-
سال جدید
جمعه 3 فروردین 1403 12:08
۱۴۰۳ به لطف خدا شروع خوبی داشت. هوا ابری و بارانی و فوقالعاده تمیز بود. طبقه پایینیها رفتن ولایت و آرامش دلپذیری حاکم شد و خلاصه ورود قشنگی به سال جدید داشتیم. دستاورد شاخص ۴۰۲، حذف سه نفر از دایره روابط بود. یکی از این سه نفر رو خیلی خیلی دوست داشتم دروغ چرا هنوز هم یک چیزهایی هست، هنوز هم اگر غافلگیرم کنه و جلوم...
-
یک عدد مازوخیست :(
دوشنبه 28 اسفند 1402 18:26
از صبح کلی کار داشتیم بیرون از خونه و تو این ترافیک و بلبشوی آخر اسفند، پوستم کنده شد واقعا. یک ساعت پیش رفتم سراغ هارد که یک فایلی رو برای خواهرم بفرستم بعدش رفتم تو اون فولدر شخصی و یادداشتهای قدیمی دریافتی. شانسی یکیشون رو باز کردم و از همون خط اول بغض پیچید توی گلوم و بلافاصله به شکل اشکهای گوله گوله از چشمام...
-
نازی جون :))
یکشنبه 27 اسفند 1402 22:08
برای تبلیغ کنسرت ابی یه تیکه از "نازی ناز کن" رو میذاره. الآن دوباره پخش شد بیخودی یک خاطره یادم اومد. سالهای اول دهه هشتاد بود. تازه موبایلدار شده بودم و یک گوشی LG W3000 داشتم. گوشیه پیغامگیر داشت و ۵ تا پیام ضبط میکرد. برای من و دنی غنیمت بود چون زنگ میزد پیغام میگذاشت بعد من صبح که بیدار میشدم کلی...
-
نوستالژی
شنبه 19 اسفند 1402 17:45
صبح رفتیم سمت انوری. این خیابون و خیابون خیام عجیب حس نوستالژیکی داره برامون. ویترین مغازهها پر بود از انواع و اقسام خوراکیهایی که تا چند سال قبل بهشون معتاد بودم و وحشیانه خرید میکردم. مثل محصولات کیندر و کیتکت و علی کافه و ... ولی اخیرا و امروز اصلا دلم نمیخواست. حتی تا پارسال هم از کیش کلی شکلات فوندانت و...
-
حسهای عجیبی که امشب تجربه کردم!
چهارشنبه 16 اسفند 1402 23:14
برای شام با یکی از همکارهای سابق قرار داشتیم تو باشگاه دانشگاه. حدود ده دقیقه زودتر رسیدم چون بر خلاف تصورم ترافیک روان بود و جای پارک هم مهیا. تو فضای باز منتظر نشسته بودم که دیدم سالن شلوغه. بنر رو خوندم و متوجه شدم سالگرد تأسیس یکی از بانکها رو جشن گرفتن. برگزار کنندهها کلی شور داشتن و بدو بدو میکردن بعد من یاد...
-
در جستجوی شکوفهها
سهشنبه 15 اسفند 1402 17:06
اون هفته پیشنهاد دادم سَری به مهارلو و شکوفههاش بزنیم که پذیرفته شد. به خاطر کارهای اداری من، برنامه افتاد برای امروز. صبح نزدیکهای ساعت 10 جمع و جور کردیم و زدیم بیرون. مسافت طولانیتر از چیزی بود که فکر میکردم. وسط راه یادم افتاد که امروز پانزدهم هست و 10 سال پیش درست در چنین روزی با همکارها همین مسیر و مقصد رو...
-
من و مهمانداری
یکشنبه 6 اسفند 1402 20:38
کلی وقت بود مهمون دعوت نکرده بودم. رفت و آمد یهویی زیاد داشتیم ولی برای امروز رسما دعوت کردم. خیلی غیر ارادی مثل مامانم میزبانی میکنم یعنی همه چیز باید در بهترین حالت باشه. دیروز میوه و اینها رو تو خونه سفارش دادم، شستم و بستهبندی کردم و بعد از ناهار راه افتادم به این سمت. چیز میزها رو جا دادم و دوباره رفتم خرید....
-
یا خالی و یا لبریز
جمعه 4 اسفند 1402 12:59
یک چیزی که در مورد خودم فهمیدم اینه که صفر و صدی هستم یعنی حد وسط ندارم معمولا. یا کاری رو انجام نمیدم یا تمام توانم رو صرفش میکنم. به قول استاد بهمنی عزیز: تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش من فلسفهای دارم؛ یا خالی و یا لبریز صبح تو مسیر برگشت به خونه دیدم چهره شهر عوض شده! یاد هشت سال پیش این موقعها افتادم....
