دور همیهای خانوادگی این مدت خیلی خوب و مفید بود. حرف زدنهای آرش که باعث تجدید قهقهههای قدیمی من میشد و همه بهخصوص زنعمو از ذوقِ خندههام چشماش برق میزد، خیلی دلانگیز بود.
یکی از شبها که تا دیر وقت خونه عمه مونده بودم و باید تنها برمیگشتم، پیشنهاد داد با موتور من رو برسونه و برای طولانی کردن مسیر که خیلی کوتاه بود تا ته کوچه رفت و برگشت. بهش گفتم فکر میکردم از موتور میترسم ولی خیلی چسبید. طفلک اون روز که خونه خودشون بودیم گفت غروب میخوام با اون یکی موتور ببرم بچرخونمت. خلاصه رفتن عمه باعث شد کلی وقت با فامیل بگذرونیم. از خارجنشینها فقط آر مونده که احتمالا تا آخر شهریور هستش. دارم برنامه میریزم دعوتشون کنم خونه صدرا.
آر هنوز از قضیه کاپیتان خبر نداره. روزی که عمه به من و نیمول گفتن ازمون خواستن بهش چیزی نگیم که تو غربت غصه نخوره اما بعد که عمه و شوهرش، شش ماه پیشش بودن فکر کردم گفته باشن.
حالا یکبار تو خونه عمو و بعد هم تو خونه خودشون گفت بیا به کاپیتان زنگ بزنیم قرار بذاریم یکم بخندیم و من هر دوبار دست و پامو گم کردم. توی فرصتی که پیش اومد از عمه پرسیدم و گفتن خبر نداره. نمیدونم چطوری قراره بفهمه و چه حالی میشه فقط امیدوارم من نقشی نداشته باشم.
- امروز بعد از سالها خودکار دست گرفتم و توی دفترم نوشتم. ماجرای این ده سال اخیر از شروع تا ...
هشت صفحه شد و دستم درد گرفت اما تجربه خوبی بود. دلم میخواد آدم امنی پیدا کنم تا بخونه و تحلیل کنه چون نکتههای جدید و جالبی درش هست و دوست دارم فلسفهاش رو بفهمم.
- هوا عجیب رنگ و بوی پاییز داره برام و چقدر دوست دارم این رنگ و بو رو
چقدر این بی خبری خوب و عجیبه، هیچکس هم مایل نیست کسی رو ازش بیرون بیاره. انگار دوست داریم باور کنیم چیزی نشده...
+ بوی پاییز عالیه. روزهای زیبایی داشته باشین
به قول قدیمیها بیخبری، خوش خبری

فدای محبتت عزیزم شما هم همینطور
سلام. ده صفحه پشت سر هم نوشتید و تازه اونوقت دستتون خسته شد؟ من نصف این رو بنویسم، دستم از کار میافته!
من همون آدم امن هستم.شیراز هم هستم
چه عالی