امروز یاد یکی از سوتیهام افتادم که یادداشتش کرده بودم. بعد هرچی نوشتههامو زیر و رو کردم یافت نشد تا اینکه اینجا به ذهنم رسید و برای بازیابیش باید وبلاگ رو فعال میکردم و به این ترتیب کل نوشتههای اینجارو مرور کردم. حالا این وسط هرچی فکر میکنم یادم نمیاد اصلا چرا اینجا رو غیرفعال کرده بودم!!
خلاصه دلم خواست حالا که کرکره رو بالا زدم یک چیزی هم بنویسم با اینکه مطلب خاصی برای نوشتن ندارم.
آر شنبه صبح پرواز داشت. اینبار یکی از طولانیترین سفرهاش بود هرچند به قول خودش خوب شروع نشد اما بیشتر از دفعههای قبل کنار هم بودیم و گشت و گذار کردیم. برای من که خوب بود و لازم.
سر کوچه ما چند وقت پیش یک کافه بامزه باز کردن. اولین بار که رفتیم، دیدم دوتا دختر خانم ناز و کمسن ادارهاش میکنند. خیلی ازشون خوشم اومد. یادم افتاد اون سالها که با آر و کاپیتان تقریبا هر شب بیرون بودیم یک کافهای بود سر چهارراه چنچنه که خیلی جالب و خاص بود. اونجا رو به نوعی پاتوق کرده بودیم انقدر که مثلا کاپیتان موقع سفارش میگفت: "همون همیشگی" :))
اون موقع هر وقت از اونجا خارج میشدیم تو ماشین پروژه راهاندازی کافه مطرح میشد. کلی رویاپردازی میکردیم در موردش. حتی یکبار کاپیتان مکانش رو هم انتخاب کرده بود و رفتیم با هم دیدیم. از اون طرف عمه منو تهیه کرده بود با چندتا ایده بکر و متفاوت.
حالا تقریبا ۱۰ سال از اون روزها و شبها میگذره و ایده کافه زدن ما نه فقط محقق نشد حتی دیگه سهتایی کافه هم نرفتیم...