-
غافلگیر شدم!
پنجشنبه 26 بهمن 1402 14:14
چند وقت پیش گفته بود چیزی پیشش دارم یک جور سوغات سفر. گفت سپردم به فلانی که برات بیاره منم تشکر کردم و با فلانی که حرف زدم گفتم حتما خودم میام میگیرم و واقعا میخواستم سریع برم ولی مصادف شد با سفرهام و بعد کلا یادم رفت حتی اونم دیگه چیزی نگفت تا دیشب. زنگ زد و کلی حرف زدیم آخرش گفت راستی فردا خونهای فلانی امانتی رو...
-
من و بازیگریم
پنجشنبه 12 بهمن 1402 18:01
سریالی که نگاه میکردم امروز بالاخره تمام شد. چنان مسلسلوار نگاه کردم که سراغ هیییچ کار دیگری نرفتم البته به جز اون دو روز که مهمون داشتم. از اونجا که با زیرنویس دیدم حس میکنم چشمام چپ شده و وقتی اینجوری پشت سر هم نگاه میکنم تا مدتی تو اون فضا میمونم و نمیفهمم اطرافم چه خبره! در اصل الآن تازه از فضای سریال...
-
من و آهنگ هام
شنبه 7 بهمن 1402 11:49
دیروز برام این آهنگ رو فرستاد. میگه نمیدونم چرا هر وقت گوش میدم یاد تو میفتم. دانلود کردم ببینم چیه دیدم همونه که تو کیش شنیدم و این چند هفته آهنگ پرتکرار ماشینم بود. به روم نیاوردم و گفتم نشنیده بودم صبح قرار داشتیم. وقتی زدم بیرون هوا ابری بود کلی خوشحال شدم چون عاشق گشت زدن تو هوای بارونی هستم. اما باز هم نبارید....
-
روزی که رها کردم
چهارشنبه 4 بهمن 1402 21:07
شاغل شدنم مثل خیلی چیزهای دیگه تو زندگیم بی قصد و برنامه بود. در کل زیاد به شغل ثابت فکر نمیکردم. عاشق تدریس بودم که به شهادت مدیر و دانشآموزان هنرستان خوب عمل کردم. یک سال قبل از دفاع، مری گفت محل کارمون آزمون جذب نیرو داره و تو هم بیا. خیلی قاطع گفتم نه از اون محیط خوشم نمیاد. گفتم "ریاکار" میشم! سال...
-
به روزترین شیرینکاریهام
سهشنبه 3 بهمن 1402 10:53
حالا هر چقدر هم که همه بگن چقدر بیبی فیس هستم و هر چقدر هم دلم جوون باشه و هر چقدر هم کودک درونم بیشفعال باشه و ... آما!!! واقعیت اینه که با رد کردن ۴۷ سالگی، کارهایی میکنم شگفت که نشون میده باید جدول حل کنم و هر کاری لازم هست برای پیشگیری از زوال عقل زودرس انجام بدم. شیرینکاری اول: دوتا عکس از مامان و بابا زدم رو...
-
دانشجو که بودم...
یکشنبه 1 بهمن 1402 22:49
خیلی عجیب و عمیق یاد اولین دوره دانشجوییم افتادم. نزدیک به سی سال پیش. چقدر یهویی دنیام و شخصیتم عوض شد. تو دبیرستان هم آنچنان ساکت و مظلوم نبودم اما دانشجو که شدم اعتماد به نفسم سریع از همون روز اول رفت بالا. دارم دنبال دلیل یا دلایلش میگردم! شاید چون سنتشکنی کرده بودم و بعد از چهار سال تجربی خوندن که اونهم بر سر...
-
حال امروزم
چهارشنبه 27 دی 1402 10:56
قراره برای ناهار مهمون بیاد. اف ۳ مشغول تمیزکاریه چون وسواس تمیزی داره همیشه. یک موزیک لایت آرامشبخش هم گذاشته. رفتم نشستم رو صندلی راک کنار پنجره ماساژور گردنم رو هم روشن کردم چون این چند وقت بخاطر اوضاع دندون دو تا بالش میگذاشتم زیر سرم حالا گردنم گرفته. ترکیب تکانهای صندلی و ماساژور و مهمتر از همه صدای موزیک،...
