صبح همکار سابق بعد از ماهها زنگ زد. تمام نیمساعتی که حرف زدیم رو از ته دل خندیدم.
با این همکار هم خیلی خاطره دارم که قشنگترینش همون سفر بیبرنامه به پاسارگاد تو سال ۹۴ هست و خب خیلی وقتها همراه و گوش شنوای خوبی بود. در اصل تنها کسی بود که رازمون رو میدونست و میشد راحت باهاش حرف زد هرچند وقتی دعوا میشد اون طرف مقابل بود و پسرم طرفدار من.
یکبار همون سالها تو دانشگاه جلسه داشتیم. من و اون و پسرم با ماشین من رفتیم و قرار بود رییس بعد از ما بیاد. تو راه، پلیس کمین کرده بود برای جریمه سرعت و ما سه تا تصمیم گرفتیم رییس رو تو دام بندازیم اینجوری که از همون لحظه پشت هم بهش زنگ میزدیم و میگفتیم دیر شده. خلاصه نقشه گرفت و رییس تند اومد و جریمه شد. تازه به ما میگفت چرا خبر ندادین پلیس هست:))) بماند که وقتی با خنده و شیطنت ماجرا رو برای پدر جان تعریف کردم خیلی نرم سرزنشم کردن ولی اون لحظه بهمون چسبید.
خلاصه قرار شد همدیگر رو ببینیم و دلی از عزا در بیاریم.
پسرم هم که خدای معرفت هست. عمه که درگذشت، قرار شد بنر تسلیت بگیریم بعد من یادم افتاد تو محل کار هر کس فوت میشد زِرتی بنر و تاج گل سفارش میدادن. این شد که به پسرم زنگ زدم و طفلک پیگیری کرد و سریع بنر به دستمون رسید. در حالیکه میتونست چاپخونه رو معرفی کنه و به کار خودش برسه.
هر وقت به آسیبهای روانی محل کارم فکر میکنم، همراهی و معرفت و مهربونی همین رفقا؛ رییس، پسرم، سالار خان و همین همکار بهم آرامش میده و فکر میکنم پیدا کردن این دوستها ارزش تحمل اون محیط رو داشت. امیدوارم خدا نگهدارشون باشه.
دارم میرم استخر و حالم خوبه...
به به واقعا هیچی قشنگتر از لحظات خوشی که گذشته و افرادش هنوز هستند ، نیست. بیش باد
امیدوارم لحظات شما هم سرشار از خوشی و آرامش باشه عزیزم
سلام پریسای عزیزم.
لحظاتت غرق شادی و خاطرات خوش باشه
سلام جاااانم

ممنون عزیزم برای تو هم همینطور دختر مهربون