صبح با دعوت پروانه خانم راهی محل کار سابق شدم. سر کوچه پشم شیشه رو سوار کردم و با هم رفتیم. ماشین رو تو همون پارکینگ و درست جای همیشگی خودم، کنار آسانسور پارک کردم. تو همون پارکینگ تغییر پوشش دادم و رفتیم. قلبم تاپتاپ میکرد از هیجان. از اینکه بعد از ۶ سال برگشتم تو اون محیط با هزارتا خاطره، تجربههای جدید و کلی بالا و پایین. تو همون بدو ورود عکس گرفتم که بفرستم. دروغ چرا به طرز عجیبی دلم تنگ شد. خاطرهها بی هیچ تلاشی زنده شدن. خیلی خوب شد که همراه داشتم.
تو سالن، اولین دوستی که اونجا پیدا کرده بودم برامون جا گرفته بود. پروانه خانم خیلی با دیدنم ذوق کرد و تشکر... خواهرش هم همینطور.
دیگه همکارهای اون سالها رو دیدیم. رییس اولی که به قول رییس آخر، با مانتو شلوار مخصوص خودش اومده بود و چقدر مثل همیشه آرامش داشت. اون آقا که رابط ما با صدا و سیما بود و همون سال اول چندبار به زور من رو فرستادن جلوی دوربین، اون آقا که نسخه خطیها رو تحویل داد و ضمن کار کلی برامون خاطره تعریف میکرد.
مهمتر از همه پسر بزرگم که مو کاشته بود و خیلی از سیستم شاکی بود. پسرش هم امسال کلاس دومی میشه...
اصلا از همون اول تا حدودای ۲ که خارج شدیم پر از انرژی و هیجان بود و البته مقدار قابل توجهی دلتنگی.
عکسهامون قشنگ شدن. خیلی خوب شد که رفتم. اون گاردی که گرفته بودم بعد از ۶ سال کنار گذاشتم.
فکر میکنم حال خوب این روزهام و دلیلش باعث شد کینههام رو فراموش کنم و نگاه جدید و متفاوتی به آدمها و مسائل داشته باشم. این در حالیست که فکر میکردم تو این سن و بعد از تجربهها، دیگه نمیتونم...
خدا رو شکر بابت همه چیز. امروز رو خیلی دوست داشتم.
عصر هم تولد اف ۱ بود که خرید کیک رو من به عهده گرفتم و تو خونه جدید دور هم جشن کوچولویی گرفتیم. البته هنوز یک سری وسیله کم داره ولی خب چون در دو قدمی خونه خودمون هست میشه کاستیها رو مدتی نادیده گرفت.
- منتظرم...
... و مرحله جدید شروع شد. خدا رو شکر بهتر از چیزی که فکر میکردم...
از کوچه دبیرستان گذشتیم.
نمیدونم تصمیمی که گرفتم کبری هست یا صغری! حتی نمیدونم تصمیم درستی هست یا نه ولی دچار چنان استیصالی شدم این روزها که هرچیزی به فکرم میرسه میخوام زود عملیاتی بشه.
یادم افتاد اون سالها، بیشتر از ۱۰ سال پیش، داشتم میگفتم فلانی برای تعمیرات ماشین همراهیم میکنه بعد یک بنده خدایی تا مدتها مسخرهام میکرد. حتی گفت جای اینکه ماشینش رو نو کنه از فلانی کمک میگیره. این حرف تا همین ۱۰ روز پیش برام سندیت داشت و باورش داشتم اما...
اول هفته یک مشکل بزرگ برامون پیش اومد. همه بههم ریختیم و وضع من به عنوان ریقوترین عضو خانواده از همه بدتر شد. پسرعمهها اومدن و طبق معمول گفتن که من باید قوی باشم و از این خزعبلات. بعدش با پسرم صحبت کردم و شبش هم بعد از ماهها با همکار. انصافا خوب همراهی کردن حداقل در حد حرف و دلداری.
این وسط و با همین حال بیقرارم، دیشب همدورهای پیام گذاشته بود و بالاخره تصمیم گرفتم دعوت دیدارش رو بپذیرم.
هنوز قطعی نشده ولی حس میکنم تحت تأثیر ماجرای پیشآمده تسلیم شدم. فقط امیدوارم خیر باشه هر چیزی که میشه.
دیشب خواب عجیبی دیدم. برگشته بودم به فضای محل کار، زمانی که سیستم کن فیکون شده بود و روزها و لحظهها پر از نگرانی و بلاتکلیفی و مقداری هم ترس بود.
