-
اصالت
یکشنبه 19 شهریور 1402 14:59
صبح توی مسیری بدون مانع و ترافیک و تو لاین سرعت یک ۲۰۶ جلوم بود که بیدلیل سرعتش رو کم کرد اما لاینش رو تغییر نداد. کلی وقت به اجبار پشت سرش آروم رفتم تا بالاخره کمی راه داد و سبقت گرفتم. از کنارش که رد شدم دیدم یک دختر کم سن و سال پشت فرمونه و دوستش هم کنارش. خیلی معلوم بود تازه رانندگی رو شروع کرده اما تا اومدم...
-
یادی از روزهای خوب
چهارشنبه 8 شهریور 1402 20:38
دیشب بعد از مدتها خونه نفس اینها موندم چون مامان و باباش نبودن. از پنجره اتاقش دانشکده ما معلومه و از صبح کلی خاطرهبازی کردم با خودم. عصری حوصلمون سر رفت گفتم با اسنپ بریم پارک شهر بستنی بخوریم و بیاییم. چون مسیر کوتاهه سریع یکی قبول کرد. سوار که شدیم رادیو رو شبکه استانی روشن بود و برنامه مشترک با یک استان دیگه...
-
مادربزرگ
یکشنبه 5 شهریور 1402 21:45
حدود ۹ سالی میشه که میرم این استخر. از همون موقع یک خانمی رو زیاد میدیدم یعنی یکجورایی پای ثابت استخر بود. مشخص بود که سن و سالی داره ولی همیشه خیلی خوشتیپ بود و معلوم بود مراقب خودش هست. پوست شفاف و خلاصه جلب توجه میکرد.امروز دیدم با یک دختر حدود هشت نه ساله اومد که خب نوهاش بود. کلی با هم مسابقه دادن. طول استخر...
-
سفرنامه
شنبه 28 مرداد 1402 19:42
اول هفته پیش مری گفت آخر هفته یک سفر کوتاه بریم و منم قبول کردم. تصورم از آخر هفته پنجشنبه و جمعه بود چون فکر نمیکردم بخواد مرخصی بگیره. سهشنبه که از استخر برمیگشتم زنگ زد و گفت حدودای 9 فردا میاییم دنبالت و اونجا بود که فهمیدم از چهارشنبه میریم. اومدم خونه، حوله و اینا رو آویزون کردم که تا صبح خشک بشن چون باید ساک...
-
دوستیی به قدمت بیست سال
یکشنبه 22 مرداد 1402 20:56
دیروز با دکتر الی قرار داشتیم. خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودیم و جور نمیشد چون هر وقت میومد شیراز دنبال کارهای رساله و دانشگاههای محل تدریسش و جاهای مختلف بود. زیاد هم نمیموند. اما بالاخره ضربتی هماهنگ شدیم. قرارمون کجا بود؟ محل آشنایی اولیه یعنی حافظیه. تصمیم داشتم ماشین رو تو چهلمقام پارک کنم اما یک لحظه سر...
-
حذف انرژیخوارها
یکشنبه 22 مرداد 1402 18:45
تا همین چند سال پیش باورم بر این بود که آدمهای جورواجور اطرافم رو باید به هر قیمتی که شده کنارم نگه دارم. به همین دلیل گاهی ناز میکشیدم، اکثر اوقات حتی تو مواردی که حق با من بود کوتاه میومدم، خیلی وقتها کارهایی میکردم که اصلا بهشون اعتقادی نداشتم و خیلی چیزهای دیگه. خب طبیعتا جواب هم میداد؛ همه همیشه دوستم داشتن...
-
جنبه هم دُرّ گرانیست!
سهشنبه 17 مرداد 1402 15:19
بالاخره هفته پیش بعد از حدود دو ماه، قصد عزیمت و ماندگاری در کاخ تنهایی نمودیم! چهارشنبه عصر جمع و جور کردم و رفتم. خرید هم به سلامتی انجام شد. خاک مفصلی رو وسایل نشسته بود که عصبیم میکرد ولی واقعا برای من که همیشه صبح کار بودم و همچنان هم هستم حتی فکرش هم محال بود که بخوام تمیز کنم. این بود که فقط خورد و خوراک رو جا...
