این یک هفته نظم زندگیمون به کلی بهم ریخت. مدام بین دوتا خونه در رفت و آمد بودیم. یکشنبه خاکسپاری و مراسم یادبود برگزار شد و پسر کوچیکه (که یک سال از من بزرگتره) به مراسم هم نرسید و دوشنبه صبح با کلی تاخیر اومد. از شانسش خورد به تأخیرهای ترکیش ایرلاین.
عمه اینها از قدیم دوتا دوست خانوادگی خیلی صمیمی داشتن. رابطه این سه تا خانواده از فامیل هم نزدیکتر بود. سوم دبیرستان وقتی اون اتفاق برای پسرعمه افتاد این دوتا خانواده هم تمام وقت اونجا بودن و توی همون عالم نوجوانی از پسر وسطی یکی از اونها خوشم اومد. در اصل اون هم شبیه یکی از آدمهای رویاهام بود که به صورت ناگهانی غیب شده بود همون موقع. خلاصه خیلی پیگیر اون آدم بودم و کاملا میدونستم که اتفاقی قرار نیست بیفته چون مامانم مثل عقاب مراقب اطراف بود و مثل شیر آماده حمله. پسرعمه وسطی که ازدواج کرد یک فرصت کوچولو پیش اومد با هم برقصیم و بعد از دیپلم دیگه مورد خاصی نبود که روبرو بشیم.
یکشنبه عصر توی مراسم تنهایی اومد چون اینجا تنهاست. به خاطر خانم اون یکی خانواده که پیش ما بود اونهم سر میز ما نشست و درست روبروی من. سلام و احوالپرسی کردیم و یکی دوبار چشم تو چشم شدیم و لبخند زدیم. تمام اون لحظهها یاد روزگار نوجوانی و هیجاناتش افتاده بودم حتی مجبور شدم برم بیرون نفس بکشم و برگردم. یادم افتاد داداش لیلا باهاش رفیق و همدانشگاهی بود و گاهی غیرمستقیم آمار میگرفتم. خلاصه اینکه احساساتی شدم حسابی.
مراسم که تمام شد برای آزاد کردن ذهنم خواهرا رو راضی کردم و رفتیم باغ ارم به کسی هم نگفتیم.
شب که از خونه عمه برگشتیم دیدم تو اینستاگرام درخواست داده. خواستم کلاس بذارم و با تأخیر قبول کنم اما صبحش دیدم نیست! دو ساعت بعدش باز درخواستش اومد و منهم درخواست دادم. سریع قبول کرد و در کسری از زمان حدود یک سوم از پستها را پسندید. حالا هر روز یک علامتی میده و ذهن من بیجنبه درگیر میشه. انگار نه انگار که بیشتر از سیسال از اون روزها گذشته...
- سونیا بعد از شش سال اومده ایران و دوشنبه چند ساعتی با اونها بودم با یاد گذشتهها و آرمین. گفتم شانس آوردم رییسم دوست و همکار آرمین بود و میتونستم سر کار هم سوگواری کنم بعد فریدا حرف مسخرهای که اون سال زده بود رو تکرار کرد و خودم رو کنترل کردم که دعوامون نشه. ابله باورش نمیشد رییس همسن خودمون هست
سلام پریسا جونم. خوبی؟
واقعا برخی آقایون چرا انقدر باوفا هستن؟!
چه حس شیرینی هست، مرور خاطرات نوجوانی
سلام به روی ماهت عزیزم


آره این مورد بخصوص از همون موقع هم خیلی جنتلمن بود
تسلیت میگم عزیزم.
روحشون شاد.
واقعا تجربه های جوانی و نوجوانی خیلی دوست داشتنیه و فراموش نشدنی.
ممنون سیما جون

آره واقعا.
درسته رد خفیفی از حماقت هم داره ولی بهتر از سوتیهای بزرگسالی هست
روحشون شاد باشه عزیزم.
هیجانش انقدر زیاد بود که من از اینطرف مانیتور حسش کردم. بیش باد چنین احساساتی
ممنون لیمو جانم


آره واقعا پرتاب شدم به اون روزها