فریدا همیشه بهم میگفت تو خیلی برای من خوشقدمی و این حرف رو از ته دلش میزد، تعارف نبود. بعد از اون چند نفر دیگه هم اینرو گفتن و انصافا بودم.
وقتی رفتم سر کار، قرار بود ۶ ماه به صورت آزمایشی کار کنم. سیستم مدیریتی اونجا قدمت ۳۲ ساله داشت یعنی رییس بزرگ که من خیلییی هم دوستش داشتم ۳۲ سال در اون سمت بود و ۵ ماه بعد از شروع به کار من به شکلی ناگهانی و عجیب و شوک کننده تعویض شد. نه فقط خودش، بلکه کل سیستم تغییر کرد. اتفاق غمانگیزی بود.
یادم میاد به رییس آیتی اون موقع که بعد نیروی اصلی حراست شد گفتم عجب قدمی داشتم من! بعد از ۳۲ سال، درست حالا که من اومدم اینجوری شد. البته حرفم نیمه شوخی بود ولی باز دعوام کرد و گفت این حرف رو نزن.
حدود دو هفته پیش بعد از خیلی سال، یهویی و بیبرنامه رفتیم سپیدان. خاطرات بچگی برام زنده شدن. درست مثل فیلمها که با نگاه کردن به یک جایی آدم پرت میشه به گذشته. یاد مامان و بابا و اون رنوی زردمون افتادم وقتی برای برف بازی میرفتیم سپیدان. حالا مسیر همون بود ولی با یک دنیا تغییر. مثل یک جوانه که تبدیل به درخت شده باشه.
درست فردای اون روز تو خبرها خوندم تو جاده سپیدان تصادف شدیدی شده و کلی کشته داده. امروز هم که شنیدم زلزلههای پیاپی داره!! انگار باید بیشتر احتیاط کنم یا نه بقیه باید احتیاط کنند:))
- دغدغه؛ اینروزها حس میکنم ترسو شدم. نه اینکه قبلا نبودم ولی قبلا از موقعیتها میترسیدم و الآن از آدمها. به بعضیها که فکر میکنم تو سرم شکل هیولا نقش میبنده. بخشی از دلیلش رو میدونم فقط نمیدونم باید به زمان بسپارمش یا به درمانگر؟!
دیشب خوب خوابیدم و صبح با انرژی بیدار شدم. بعد از گپ زدن با دلیل حال خوبم، عصبانیت دو روز پیش محو شد. البته که کوچکترین ربطی بهش نداشت و همین باعث میشه این لقب رو بهش بدم.
امروز کار خاصی ندارم. اخبار مربوط به ناصر تقوایی رو میدیدم و خاطرههای اونروزهای پرشور و هیجان سینمادوستیم برام زنده میشدند که اعلام شد سعید مظفری هم دیروز فوت کرده. بیمقدمه اشکم ریخت پایین. یادم افتاد بخاطر این صدای جادویی چقدر عاشق هنرپیشهها میشدم. یادم افتاد برای درگذشت جلال مقامی هم گریه کردم ولی با این مورد فرق داشت. فرقی که نمیتونم توصیفش کنم...
روح همشون شاد که بیتکرار هستن همگی؛ بهرام زند، چنگیز جلیلوند، حسین عرفانی، منوچهر والیزاده و ...
-اینستاگرام یادآوری کرده که ۱۰ سال پیش عکس یوسف ۹ ساله رو به عنوان یک پدیده عجیب پست کردم. اون روزها همیشه میگفتم دلم میخواد ببینم این بزرگ بشه چی میشه و سالار خان میگفت: یک خری بدتر از باباش! و چقدر درست میگفت...
در کل تلخیها رو فراموش میکنم یا حداقل در این جهت تمام تلاشم رو انجام میدم. حالا بسته به نوع ماجرا ممکنه زمان مورد نیاز برای فراموشی کوتاه یا طولانی باشه.
اما گاهی یک خبری، نشانهای، حرفی یا رفتاری باعث میشه یک خاطره مثل آتیش از زیر خاکستر بیرون بیاد و همه چیز تازه بشه.
الآن یک کلیپی دیدم در رابطه با برخورد "مسگول" با خ بر نگار...
فوری یاد برخورد رییس بزرگ با خودم افتادم. همون ماههای اول که اومد تو اتاق و حمله کرد. واقعا حالم بد شد درست به اندازه همون روز. بعد از بیشتر از ۱۱ سال، ریخت نحس و پفیوزش اومد جلوی چشمم و چقدرررر دوباره با تمام وجود ازش متنفر شدم. حتی از رییس که کنارش بود و هییییچ حرفی نزد. چه بد بودن و چه بد گذشت...
چند دقیقه پیش داشتم تو اینستاگرام میچرخیدم یک پستی راجع به آپدیت جدید واتساپ اومد بالا. منم همینطور که با این گوشی پست رو میدیدم با گوشی اصلیم مراحل رو انجام میدادم و دقیقا تو صفحه چت "دلیل حال خوبم"! غافل از اینکه تغییرات رو به طرف مقابل اعلام میکنه و از شانسم آنلاین بود. خدا رو شکر انسان بالغی هست وگرنه توضیحش سخت میشد. هرچند خجالت زده شدم.
