اون هفته واقعا تلخ و غمانگیز بود. دلم خیلی گرفت و گریه کردم. انگار ترسیدم از بیاعتباری دنیا. ترسیدم از قضاوتها، اظهار نظرهای بدون علم و آگاهی و ترسیدم از بیخبری. مدام یاد درس دینی دبیرستان میافتادم و عبرت گرفتن از حوادث و اتفاقات.
خلاصه حالم بد بود. دو سه روز تو خونه موندم و روزی که رفتم بیرون اصلا نمیتونستم موزیک گوش بدم. پخش ماشین رو گذاشته بودم رو رادیو و ... .
دیروز هم خبر درگذشت یکی از استادهای غیر رسمیام رو شنیدم. یعنی سالار خان لینکش رو برام فرستاده بود و من تمام خاطرات خوب اون روزها برام زنده شد. مهمونیها، اردوها، برنامه نور و صدا و یا علی گفتنهاشون اول و آخر جلسهها. آخرین بار همون اردیبهشت ۹۸ تو مراسم رونمایی کتاب محمود دولتآبادی دیدمشون.
بعدش یاد آشنای مشترک افتادم و بینهایت دلم تنگ شد. به خصوص توی آب و هوای این روزها که ذره ذره خاطراتمون شکل گرفت. دلم خواست باهاش حرف بزنم مثل اون روزها که آرمین رفت و حرف میزدیم.
یاد دنی هم افتادم کمی.
امروز توی مسیر علیرضا قربانی گوش کردم و چنان احساساتی شدم که باهاش دم گرفتم:
نمانده در دلم دگر توان دوری
چه سود از این سکوت و آه از این صبوری
تو ای طلوع آرزوی خفته بر باد
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد...
- یکی از دوستان اون دوره، عکس استاد رو تو وضعیت واتساپ گذاشته. زیرش چندتا ایموجی گریه فرستادم. حالا برام نوشته ازدواج نکردین؟! تو صفحه چت رفتم بالا دیدم پیام قبلی حدود سه سال و نیم پیش بوده و نوشته ازدواج کردین یا هنوز مجردین؟ یعنی هیچ صحبت دیگری نبوده و ایشون تا آخر عمر نگران وضعیت تأهل من خواهد بود بنده خدا :))))
خلاصه که روزگار غریبیاست نازنین!
سلام خواهر گلم. فدای دل مهربونت. نبینم دلگرفته باشی.
دقیقا حال من هم همینطوری بود. خدا آرامش ببخشه به قلب هممون.
سلام عزیز دلم


آخرین باری که تلنگر خوردم سه سال پیش بود! هر از گاهی لازمه انگار