه 12 فروردین 1402 11:22
چند سال پیش میخواستیم بریم ترکیه. تو فرودگاه مأمور گیر داد بهم که شلوارت کوتاهه و این در حالی بود که فقط سه سانت از پام معلوم بود اما چون بخاطر موقعیت کاریم نباید جلب توجه میکردم و از اونجایی که خوشبختانه پاچه شلوارم دوبل داشت، دوبلشو برگردوندم و رد شدم ولی از همون موقع گوشه ذهنم مونده بود. وقتی خودش میدونست حتی از تو...
-
فیلم
دوشنبه 7 فروردین 1402 12:44
خیلی وقته فیلم ایرانی نمیبینم. سینما که آخرین بار سال ۹۶ یا ۹۷ رفتم و تو خونه هم خیلییی کم پیش اومد. یکی دو ماه پیش تحت تاثیر اخبار و حواشی، عنکبوت مقدس رو دیدم و اصلا خوشم نیومد حالا داستانش که گویا بر اساس واقعیت بوده اما به نظرم اصلا خوب ساخته نشده بود. اما برادران لیلا رو جمعه با مهمونا نگاه کردیم. دلم نمیخواست...
-
رایحهی رویایی
شنبه 5 فروردین 1402 22:00
چند سال پیش عطر فروش چندتا نمونه فرستاده بود که رفیق انتخاب کنه. از من و سبزه هم نظر خواست و من عاشق یکیشون شدم. اصلا از اون بوها بود که منو میبرد به یه دنیای دیگه. واقعا اندازهی یه میخونه کار میکرد برای مست شدن. عصرش رفتیم مغازه و اصل جنس رو دیدیم. حدود ۱۰ سال پیش بالای ششصد تومن قیمتش بود و راستش من اون موقع اصلا...
-
خوب شد که نشد
پنجشنبه 3 فروردین 1402 20:30
بعد از حدود ۳۰ سال اگر درست یادم باشه، امسال ساعت تغییر نکرد. البته برای من فرقی هم نداره ولی ساعت گوشی و ماشینم یک ساعت رفتن جلو و گیج شده بودم تا مدتی. مسافرا هم دیروز پرواز داشتن و میگفتن تو فرودگاه هر ساعتی یه زمان متفاوت رو نشون میداده. یادش بخیر زمان مدرسه ما که ساعتا هوشمند نبودن روز اولِ تغییر ساعت، خیلیا خنگ...
-
تغییر آدرس
شنبه 27 اسفند 1401 21:28
آدرس وبلاگی که دهه هشتاد برای مخاطب خاص اون روزها ساختم همون آدرس وبلاگ قبلی بود فقط اون تو پرشین بلاگ بود و این تو بلاگ اسکای. چون فاصله زیادی بینشون بود اصلا فکر نمیکردم پیداش کنه. مدتی که از نوشتن تو بلاگ اسکای گذشت دیدم یک خواننده ثابت و به شدت پیگیر دارم. هر دفعه هم حتما کامنت میذاشت ولی با اسامی متفاوت. خب اون...
-
از روزهای به یاد ماندنی
دوشنبه 22 اسفند 1401 18:40
بعضی روزها میرم تو فاز خاطره بازی مثل امروز؛ آبان ۹۴ بود به یک همایش تو هتل شیراز دعوت شدیم. من و زندک و پسرم و رفیق جانم رفتیم. رفیق جان زیاد نموند چون کلاس داشت. پسرم هم که وجدان کاریش همیشه مثال زدنیه برگشت محل کار و ما دوتا هم دیگه نموندیم و زدیم بیرون. هوای پاییزی خوشکلی بود منم پیشنهاد دادم بریم بگردیم. با ماشین...
-
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
سهشنبه 16 اسفند 1401 19:44
دیروز صبح آماده شدیم بریم بیرون که قرار شد بابای نفس جانم بیاد دنبالش وقتی در جریان برنامه ما قرار گرفت خیلی جدی اصرار کرد که ما رو میبره. وقتی میگم جدی یعنی دیگه جای چانهزنی نداشت. بهر شکل استارت کار رو زدیم و درصد زیادی هم پیشرفت داشتیم فقط محضر و چندتا دیگه موند واسه امروز که اونم با هم همت کردیم و انجامش دادیم و...
-
روزهای آخر سال
یکشنبه 14 اسفند 1401 12:51
دیروز بعد از ظهر تو خیابون زند کار داشتم. دوباره اسنپ گرفتم اونم اکو پلاس عجلهای ولی خوب بود. ماشینش مثل مال خودم بود اما سفید رنگ. راننده خیلی بامزه بود. وقتی سوار شدم یه آهنگ محلی پخش میشد گفتم یا خدا که سرم میترکه بعد که تموم شد یه آهنگ رپ، ردش کرد یهو شماعیزاده خوند همون که واسه دختر خواستگار اومده و این حرفا،...