-
ترسهام
سهشنبه 10 مرداد 1402 18:27
امروز به ترسهام فکر میکردم. -بزرگترین ترسم از دوران نوجوانی، از دست دادن والدین بود که روزگار نامرد باهاش روبروم کرد و باید بگم درست به اندازۀ نگرانیهام دردناک و سخت بود. -ترس از ارتفاع رو یادم نیست از کی سرم اومد فقط یادمه 26 ساله بودم یک روز بعد از تمرین رفتیم تو قسمت بازیهای پارک. میخواستیم چرخ و فلک سوار شیم...
-
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!
چهارشنبه 4 مرداد 1402 18:26
همیشه فکر میکردم بعد از رفتن مامان و بابا دوام نمیارم. اصلش مدام دعا میکردم به هر شکلی که شده رفتنشون رو نبینم اما هم رفتن غمانگیز بابا رو دیدم و هم رهایی آروم و فرشته گونه مامان جانم رو. فردا دومین سالگرد کوچ ابدی مامان هست و من هنوز زندهام هرچند اثری از حس و حال و انرژی اون موقعها نیست. خانه و خانواده بدون پدر...
-
تازهها
دوشنبه 2 مرداد 1402 15:34
1. اولین بار به نظرم 5 ساله یا کمتر بودم که با خواهرها و دخترای فامیل رفتم استخر عمومی. یک استخری بود به نام فرح که البته این اسم زمان افتتاحش بوده و بعد از انقلاب اگر اشتباه نکنم اسمش شده بود حجاب! استخر روباز و خیلییی بزرگی بود یعنی بزرگترین استخری بود که من دیدم. بزرگتر که شدم چون سر کوچه پدر بزرگم اینها بود برای...
-
اوقات خوش
جمعه 30 تیر 1402 13:05
دیشب قرار شام داشتیم. عصر زنگ زدم به مری ببینم چه ساعتی میریم گفت فسقلی با بچههای پیش دبستانیشون قرار گذاشتن همدیگرو ببینند! میریم باغ ارم و بعدش میاییم یعنی کمی دیرتر قرار بذاریم. انقدر ذوق کردم گفتم ببین نسل به نسل چقدر همه چیز عوض میشه. من خودم اولین بار بعد از دیپلم بود که با دوتا از دوستام قرار گذاشتیم:)) چون...
-
دوستی فصل قشنگیست
چهارشنبه 28 تیر 1402 23:38
مامان جانم خیلی زیاد سختگیر بود به ویژه در مورد ارتباطات من با دوستام. اجازه نداشتم با هرکسی دوست بشم و رفت و آمدی هم در کار نبود. با تمام این حرفها همیشه از بابت دوستیابی خوششانس بودم. یادم نیست چطور ولی اول راهنمایی با لیلا دوست شدم و باز یادم نیست چطور ولی برای اولین بار مامان جان اجازه داد برم خانه دوستم. تا...
-
به همین سادگی
سهشنبه 27 تیر 1402 17:53
کلاس زبان رو تو سن بالا و از صفر شروع کردم از تاپ ناچ1. اولین جلسه کلاس رفتم و نزدیکترین صندلی به استاد رو انتخاب کردم. کم کم بقیه هم اومدن. کلاس شلوغی بود فکر کنم بیست نفری بودیم همه هم دانشجوهای اوایل لیسانس. نزدیکهای شروع کلاس یک گروه چهار نفره با هم اومدن سه تا آقا و یک خانم. کارمند بانک بودن. خوشبختانه خانم سه...
-
با جوانهها نوید زندگیست
شنبه 24 تیر 1402 12:39
مدتی پیش چندتا گلدون جدید بردم کاخ تنهایی ولی به فروشنده گفتم گیاهی بده که یک هفته ده روزی یک بار آبیاری بخواد. اون هم دوتا سانسوریا پاکوتاه داد و یک گیاه دیگه که نمیدونم اسمش چیه! خودش گفت برگ انجیری ولی فکر نکنم اون باشه. بهر حال گلدونهارو گذاشتم و دیگه زیاد اون خونه نرفتم. اون هفته دیدم هر دو گلدون سانسوریا...
-
شگفتا از این سرعت!
چهارشنبه 21 تیر 1402 13:30
همه گفتن و خودم هم خوندم که پروسه تمدید ده روز تا دو هفته طول میکشه. من شنبه اقدام کردم، الآن پستچی اومد و تحویل داد. جالب بود برام این سرعت عمل. پیش به سوی مرحله بعد... قرار استخر داریم اونم تو هتل. ۱۰ ساعت بعد؛ رفتم دنبال مری و ۴ اونجا بودیم تو لابی هتل منتظر نشستیم تا بقیه هم اومدن و رفتیم به سوی استخر. خانم...
