چند وقت پیش با تنها عمهای که دارم! حرف میزدیم. صحبت از یک بحث و بگو مگو شد و اینکه یک نفر به کسی که شروع کننده بحث بوده گفته مثل "گاو نُه من شیر ده" نباش!
البته که قبلا هم زیاد این عبارت رو شنیده بودم ولی کنجکاو شدم ریشهیابی کنم که رسیدم به این داستان:
داستانی آوردهاند که زن و شوهر روستایی از دار دنیا گاو بزرگ و شیردهای داشتند که روزی نُه مَن به آنها شیر میداد. (معادل ۴۰ سیر و برابر با ۳ کیلوگرم. البته ممکن است اختلاف داشته باشد) یعنی تقریبا روزی ۲۷ کیلو میشد از آن شیر دوشید.
قطعا این مقدار شیر، کم نبود و برای این زن و شوهر رضایت بخش بود چرا که میتوانستند بخشی از آن را بفروشند یا ماست درست کنند و به هرحال کسب درآمد کنند. اما گاهی وقتها این گاو شیرده که اسباب رضایت آنها را فراهم میکرد، موقع تمام شدن دوشیدنش عصبانی میشد و با پایش کل نُه من شیر را میزد و زمین میریخت!
قطعا در آن لحظه صاحب گاو از دستش ناراحت میشد حتی اگر روزهای قبل نُه من شیر میداده است!
از این ضربالمثل استفاده میکنند که هرگاه خواستی به کسی خوبی کنی حواست به انتهای کار باشد که همه خوبیهایت را اینگونه بر باد ندهی.
داستان جالبی بود. گاهی وقتها، بعضی آدمها تمام خاطرات خوشی که طی سالها برات ساخته بودند رو فقط توی چند ساعت بر باد میدهند و تمام...
صبح همکار سابق بعد از ماهها زنگ زد. تمام نیمساعتی که حرف زدیم رو از ته دل خندیدم.
با این همکار هم خیلی خاطره دارم که قشنگترینش همون سفر بیبرنامه به پاسارگاد تو سال ۹۴ هست و خب خیلی وقتها همراه و گوش شنوای خوبی بود. در اصل تنها کسی بود که رازمون رو میدونست و میشد راحت باهاش حرف زد هرچند وقتی دعوا میشد اون طرف مقابل بود و پسرم طرفدار من.
یکبار همون سالها تو دانشگاه جلسه داشتیم. من و اون و پسرم با ماشین من رفتیم و قرار بود رییس بعد از ما بیاد. تو راه، پلیس کمین کرده بود برای جریمه سرعت و ما سه تا تصمیم گرفتیم رییس رو تو دام بندازیم اینجوری که از همون لحظه پشت هم بهش زنگ میزدیم و میگفتیم دیر شده. خلاصه نقشه گرفت و رییس تند اومد و جریمه شد. تازه به ما میگفت چرا خبر ندادین پلیس هست:))) بماند که وقتی با خنده و شیطنت ماجرا رو برای پدر جان تعریف کردم خیلی نرم سرزنشم کردن ولی اون لحظه بهمون چسبید.
خلاصه قرار شد همدیگر رو ببینیم و دلی از عزا در بیاریم.
پسرم هم که خدای معرفت هست. عمه که درگذشت، قرار شد بنر تسلیت بگیریم بعد من یادم افتاد تو محل کار هر کس فوت میشد زِرتی بنر و تاج گل سفارش میدادن. این شد که به پسرم زنگ زدم و طفلک پیگیری کرد و سریع بنر به دستمون رسید. در حالیکه میتونست چاپخونه رو معرفی کنه و به کار خودش برسه.
هر وقت به آسیبهای روانی محل کارم فکر میکنم، همراهی و معرفت و مهربونی همین رفقا؛ رییس، پسرم، سالار خان و همین همکار بهم آرامش میده و فکر میکنم پیدا کردن این دوستها ارزش تحمل اون محیط رو داشت. امیدوارم خدا نگهدارشون باشه.
دارم میرم استخر و حالم خوبه...
