عجب دنیای مسخرهای! ذره ذره بچهها بزرگ میشن، نوهها میرن سراغ خونه و زندگی خودشون و بزرگترها دونه دونه از دست میرن. بعد خاطرههاشون میمونه و غمی که همیشه حتی با گذشت زمان، همچنان هست.
عمه جان حدود یک ماه پیش درگیر بیماری شد و دیروز صبح از پیشمون رفت در حالی که نشد برای آخرین بار بچههاش رو ببینه. مَحی بامداد دوشنبه رسید و چند ساعت بعد حال عمه وخیم میشه و منتقلش میکنن بیمارستان و اونجا به کما رفتن.
سهشنبه صبح هم پسر بزرگشون رسید ولی نتونست مادرش رو ببینه. پسر آخری هم کلی تلاش کرده و چند ساعت قبل از خاکسپاری میرسه ایران.
امشب بحث این بود که چقدر فاصلهها آزار دهنده هستند. میگفتیم کسی که میره یا باید قید خانواده رو بزنه یا احساساتش رو خفه کنه. مَحی حالش خیلی بده، انگار یک حسرت بزرگ تو دلش هست، حسرت ناشی از ۵ سال ندیدن مادرش. برادرهاش هم همینطور.
البته ما هم غمگین هستیم. رابطه خوب و نزدیکی داشتیم و این ماه اخیر مدام با عمه وقت گذروندیم. خونه عمه فقط چندتا پلاک با ما فاصله داره و من به هر کدام از دوستهام که من رو میرسوند، خونه رو نشون میدادم. حالا اما فضای اون خونه سنگین شده. عمه آدم مقتدر و مؤثری بود و فقدانش زیاد حس میشه.
امیدوارم صبوری کنیم. حداقل ما که با رفتن مامان و بابا این حسهای تلخ رو تجربه کردیم ولی انگار یک صحنههایی تکرار شده و غمهای گذشته رو هم تازه میکنه.
خدا کنه همه عاقبت به خیر بشیم.