-
هدف انتقام بود!
سهشنبه 20 تیر 1402 23:29
از اون روزی که عصبانی شدم نزدیک به دو ماه میگذره و من در تمام این دو ماه به فکر انتقام سخت بودم. علیرغم همه چیز و با اینکه هزارجور مسئله تو این مدت پیش اومد که هزاران بار از اون قضیه مهمتر بودند ولی انگار این حس خشن انتقامجویی یک جایی در ناخودآگاهم به شدت فعال بود. در نهایت هم چون هیچ راهی به ذهنم نرسید خودزنی کردم...
-
هوای سفر
شنبه 17 تیر 1402 13:03
اخیرا ذهنم بدجوری گیر کرده روی سفر. یک جوری توی ناخودآگاهم نقش بسته که تا عملیش نکنم رهام نمیکنه. اون سفر ترکیه هم همینطوری شکل گرفت و به وقوع پیوست. خیلی هم سفر خوبی بود خوب نه، عااالی بود واقعا. پنجشنبه رفتم پلیس +۱۰ فرم گرفتم صبح هم مدارک رو بردم برای ثبت درخواست. اول از همه گفت اجازه محضری همسر! با غرور و افتخار...
-
بی آبی
پنجشنبه 15 تیر 1402 22:37
بعد از ناهار یک خواب اساسی کردم. خدا رو شکر گودزیلای طبقه پایین یکی دو روزی پیداش نبود و آرامش برقرار بود. لعنتی از بیشفعالی هم رد کرده به قول همشهریهای قدیمی تُوُلِ داغه! (منظور همون تاول هست). یعنی منی که عاشق بچه هستم و یک زمانی بچههای مردم رو از بغلشون میقاپیدم حالا دلم میخواد این بچه رو تا میخوره کتک بزنم بس...
-
دلتنگی
چهارشنبه 14 تیر 1402 14:45
دیشب یک شماره ناشناس زنگ زد. معمولا جواب نمیدم اما چون از روی حواس پرتی شماره اصلیم رو توی یک فرم ثبت کرده بودم با این فکر که شاید از اونجا باشه جواب دادم. تا گفت سلااااام دیدم مسافره. به قدری حرصم گرفت که حد نداره. خیلی وقت پیش هر دو شمارهاش رو پاک کرده بودم بنا به دلایلی و فقط از طریق دایرکت اینستاگرام با فاصلههای...
-
روزها میگذرند لحظهها از پی هم میتازند...
دوشنبه 22 خرداد 1402 18:32
- جمعه بعد از ورزش روزانه نمیدونم بحث چی شد که قرار شد یوگا کنم. یک بار که رفته بودم برای ماساژ خانمه کلاسی بهم معرفی کرد که اتفاقا نزدیک خونه هم هست ولی اینکه بخوام مقید باشم به روز و ساعت خاصی برام خوشایند نبود. بنابراین دنبالش نرفتم. جمعه هم که به فکرش افتادم گفتم بهتره دوره آنلاین بردارم. گوگل کردم و دورهای که تو...
-
روزهایی که گذشت
سهشنبه 16 خرداد 1402 19:47
به خاطر برنامه یک روز در میون استخر نمیتونم با خیال راحت تو کاخ تنهاییم بمونم. این دفعه هشت روز فاصله افتاد و دوازده روز شد که گلدونامو آب ندادم... شرم بر من واقعا:( منتظر بودم تو چند روز محدودیت بیام و بمونم. یکشنبه داشتم جمع و جور میکردم برم که یکی از رفقا زنگ زد و گفت برای دوشنبه شب دورهمی داریم و طبیعتا خوشحال...
-
نوستالژی
سهشنبه 9 خرداد 1402 12:55
دیروز ماشینو سر کوچه قبلیمون پارک کردم رفتم چکاپ سالانه رو به دکترم نشون دادم و با رضایت برگشتم. گفتم برم آخر کوچه سر وته کنم ولی دلم نیومد و رفتم در خونمون "در انتهای کوچه بنبست..." جلو خونه نجمه اینا ایستادم و چشم دوختم به درخت افرای حیاطمون که به قول همسایهها زیبایی کوچه بود. همچنان سرسبز و خوش قامت....