این یک هفته نظم زندگیمون به کلی بهم ریخت. مدام بین دوتا خونه در رفت و آمد بودیم. یکشنبه خاکسپاری و مراسم یادبود برگزار شد و پسر کوچیکه (که یک سال از من بزرگتره) به مراسم هم نرسید و دوشنبه صبح با کلی تاخیر اومد. از شانسش خورد به تأخیرهای ترکیش ایرلاین.
عمه اینها از قدیم دوتا دوست خانوادگی خیلی صمیمی داشتن. رابطه این سه تا خانواده از فامیل هم نزدیکتر بود. سوم دبیرستان وقتی اون اتفاق برای پسرعمه افتاد این دوتا خانواده هم تمام وقت اونجا بودن و توی همون عالم نوجوانی از پسر وسطی یکی از اونها خوشم اومد. در اصل اون هم شبیه یکی از آدمهای رویاهام بود که به صورت ناگهانی غیب شده بود همون موقع. خلاصه خیلی پیگیر اون آدم بودم و کاملا میدونستم که اتفاقی قرار نیست بیفته چون مامانم مثل عقاب مراقب اطراف بود و مثل شیر آماده حمله. پسرعمه وسطی که ازدواج کرد یک فرصت کوچولو پیش اومد با هم برقصیم و بعد از دیپلم دیگه مورد خاصی نبود که روبرو بشیم.
یکشنبه عصر توی مراسم تنهایی اومد چون اینجا تنهاست. به خاطر خانم اون یکی خانواده که پیش ما بود اونهم سر میز ما نشست و درست روبروی من. سلام و احوالپرسی کردیم و یکی دوبار چشم تو چشم شدیم و لبخند زدیم. تمام اون لحظهها یاد روزگار نوجوانی و هیجاناتش افتاده بودم حتی مجبور شدم برم بیرون نفس بکشم و برگردم. یادم افتاد داداش لیلا باهاش رفیق و همدانشگاهی بود و گاهی غیرمستقیم آمار میگرفتم. خلاصه اینکه احساساتی شدم حسابی.
مراسم که تمام شد برای آزاد کردن ذهنم خواهرا رو راضی کردم و رفتیم باغ ارم به کسی هم نگفتیم.
شب که از خونه عمه برگشتیم دیدم تو اینستاگرام درخواست داده. خواستم کلاس بذارم و با تأخیر قبول کنم اما صبحش دیدم نیست! دو ساعت بعدش باز درخواستش اومد و منهم درخواست دادم. سریع قبول کرد و در کسری از زمان حدود یک سوم از پستها را پسندید. حالا هر روز یک علامتی میده و ذهن من بیجنبه درگیر میشه. انگار نه انگار که بیشتر از سیسال از اون روزها گذشته...
- سونیا بعد از شش سال اومده ایران و دوشنبه چند ساعتی با اونها بودم با یاد گذشتهها و آرمین. گفتم شانس آوردم رییسم دوست و همکار آرمین بود و میتونستم سر کار هم سوگواری کنم بعد فریدا حرف مسخرهای که اون سال زده بود رو تکرار کرد و خودم رو کنترل کردم که دعوامون نشه. ابله باورش نمیشد رییس همسن خودمون هست
عجب دنیای مسخرهای! ذره ذره بچهها بزرگ میشن، نوهها میرن سراغ خونه و زندگی خودشون و بزرگترها دونه دونه از دست میرن. بعد خاطرههاشون میمونه و غمی که همیشه حتی با گذشت زمان، همچنان هست.
عمه جان حدود یک ماه پیش درگیر بیماری شد و دیروز صبح از پیشمون رفت در حالی که نشد برای آخرین بار بچههاش رو ببینه. مَحی بامداد دوشنبه رسید و چند ساعت بعد حال عمه وخیم میشه و منتقلش میکنن بیمارستان و اونجا به کما رفتن.
سهشنبه صبح هم پسر بزرگشون رسید ولی نتونست مادرش رو ببینه. پسر آخری هم کلی تلاش کرده و چند ساعت قبل از خاکسپاری میرسه ایران.
امشب بحث این بود که چقدر فاصلهها آزار دهنده هستند. میگفتیم کسی که میره یا باید قید خانواده رو بزنه یا احساساتش رو خفه کنه. مَحی حالش خیلی بده، انگار یک حسرت بزرگ تو دلش هست، حسرت ناشی از ۵ سال ندیدن مادرش. برادرهاش هم همینطور.
