دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

تجربه

به نظرم یکی از حس‌های بدی که آدم ممکنه تجربه کنه این هست که بابت کارها یا چیزهایی که روزی به خاطرشون ذوق می‌کرده احساس پشیمونی کنه.

مثلا چند سال پیش کسی که خیلی دوستش داشتم بهم شکلاتی داد که اولین بار بود می‌خوردم. خیلی خوشمزه بود ولی بیشتر چون اون آدم داده بود دوستش داشتم. چند ماه بعدش رفتم تهران و پیداش کردم. یادمه با ذوق زیاد، دو سه کیلو خریدم‌. خدا رو شکر خانواده هم دوست داشتن و تعدادی رو هم با همون رفیق، در کنار چایی خوردیم.

 حالا امروز اتفاقی یکی از همون‌ها به دستم رسید و نتونستم بخورم. حال بدی بهم دست داد و احساس پشیمونی به‌خاطر ذوق‌زدگی اون روزهام. 

البته موارد زیادی از این مدل بوده ولی این یکی یادم اومد. گفتم بنویسم بلکه اندکی از بار پشیمونی کاسته بشه!

نیمه شهریور با رنگ و بوی پاییز

دور همی‌های خانوادگی این مدت خیلی خوب و مفید بود. حرف زدن‌های آرش که باعث تجدید قهقهه‌های قدیمی من می‌شد و همه به‌خصوص زن‌عمو از ذوقِ خنده‌هام چشماش برق می‌زد، خیلی دل‌انگیز بود.

یکی از شب‌ها که تا دیر وقت خونه عمه مونده بودم و باید تنها برمی‌گشتم، پیشنهاد داد با موتور من رو برسونه و برای طولانی کردن مسیر که خیلی کوتاه بود تا ته کوچه رفت و برگشت. بهش گفتم فکر می‌کردم از موتور می‌ترسم ولی خیلی چسبید. طفلک اون روز که خونه خودشون بودیم گفت غروب می‌خوام با اون یکی موتور ببرم بچرخونمت. خلاصه رفتن عمه باعث شد کلی وقت با فامیل بگذرونیم. از خارج‌نشین‌ها فقط آر مونده که احتمالا تا آخر شهریور هستش. دارم برنامه می‌ریزم دعوتشون کنم خونه صدرا.

آر هنوز از قضیه کاپیتان خبر نداره. روزی که عمه به من و نیمول گفتن ازمون خواستن بهش چیزی نگیم که تو غربت غصه نخوره اما بعد که عمه و شوهرش، شش ماه پیشش بودن فکر کردم گفته باشن.

حالا یک‌بار تو خونه عمو و بعد هم تو خونه خودشون گفت بیا به کاپیتان زنگ بزنیم قرار بذاریم یکم بخندیم و من هر دوبار دست و پامو گم کردم. توی فرصتی که پیش اومد از عمه پرسیدم و گفتن خبر نداره. نمی‌دونم چطوری قراره بفهمه و چه حالی میشه فقط امیدوارم من نقشی نداشته باشم.

- امروز بعد از سال‌ها خودکار دست گرفتم و توی دفترم نوشتم. ماجرای این ده سال اخیر از شروع تا ... 

هشت صفحه شد و دستم درد گرفت اما تجربه خوبی بود‌. دلم می‌خواد آدم امنی پیدا کنم تا بخونه و تحلیل کنه چون نکته‌های جدید و جالبی درش هست و دوست دارم فلسفه‌اش رو بفهمم.

- هوا عجیب رنگ و بوی پاییز داره برام و چقدر دوست دارم این رنگ و بو رو

عجب رسمیه...

ای کاش یک مرجعی مثل همین که گزارش بدحجابی رو از شهروندها می‌گیره و بلافاصله براشون پیامک می‌فرسته وجود داشت برای گزارش بی‌فرهنگی. برای کسانی که آداب و اصول زندگی شهری رو بلد نیستن و شهر رو به گند می‌کشند. حالا الزاما منظورم شهر نیست، منظورم محل زندگی هست در کل.

بارها دیدم سرنشینان یک ماشین خوراکی می‌خورن و ته مونده‌هاش رو از پنجره پرت می‌کنن بیرون. همین امروز صبح ماشین جلویی من درست روی پل زرگری، همون‌جا که می‌پیچه به سمت چمران، مشتش رو آورد بیرون و کلی پوست پسته رو پرت کرد. راستش اون موقع گفتم ای کاش جسارت و توان بدنی داشتم می‌رفتم دنبالش متوقفش می‌کردم و یک دل سیر کتکش می‌زدم اما به خودم اومدم و دیدم لاجون‌تر از این حرف‌هام و کسی هم حمایتم نمی‌کنه.

یا مثلا چند سال پیش پسرم یک مقاله از دکتر سریع‌القلم رو برام گذاشت رو پوشه مشترک سیستم محل کارم. یکی از مواردی که به عنوان بی‌فرهنگی (به زعم من، بی‌شعوری!!) ذکر شده بود تمیز کردن شیشه ماشین توی ترافیک بود. همون وضعیتی که آب‌پاش ماشین رو می‌زنی و ماشین پشت سری با سرنشینانش به گند کشیده میشه یا عابر پیاده بی‌خبر از همه جا تو روز آفتابی، خیس آب میشه.

این چیزها شاید به ظاهر بی‌اهمیت باشند ولی به نظرم از نشانه‌های تشخیص آدم‌های بی‌شعوره.

- هفته پیش دو روز غار تنهایی بودم که صبح روز دوم آقای همسایه طبقه پایینی فوت کرد. البته سال‌ها بیمار بود ولی خب آدم محترم و در عین حال شوخ طبعی بود. هنوز داشتم برای اون غصه می‌خوردم که دیشب تو گروه، اعلامیه مراسم یادبود مدیر قبلی ساختمان رو زدند. همون که پارسال رفت کرمان و در موردش نوشته بودم. انگار ذره ذره باید از اون خونه دل بکنم با این‌که بهم آرامش میده.

- پنجشنبه زری و مری و فسقلی تو استخر مهمونم بودند و بعدش به یاد قدیم‌ها رفتیم بل‌پاسی. طبق معمول یاد خاطره مهرماه سال ۹۳ افتادم.

- یکی از عکس‌های باباجانم رو که توی سفر چادگان ازشون گرفته بودم گذاشتم پس‌زمینه لپ‌تاپ. به قدری قشنگ و زنده هست که هر سری قبل از کار کلی باهاش حرف می‌زنم. چقدر دلتنگم برای وجود پر مهرش و دست‌های محکمش.

- یاد گرفتم روزهایی که با وجود گره توی کارهام، کمتر غر می‌زنم و شاکی میشم، حالم بهتره و زودتر اون گره باز میشه به لطف خدای مهربان.

- گوشی جدید رو بالاخره رونمایی کردم. اصلا دلم نمیومد از قبلی دل بکنم. حدود ۷ سال پیش با رییس و فرد رفتیم برای خریدش و انصافا خیلی گوشی خوبی بود با تجهیزات لاکچری. هنوز هم خوبه فقط باتریش کمی ضعیف شده و ترجیح دادم قبل از این‌که از کار بیفته، بفرستمش بایگانی.