-
نخودی نگو بلا بگو...
جمعه 22 دی 1402 17:26
امروز کمی ابر تو آسمون بود از وقتی رسیدم خونه هی میرفتیم پشت پنجره ببینیم یک نم بارون میزنه حداقل یا نه؟! که متأسفانه نزد. به نظرم بیسابقه هست این نبارندگی!! بعد جالبه هر کدوم به نوبت میخوندیم ... دیوِه که از میون رفت، دود شد به آسمون رفت، باید بارون بباره... این یک تیکه از اولین کتابی هست که من هدیه گرفتم. شهریور...
-
رفت و آمدهای ذهنم
دوشنبه 18 دی 1402 09:57
صبح که بیدار شدم خیلی بیدلیل افتادم تو این فکر که چرا شش سال و خوردهای پیش تو مراسم چهلم مرحوم آرمین وقتی روی سن بودیم اونجوری دنی رو بغل کردم؟!! خیلی حرکت آنی و بیفکری بود شاید چون دنی بهتر و بیشتر از هر کسی حس و حال اونروز من رو میدونست یعنی من اونجوری فکر میکردم. خلاصه ذهنم به شدت درگیر این موضوع و چراییش...
-
این رشته سر دراز دارد
شنبه 16 دی 1402 19:29
با اینکه مسکن و آنتیبیوتیک خوردم ولی درد دندان همچنان ادامهدار شد. البته همون موقع دکتر گفت طول میکشه خوب بشه ولی دیگه انتظار این همه رو نداشتم. با بدبختی تحمل کردم تا امروز که امونم برید واقعا. سریع آماده شدم و رفتم که اول وقت برسم. دکتر گفت حالا حالاها اذیتت میکنه. خلاصه قرار شد پانسمان کنه. وقتی رفتم رو یونیت...
-
من و تلگرام
چهارشنبه 13 دی 1402 22:11
امروز یک پیام تلگرامی به هر دوتا خطم اومد که درخواست انتقال وجه کرده بود. اول که اعلانش اومد رو صفحه اسم یکی از همکارهای موجهم بود و میخواستم منتقل کنم بعد که باز کردم دیدم از طرف همکار سالهای اول هست که از قضا فامیلاشون یکیه و بعد از اون هم پیامک اومد و وضعیت واتساپ گذاشت که تلگرامم هک شده و ظاهرا موضوع کلاهبرداری...
-
دندان لق را باید کشید:))
سهشنبه 12 دی 1402 18:55
البته که دندون من نه فقط لق نبود بلکه خیلی محکم، سنگر (همون لثه) رو چسبیده بود! از اول هفته دوباره پیگیر وضعیت دندون شدم. به پیشنهاد دندونپزشک خانوادگی، چهار پنج تا متخصص کار درست هم دیدن و در نهایت قرار شد برم سراغ همون دکتری که جراحی ریشه انجام داده بود. اینبار دیگه تعلل نکردم و سریع نوبت گرفتم و رفتم. دوتا سوتی...
-
من و دندونم
پنجشنبه 7 دی 1402 18:28
سال ۹۹، خرداد ماه رفتم برای عصبکشی دندونم. بر خلاف همیشه دردش تا سه هفته طول کشید. تو اون سه هفته کلی آنتیبیوتیک و مسکن خوردم که هییییچ تاثیری نداشت. در نهایت ارجاع دادن به جراح ریشه. جراحی اونقدری که فکر میکردم ترسناک و دردناک نبود ولی من که نمیدونستم از شدت اضطراب بعد از عمل سرم گیج رفت و به دکتر آویزون شدم:))...
-
وقایع اتفاقیه اولین روز زمستان
سهشنبه 5 دی 1402 21:50
مدتها منتظر فاز دوم شیرازگردی بودم بعد وقتی اعلام شد قراره برگزار بشه شیراز نبودم بنابراین مجبور شدم دو هفته دیگه منتظر بمونم. بالاخره به اتفاقِ دو همراه ثبت نام کردیم. قرار برای ساعت ۱۰/۵ بود و قبل از ۱۰ زدیم بیرون. تا رفتم روی پل دیدم آینه بغل اونوری تنظیم نیست. اومدم تنظیم کنم دیدم نمیشه. دیگه تو چمران اولین جایی...