- عصری رفتم دنبال عینکسازی که پیچ عینکم رو عوض کنم. از یکی دو نفر پرسیدم و یک جایی پیدا شد. جلوی در که پارک کردم یک پسر جوان از کنارم رد شد و بعد که رفتم توی ساختمون دیدم جلوی آسانسور ایستاده. بهم لبخند زد و پرسید:"میدونین شبیه کی هستین؟" و من چون داشتم وارد کلینیک چشمپزشکی میشدم فکر کردم میپرسه دنبال شبکیه هستین؟ :))))) بنابراین گفتم بله؟؟ و دوباره سوالش رو پرسید. گفتم نه. گفت شبیه دخترهای تبریزی هستین و من لبخند زدم. بعد پرسید ترک هستین؟ گفتم نه. ایندفعه پرسید پیج اینستاگرام دارید؟ گفتم چطور؟ گفت میخوام فالوتون کنم!!! دیگه آسانسور رسید و سوار شدیم. دوباره گفت دارین؟ گفتم شما همسن بچه من هستی! گفت نیستم ۳۴ سالم هست. منم گفتم بچه من ۲۴ سالشه :))) گفتم بلکه شرمنده بشه اما با پررویی گفت پیجم رو بگم؟؟؟!!! گفتم برو آقا زشته این حرفها... خلاصه ول کن نبود تا بالاخره عصبانیم کرد و سرش داد زدم.
ولی واقعا بعضی افراد چطور اینهمه گستاخ هستن؟ برای من که بار اول بود چنین برخوردی و واقعا حس کردم دیگه به هیچکس نباید لبخند بزنم به هیچ وجه.
این هفته کمی تا قسمتی مضطرب بودم. صبحها پرانول میخوردم و آروم میشدم. همه چیز هم خوب بود و نمیدونستم دلیلش چیه تا اینکه یادم اومد شنبه موعد دادگاه هست. حالا دلیلش که یادم اومد استرسم بیشتر شد.
این میان، یکشنبه شب بعد از صرف شام در خانه جدید طبق معمول داشتم نخ دندون میکشیدم که روکش دندون ۵ دراومد و یادم افتاد دکتر کوچولو توی دیماه گفته بود چسبش موقت هست و من میانسال* یادم رفته بود برم برای چسب دائم! بنابراین دوباره عصبی شدم و مضطرب. موقع خواب هم با بنده خدایی چت کردیم که آخرش به خشونت از اون طرف و خنده از طرف من ختم شد و نتیجه تمامشون این بود که توی خواب دیدم دوتا مار جعفری تو اتاق خوابم بودن و ناگهان به هم گره خوردن و پریدن سمت من و در این لحظه با ترس شدید از خواب پریدم و خوابم هم خراب شد.
دیروز با کلینیک و مطب دندونپزشکی هماهنگ کردم و با اشد مظلومنمایی ازشون نوبت خواستم با این نیت که هر کدوم زودتر نوبت داد برم و روکش را بچسبونم. از قضا هر دو برای عصر ساعت ۵ و ۵/۵ نوبت دادن و دوباره موندم میون دوتا دلبر و در نهایت رفتم مطب و کارم انجام شد.
امروز صبح دیدم همچنان مضطربم و تصمیم گرفتم بیام اینجا تو غار تنهایی بلکه هوام عوض بشه و خب حسابی عوض شد چون خونه غرق خاک بود و به اجبار به تمیزکاری پرداختم. خدا رو شکر مستأجر مزخرف طبقه بالایی هم داره شرش رو کم میکنه فقط امیدوارم نفر بعدی آدم درستی باشه.
کمی پیش برای دادگاه شنبه با وکیل هماهنگ کردم. اصلا دلم نمیخواد برم مطمئنم حالم بد میشه. فقط امیدوارم بخیر بگذره و طرف ادب بشه.
*در ردهبندی جدید از ۴۴ تا ۶۰ سالگی میانسال حساب میشه
سالهاست نسبت به پاییز احساس مالکیت اغراق شدهای دارم. جور عجیبی جوگیر میشم که فصل من رسیده و از همون روز اول شمارش معکوس رو شروع میکنم تااااا روز موعود یعنی ۱۴ آذر. بعد دیگه آروم میشم و مینشینم سر جام.
صبح با اف۳ رفتیم باغ گلها. این باغ رو دوست دارم چون از سالهای خیلی دور مسیر پیادهرویهای صبحگاهی من و پدر جان بود. در کل محیطش به خصوص وقتی کسی نیست بهم آرامش میده و البته مواقعی که زیاد دلتنگ پدر جانم میشم حتما سری به این باغ و مسیرش میزنم.
بعد از ظهر نوبت ترمیم ناخن داشتم. خوشبختانه با این ناخنکار خیلی خوب پیش میره. کارم که تموم شد رفتیم تو حیاط. اونجا کافه طوری درست کردن که خیلی فضاش دلانگیزه. منم چایی نخورده بودم و خمار... خلاصه رفتیم به هوای چایی و خب سری هم به بانک زدیم. موقع خداحافظی باز تعارف کرد ولی گفتم محدودیت دارم و نپذیرفتم.
امروز از صبح یاد این غزل فاضل خان نظری افتاده بودم که میگه؛
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد
خواستم تو وضعیت بذارمش اما گفتم ممکنه سوءتفاهم پیش بیاد و به جای اون مصرعی از این غزل رو گذاشتم؛
من پریشانتر از آنم که تو میپنداری
شده آیا ته یک شعر ترک برداری؟
شده آیا به تماشای خودت بنشینی
دست برداری از این قصه خود کم بینی؟ ...
و البته واکنش شخص مورد نظر فراتر از انتظار بود!
بعد از تجربه دیشب، امروز روز خوب و قشنگی بود خدا رو شکر.