-
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
یکشنبه 7 خرداد 1402 20:51
صبح پیش ساناز نوبت داشتم. تخت بغلی داشت صحبت میکرد از اینکه بچهدار نمیشه و دلش بچه میخواد. بقیه هم بهش راهکار میدادن از اهدایی و اجارهای و ... میگفت شوهرم قبول نمیکنه و گفته بچه باید از صفر تا صدش مال خودمون باشه. خلاصه خیلی ناراحت بود. کارمون همزمان تموم شد و دیدمش. یه دختر جوان خیلی ناز و ملوس که چشماش پر غم بود....
-
پاکسازی حافظه
شنبه 30 اردیبهشت 1402 08:22
الآن که بیدار شدم با خودم گفتم چه خوب بود اگر میشد یک قسمتهایی از حافظه رو پاک کرد. کدوم قسمتها؟ همونایی که مربوط میشن به اشتباهات آگاهانه. اشتباهاتی که آثار و نتایجش تا مدتها ادامه داره و در کمال ناباوری تکرار هم میشه. میدونم که این حذف، شدنی نیست اما گاهی یک چیزایی پیش میاد که انگیزه برای فراموش کردن اون قسمتها...
-
پراکندهنویسی
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1402 10:44
۱. انگار واقعا هر چیزی به وقتش اتفاق میفته؛ سالها پیش یک شب که دنتیست تو جشنواره موسیقی اجرا داشت رفتیم تالار حافظ. دوستام هم بودن در اصل من با دوستام بودم. تو محوطه بیرونی یه سر رفتم پیش خانواده و زنعمو اینا که همون موقع دنتیست یه نفرو نشون داد و اسمشو گفت. خیلی با کلاس بود. گفت هم سینگره و هم آهنگساز و ... یه جوری...
-
کم کم همه خاطره میشن
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1402 16:12
دارم فکر میکنم یکم ترسناکه توی یک سنی خاطره شدن آدما سرعت میگیره. این ترس برای من با رفتن افشین یداللهی شروع شد. چقدر ترانههاش، شخصیتش و حتی صداش رو دوست داشتم. بعد از اون با فاصلهای حدود یک ماه رفیق نازنینم رو از دست دادم و بعد هم... سخته وقتی لحظههای قشنگت رو مرور میکنی میبینی خاطرهسازها خودشون خاطره شدن و...
-
باید یادم بمونه!
یکشنبه 17 اردیبهشت 1402 23:04
دیروز عصر که میخواستیم بریم بیرون داشتم با گوشی دومی کاری انجام میدادم که اسنپ رسید منم هر دو گوشی رو با خودم بردم. تو ماشین کارم تموم شد و گوشی رو گذاشتم تو کیفم. خریدهامونو انجام دادیم و رفتیم کافه که اف۳ و نفس هم اومدن و بعد دوباره با اسنپ برگشتیم خونه. تا رسیدیم غذا سفارش دادیم و بعد هم مشغول بررسی چیزایی که...
-
صفای آخر هفته
جمعه 15 اردیبهشت 1402 00:48
سه شنبه به شکل خودخواسته استخر رو پیچوندم که برم اون خونه؛ هم وقت آبیاری گلدونام بود، هم باید گلدون جدیدارو میبردم و جانمایی میکردم و مهمتر از همه اینکه فرداش «چهارشنبه» بود. روزی که برای من پره از امید و انگیزه و برنامه و خلاصه تمام چیزهای خوب. وقتی رسیدم سریع گلدونهارو سر و سامون دادم و بعدش هم مقدمات رو آماده...
-
در لحظه زندگی کن
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1402 21:43
آدمی چه موجود عجیبیه! من از بچگی عاشق رانندگی بودم اونم خیلی زیاد. دوره راهنمایی برای اولین بار بابا بهم رانندگی یاد دادن. یادش بخیر اون موقعها شهر خیلی خلوت بود و البته ماشین هم خیلی کم. یادمه بلوار چمران تازه بهرهبرداری شده بود اونم فقط نصفش یعنی تا اونجا که میخوره به بلوار شاهد یا همون جلوی بیمارستان. متاسفانه...
-
این چند روز ...
سهشنبه 5 اردیبهشت 1402 22:37
چند شب پیش بر و بکس اومدن پیشم. پسرم رو خیلی وقت بود ندیده بودم فقط تلفنی در ارتباط بودیم. کلی ذوق کردم براش. طبق معمول تو گپ و گفتها انقدر شور گرفتیم که گرمم شد و تمام پنجرهها رو باز کردم و بعدش که شور خوابید یخ کردم. صبحش هم که اومدم خونه حس کردم مسیر سینوسها ملتهب شده و درد میکنه خلاصه کلداکس خوردم تا امروز که...