دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

یاد باد آن روزگاران...

هفته پیش، درست در سال‌روز دیدار قبلی، با لیلا و نیوش و نفس رفتیم بیرون. من پیشنهاد دادم بریم باغ گل‌ها چون هم به هر دوتامون نزدیک هست و هم‌ این‌که دو سالی می‌شد نرفته بودم. خیلی خوب و قشنگ بود و البته از رایگانی درآمده و ورودی می‌گیرن. بعدش رفتیم Rainbow که تو همون محدوده هست و چهار مدل چیزکیک سفارش دادیم و اشتراکی خوردیم. خیلی خوش گذشت.

بامداد جمعه هم آر رسید و شنبه با هم بودیم. به خاطر عمه بزرگه اومده چون حالش خوب نیست. بچه‌های خودش هم در تلاش هستن که بیان اما فعلا فقط برنامه مَحی قطعی شده.

- چند روزی هست شبکه تماشا سریال سال‌های دور از خانه رو پخش می‌کنه البته به اوشین معروف شد. عجیب حس نوستالژیکی داره این سریال. سال ۶۷ من کلاس دوم راهنمایی بودم که پخش می‌شد. روزهای شنبه ساعت ۹ شب. چنان همه وابسته این سریال بودیم که یادم هست خیابون‌ها هم خلوت می‌شد. الآن حتی موزیک تیتراژش من رو هیجانی می‌کنه. به هر حال یکی از ماندگارترین و پررنگ‌ترین خاطرات دهه ۶۰ هست. همون سال‌هایی که با لیلا هم‌کلاسی بودم و الآن داره آستین بالا می‌زنه تا برای پسرش زن بگیره... و این یعنی عمر سریع‌تر از چیزی که بشه تصور کرد می‌گذره.

- باز اومدم غار تنهایی و خاطره‌بازیم گل کرد. الآن داشتم مقدمات غذا پختن رو انجام می‌دادم یاد یک جریان بی‌ربط از محل کارم افتادم.

روزهای اولی که رییس این‌ها اومده بودن و هنوز «جدیدها» نامیده می‌شدند! یک طرح سنگین و پیچیده‌ای برای بخش آی‌تی تعریف شده بود که محدودیت زمانی هم داشت و رییس‌ها خیلی بابتش بهشون  فشار و استرس وارد می‌کردن. اون روزها من‌هم مدام با بچه‌های آی‌تی می‌پریدم چون خیلی باحال بودن. یک روز عصر توی ساعات اضافه کاری، مهندس دیوانه با مدیر آی‌تی که بعدها شد پسر بزرگم، بحثشون شد البته رفیق بودن. یک‌هو پسرم عصبانی شد و حرف زشتی زد یعنی از دهنش پرید وگرنه جلوی من نمی‌گفت. وااای انقدر اون عبارت با لهجه شیرازی و قیافه‌اش که سرخ شده بود بامزه بود که اصلا نتونستم نشنیده بگیرم و ترکیدم از خنده. حتی الآن بعد از این‌همه سال وقتی یادم میاد کلی می‌خندم. یادمه اون روز به مهندس دیوانه گفتم فلانی خیلی پسر خوبی هست و خیلی دوستش دارم بعد نکبت حسودی کرد و دو سه روز قیافه می‌گرفت برام. 

پارسال که همین پسر بزرگم زنگ زد برای احوال‌پرسی براش تعریف کردم و گفتم تنها آدمی بودی که چنین حرفی زدی ولی هیچ‌وقت و به هیچ وجه فکر نکردم آدم بی‌ادبی هستی. یادش بخیر چه رفقای با معرفتی بودن. از اون محیط دیوانه دلم برای بعضی دوستی‌هام خیلی تنگ میشه.

نظرات 3 + ارسال نظر
لیمو دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت 16:00

من که نبودم اونموقع ها اما درک میکنم. مثلا الان وقتی شبهای برره یا یکی از سریالهای قدیمی رو میبینم انگار دوباره بچه میشم :))

عزیزمممم
می‌دونی لیمو جون، اوشین مثل یک اتفاق تازه بود تو تلوزیون. یک‌جورهایی خاص بود برای اون زمان

سیما از شیراز شنبه 6 مرداد 1403 ساعت 13:33 https://mymemories1402.blogsky.com/

سلام عزیزم
خوبی؟
آخی یادش به خیر سریال اوشین.منم اون موقع ابتدایی بودم و بی صبرانه منتظر پخشش میشدیم.فکر کنم از شبکه هم پخش میشد.
دیدنیها هم برام خیلی جذاب بود.جالبه قدیما با وجدیکه امکانات کم بود اما چقدر همه چیز بهمون می چسبید و مزه میداد.

سلام
دقیقا همین‌طوره

گیل‌پیشی پنج‌شنبه 4 مرداد 1403 ساعت 20:44 http://Www.temmuz.blogsky.com

سلام پریسا جونم. خوبی؟
وای منم یاد خاطرات گذشته افتادم‌.
فکر کنم تنها کسی هستی که درکم می‌کنی تو محل کارم، پسر داشتم.

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.