اون کوچولوی مو زرد هم تو خوابم بود درست با همون ویژگی روزهای اولش که در اوج جوگیری میچرخید و به اضطراب و تشنج حاکم دامن میزد. حتی یک بار که با ماشین از کنارش رد شدم و رفتم تو پارکینگ به مأمور ورودی گفته بود بهم تذکر بده که تند نرم. بعدها که به واسطه رییس رابطمون خوب شد (تا حدودی!!) در قالب شوخی حرکاتش رو یادآوری کردم. در آخر هم با سوتیهای زیاد بیرونش کردن چون در اصل آدم بیمعرفت و منفعتطلبی بود برخلاف دوست صمیمیاش که هنوز هم برام قابل احترام هست بخاطر اصالت و شعور بالاش.
خلاصه فضای خواب جوری بد بود که بیدار شدم. بلافاصله و بعد از مدتها چشمم افتاد به ستاره بختم توی آسمون. به شکل عجیبی آروم شدم. این تکستاره که پرنور هم هست نیمهشبها درست در تیررس نگاه من قرار میگیره و خب چون مدتها اینجا نبودم و یا پنجره رو باز نمیکردم از یادم رفته بود اما دیشب خیلی حالم رو خوب کرد و همونجا اسمش رو گذاشتم «ستاره بخت»!
تا دوباره خوابم ببره یاد ترانه فرامرز آصف افتادم که میخوند؛ ستاره بخت من، فروغ چشمام شدی...
- دو هفته پیش این موقعها فکر نمیکردم بشه دوباره معمولی زندگی کرد. نگران دوستان ساکن تهران هم بودم به خصوص لیلای عزیزم که خوشبختانه از حالش باخبر میشدم. خدا را شکر که تمام شد هرچند بعضی خسارتهاش قابل جبران نیستند.
- در کمال تعجب اطرافیان، روز چهارم جنگ موهام رو کوتاه کردم. خیلی کوتاه:) کمی از پایینش رو هم گرفتم برای یادگاری.

اول هفته پیش خواهر جانم با یک دختر خانمی آشنا شده بود و خیلی ازش تعریف کرد. گفت ناخنکار بوده و شمارههاشون رو رد و بدل کرده بودن. از اونجا که اف۲ مثبتترین و درستکارترین و فهمیدهترین خواهر هست، مطمئن شدم که ارزیابی درستی داشته. از طرفی ناخنکار خودم بعد از ۴ سال به آدرسی رفته که برای من سخته. نه جای پارک داره و نه اسنپ راحت قبول میکنه. یعنی بار آخری که رفتم خسته شدم و پدیکور رو گذاشتم برای یک وقت دیگه.
نتیجه این شد که تصمیم گرفتم برای پدیکور برم پیش این خانم جدیده که اتفاقا خیلی به خونه نزدیک هست و خوش مسیر.
نوبتم که قطعی شد چنان عذاب وجدانی گرفتم که حد نداره. احساس میکردم دارم به ناخنکار خودم خیانت میکنم در حالی که اصلا آدم مظلوم و محتاجی نیست. به خصوص این اواخر کمکار شده و حتی چندباری گفت ممکنه دیگه کار نکنه ولی بازم حسم خوب نبود.
بالاخره رفتم و به محض اینکه در سالن باز شد، اولین چهرهای که دیدم سالندار قبلی و دوست ناخنکارم بود. سلام و احوالپرسی کردیم و رفتم تو اتاق. اعصابم حسابی بهم ریخت و مشغول نقشه کشیدن شدم که وقتی به گوشش برسه چطوری توجیه کنم. بعد از پدیکور و قبل از ژلیش رفتیم تو سالن و دیدم ای داد یکی دیگه از ناخنکارهای سالن قبلی هم اونجاست که با اونهم رابطه خوبی داشتم. هیچی دیگه گفتم کارم تمومه و من رو نمیبخشه که اون دوتا گفتن به فلانی نگو ما اینجا هستیم.و اینجا بود که معلوم شد با هم حرفشون شده. دیگه قول دادیم کسی چیزی نگه و من نفس راحتی کشیدم :))
- هفته گذشته کولر غار تنهایی رو راه انداختیم و دوباره بوی پوشال مرطوب هیجانزدهام کرد. اصلا نمیدونم چرا این بو اینقدر برام جذاب هست و آرامبخش. انگار بیشتر از خنکیش بوش رو دوست دارم. البته این هم بماند که فردای راهاندازی دیدم شیلنگ کولر سوراخ شده و آب کل پشتبام و حتی کوچه کناری رو برداشته بود.چون سوراخ به سمت بالا بود و آب مثل فواره همه جا پخش شده بود.
ـ نیلو برای عروسی اومده و خیلی از این بابت خوشحالم. در اصل بیشتر از عروسی برای اومدن نیلو خوشحالم ولی خیلی امیدوار بودم دنتیست هم بیاد و بعد از ۱۰ سال دیداری تازه کنیم ولی متأسفانه اون موفق نشده. خدا کنه عروسی هم به خیر و خوشی بگذره تا من موهام رو کوتاه کنم. کمکم حساس شدم به بلندیش! آخرین عکسهارو هم با موی بلند گرفتم.