-
هیچ حالی را بقایی نیست
پنجشنبه 11 اسفند 1401 12:02
دیروز که اونهمه خوشحال شدم وقتی اصلا انتظارشو نداشتم، گفتم واقعا چرا تا این حد به خودمون سخت میگیریم؟ واقعا به این باور رسیدم که هرچی سخت میگیریم به همون اندازه میفتیم تو باتلاق مشکلات و توش فرو میریم، فرو رفتنی! من خودم تا همین چند وقت پیش از اونا بودم که با کوچکترین مشکل دیگه قید دنیا رو میزدم، بد و بیراه میگفتم...
-
خسته نباشم
سهشنبه 9 اسفند 1401 17:39
از دیروز مقدمات تمیزکاری رو شروع کردم ولی چون باید ناهار هم درست میکردم زیاد پیشرفتی نبود. امروز اما بعد از صبحانه یعنی حدودای ۹ شروع کردم و به لطف کلایدرمن و کنی جی، با قدرت و باروحیه کار کردم. خونه برق افتاد فقط لباسشویی موند برای فردا یا روز بعدش. البته بالکن هم هست ولی تا بارون باشه فایده نداره چون زحمتام هدر...
-
غار تنهایی
یکشنبه 7 اسفند 1401 17:58
بالاخره موفق شدم بیام این خونه. صبح رفتیم خرید و باز هم نشد اون عکس جا مونده از سفر رو بزنم رو شاسی چون جلوی عکاسی کلی ماشین حتی دوبله ایستاده بودن و از اونجا که آدم قانونمندی هستم باز بیخیالش شدم. باید یه روز که میرم پیادهروی با خودم ببرم بهرحال توی مسیره. از سه هفته پیش که بقیه عکسارو آماده کردم میخ اینم کوبیدم به...
-
خواستن توانستن بود
شنبه 6 اسفند 1401 22:26
عصری بعد از صرف چایی زدیم بیرون. کمی راه رفتیم و بعد سر از پارک شهر درآوردیم. خیلی فضا و حال و هواشو دوست دارم. دوباره از اونجا پیاده رفتیم سمت مشکینفام و دیدیم جلوی هتل هما خیلی شلوغه رفتیم توی کافهاش یه چیزی بخوریم. تو سالن وصال نمایشگاه مد و لباس بود. از اون کت و مانتوهای سنتی خیلی خوشکل هم داشتن. یه دونه از اونا...
-
سرما خوردگی
شنبه 6 اسفند 1401 12:47
مثل اینکه سرما خوردم. بخاطر بی احتیاطی خودم شد. گرما باعث شد "شبه لباس" بپوشم و موقع خداحافظی با همون تا دم در رفتم یادم نبود چند سالمه و مقاومت بدن مثل سابق نیست! صبح میخواستم برم بیرون چندتا کار انجام بدم. پیامک بانک هم اومد و باید سر میزدم ولی حسش نبود و بعد از صبحانه و گفتگوهای صبحگاهی دوباره اومدم توی...
-
با رفقا
چهارشنبه 3 اسفند 1401 23:50
صبح داشتم میرفتم اون یکی خونه که چند روز بمونم. تا از پیچ کوچه خارج شدم زری زنگ زد. گفت برای شب با بچهها اوکی کرده بریم بیرون. تا اومدم بهونه بیارم گفت دیگه برنامه قطعیه و زمان و مکانشو پیام میدم. در هر حال رفتم به سمت صدرا چون یه کاری بود که باید حتما انجام میشد! گلدونها رو هم آب دادم و برگشتم خونه. عصر آماده رفتن...
-
عشق اول
سهشنبه 2 اسفند 1401 21:14
در ادامه پست قبلی و یادآوری روزهای مدرسه، دلم خواست اینم بنویسم؛ اشتون همسایه که نه اما هم محلهای بود. از همون هشت نه سالگی عاشقش شدم البته بچه تو اون سن که عشق و این چیزا حالیش نیست ولی خیلی خوشم میومد ازش. همسن خودمم بود. تو ساعتای رفت و آمد مدرسه همدیگرو میدیدیم اما دریغ از حتی یک کلمه حرف. سالها گذشت و...
-
ترافیک شب عید
سهشنبه 2 اسفند 1401 20:20
دوباره اسفند از راه رسید و دوباره هیاهو و شلوغی و ترافیک و ... خب منم این حال و هوا رو دوست دارم مشروط به اینکه کار ضروری نداشته باشم و گیر نکنم. همیشه دلم میخواد تو اسفند کار مهمی نداشته باشم ولی برعکس امسال چندتا کار خیلی مهم هست که حتما باید تو همین ماه انجام بدم. دنبال راننده در اختیار میگردم و هنوز مورد خوبی پیدا...
-
باز آمدم
دوشنبه 1 اسفند 1401 17:18
گفتم دوباره یه چیزایی بنویسم. راستش دلم تنگ شده بود برای وبلاگ نوشتن. چند روز پیشا یاد نکیسا و محبوب افتادم که اوایل دهه هشتاد دوستای وبلاگی من بودن . بعد یادم افتاد اون موقعها اگه دوست داشتیم بازدید وبلاگ بره بالا -که البته خیلی هم دوست داشتیم!- تو وبلاگ بقیه نظر ثبت میکردیم یا مثلا پیوند میذاشتیم و خلاصه عالمی بود...