البته ما هم غمگین هستیم. رابطه خوب و نزدیکی داشتیم و این ماه اخیر مدام با عمه وقت گذروندیم. خونه عمه فقط چندتا پلاک با ما فاصله داره و من به هر کدام از دوستهام که من رو میرسوند، خونه رو نشون میدادم. حالا اما فضای اون خونه سنگین شده. عمه آدم مقتدر و مؤثری بود و فقدانش زیاد حس میشه.
امیدوارم صبوری کنیم. حداقل ما که با رفتن مامان و بابا این حسهای تلخ رو تجربه کردیم ولی انگار یک صحنههایی تکرار شده و غمهای گذشته رو هم تازه میکنه.
خدا کنه همه عاقبت به خیر بشیم.
هفته پیش، درست در سالروز دیدار قبلی، با لیلا و نیوش و نفس رفتیم بیرون. من پیشنهاد دادم بریم باغ گلها چون هم به هر دوتامون نزدیک هست و هم اینکه دو سالی میشد نرفته بودم. خیلی خوب و قشنگ بود و البته از رایگانی درآمده و ورودی میگیرن. بعدش رفتیم Rainbow که تو همون محدوده هست و چهار مدل چیزکیک سفارش دادیم و اشتراکی خوردیم. خیلی خوش گذشت.
بامداد جمعه هم آر رسید و شنبه با هم بودیم. به خاطر عمه بزرگه اومده چون حالش خوب نیست. بچههای خودش هم در تلاش هستن که بیان اما فعلا فقط برنامه مَحی قطعی شده.
- چند روزی هست شبکه تماشا سریال سالهای دور از خانه رو پخش میکنه البته به اوشین معروف شد. عجیب حس نوستالژیکی داره این سریال. سال ۶۷ من کلاس دوم راهنمایی بودم که پخش میشد. روزهای شنبه ساعت ۹ شب. چنان همه وابسته این سریال بودیم که یادم هست خیابونها هم خلوت میشد. الآن حتی موزیک تیتراژش من رو هیجانی میکنه. به هر حال یکی از ماندگارترین و پررنگترین خاطرات دهه ۶۰ هست. همون سالهایی که با لیلا همکلاسی بودم و الآن داره آستین بالا میزنه تا برای پسرش زن بگیره... و این یعنی عمر سریعتر از چیزی که بشه تصور کرد میگذره.
- باز اومدم غار تنهایی و خاطرهبازیم گل کرد. الآن داشتم مقدمات غذا پختن رو انجام میدادم یاد یک جریان بیربط از محل کارم افتادم.
روزهای اولی که رییس اینها اومده بودن و هنوز «جدیدها» نامیده میشدند! یک طرح سنگین و پیچیدهای برای بخش آیتی تعریف شده بود که محدودیت زمانی هم داشت و رییسها خیلی بابتش بهشون فشار و استرس وارد میکردن. اون روزها منهم مدام با بچههای آیتی میپریدم چون خیلی باحال بودن. یک روز عصر توی ساعات اضافه کاری، مهندس دیوانه با مدیر آیتی که بعدها شد پسر بزرگم، بحثشون شد البته رفیق بودن. یکهو پسرم عصبانی شد و حرف زشتی زد یعنی از دهنش پرید وگرنه جلوی من نمیگفت. وااای انقدر اون عبارت با لهجه شیرازی و قیافهاش که سرخ شده بود بامزه بود که اصلا نتونستم نشنیده بگیرم و ترکیدم از خنده. حتی الآن بعد از اینهمه سال وقتی یادم میاد کلی میخندم. یادمه اون روز به مهندس دیوانه گفتم فلانی خیلی پسر خوبی هست و خیلی دوستش دارم بعد نکبت حسودی کرد و دو سه روز قیافه میگرفت برام.
پارسال که همین پسر بزرگم زنگ زد برای احوالپرسی براش تعریف کردم و گفتم تنها آدمی بودی که چنین حرفی زدی ولی هیچوقت و به هیچ وجه فکر نکردم آدم بیادبی هستی. یادش بخیر چه رفقای با معرفتی بودن. از اون محیط دیوانه دلم برای بعضی دوستیهام خیلی تنگ میشه.