-
تولد دریایی
یکشنبه 19 آذر 1402 18:57
مدتها بود پرواز به کیش پیدا نمیشد برعکس سالهای گذشته که هر موقع میخواستی بلیط بود و فقط منتظر بودیم آفی چیزی بخوره و بلیط ارزون بگیریم. اون هفته همینجوری داشتم سایتها رو چک میکردم دیدم یک روز قبل از تولدم پرواز هست. دیگه سریع با خواهرها هماهنگ شدیم و بلیط گرفتیم. حدودای 3 بعد از ظهر رسیدیم ولی چون بیشتر از هفت...
-
حالم عوض میشه
شنبه 11 آذر 1402 14:54
صبح رفته بودم برای ترمیم ناخن. مشتری میز بغلی که یکبار دیگه هم ترمیمهامون همزمان شده بود دوباره بساط غیبتپارتی راه انداخته بود. مثل اینکه با ناخنکارش نسبت داره. خلاصه داشت راجع به دختری میگفت که با پسری دوسته و پسره اذیتش میکنه و بعد از شش سال حتی خواستگاری هم نکرده اما این میگه خیلی دوستش دارم و از این حرفها....
-
سفر به جزیره رنگها
شنبه 4 آذر 1402 19:02
بعد از کلی فکر و کلنجار رفتن با خودم بالاخره برای تور هرمز ثبتنام کردم. به هیچکدوم از دوستام هم نگفتم ولی به روز سفر که نزدیک شدم ترسیدم که تنهایی اذیت بشم و بهم خوش نگذره ولی در هر صورت تصمیمم کاملا جدی بود. چهارشنبه شب رفتیم ترمینال. خواهر جان همراهیم کرد و چقدر هم خوب شد که اومد چون از بعدازظهر گروه سفر رو چک...
-
پردیس سینمایی:)
شنبه 27 آبان 1402 21:11
آخرین بار که رفتم سینما با مری و مهندس بود. فسقلی هنوز وجود خارجی و حتی داخلی هم نداشت میشه حدود هشت یا نه سال پیش. رفتیم سینما سعدی. اسم فیلم هم یادم نیست فقط شهاب حسینی و الهام حمیدی بودن و بچهای که سندروم داون بود و من توی تاریکی کلی اشک ریختم. دیگه اصلا نرفتم تا امروز که رفتیم فیلم هتل تو ساختمون الف. پیاده رفتیم...
-
تجربههای مشترک
سهشنبه 9 آبان 1402 22:43
یکی از صفحههای بلاگ اسکای که خیلی دوستش دارم، صفحه نگار هست. وقتی وبلاگش رو پیدا کردم داشت راجع به خاطراتش از دانشگاه شیراز مینوشت. خب همه چیز برام آشنا و قابل تصور بود و بعد که فهمیدم فقط یکی دو سال با هم تفاوت سن داریم متوجه شدم که اون حس آشنایی از کجا میاد. وقتی راجع به خوابگاه گفت تمام فضا و رفت و آمدها برام...
-
نشد که بشود!
یکشنبه 7 آبان 1402 15:07
تاریخ و تجربه به اتفاق نشون دادن که من یک عدد عهد شکن غیور هستم. آرشیو اون وبلاگ رو که میخونم بارها و بارها نوشتم امروز فلان عهد رو با خودم بستم بعد چند روز که گذشته نوشتم امروز عهدم رو شکستم:)) خیلی جالبه که از رو هم نرفتم و بارها تکرار شده و ثبتش کردم. سال پیش دو تا ست گرمکن و شلوار از دیجی سفارش داده بودم برای...
-
قدردانی از یک فرشته
پنجشنبه 13 مهر 1402 20:48
امروز یکمرتبه یاد اینجا افتادم بعد دیدم اوووووه کلی وقت سر نزدم حتی بقیه رو بخونم. راستش بیشتر از هر چیز مهر و معرفت گیلپیشی جانم توجهم رو جلب کرد. خب من تو این سن و سال (۴۷سالگی) اصلا تو فاز دوستی مجازی نیستم. به ویژه تو وبلاگ که به مراتب سختتر میتونم به ماهیت وجودی افراد پی ببرم و به تبعش نمیتونم اعتماد کنم....
-
تقویم تاریخ
پنجشنبه 23 شهریور 1402 15:44
واقعا نمیدونم این مرور تاریخها و وقایعشون چرا اینهمه برام جدیه؟! خودم که به صورت پیشفرض برای هر تاریخی یک خاطرهای تو آستینم دارم و از چند سال پیش هم اینستاگرام همکاری صمیمانهای در این رابطه باهام به عمل میاره و با نشون دادن عکس، یادآوری میکنه. البته صبح که داشتم وبلاگ خصوصیم رو به روزرسانی میکردم تو آرشیوش...