دیشب خوب خوابیدم و صبح با انرژی بیدار شدم. بعد از گپ زدن با دلیل حال خوبم، عصبانیت دو روز پیش محو شد. البته که کوچکترین ربطی بهش نداشت و همین باعث میشه این لقب رو بهش بدم.
امروز کار خاصی ندارم. اخبار مربوط به ناصر تقوایی رو میدیدم و خاطرههای اونروزهای پرشور و هیجان سینمادوستیم برام زنده میشدند که اعلام شد سعید مظفری هم دیروز فوت کرده. بیمقدمه اشکم ریخت پایین. یادم افتاد بخاطر این صدای جادویی چقدر عاشق هنرپیشهها میشدم. یادم افتاد برای درگذشت جلال مقامی هم گریه کردم ولی با این مورد فرق داشت. فرقی که نمیتونم توصیفش کنم...
روح همشون شاد که بیتکرار هستن همگی؛ بهرام زند، چنگیز جلیلوند، حسین عرفانی، منوچهر والیزاده و ...
-اینستاگرام یادآوری کرده که ۱۰ سال پیش عکس یوسف ۹ ساله رو به عنوان یک پدیده عجیب پست کردم. اون روزها همیشه میگفتم دلم میخواد ببینم این بزرگ بشه چی میشه و سالار خان میگفت: یک خری بدتر از باباش! و چقدر درست میگفت...
در کل تلخیها رو فراموش میکنم یا حداقل در این جهت تمام تلاشم رو انجام میدم. حالا بسته به نوع ماجرا ممکنه زمان مورد نیاز برای فراموشی کوتاه یا طولانی باشه.
اما گاهی یک خبری، نشانهای، حرفی یا رفتاری باعث میشه یک خاطره مثل آتیش از زیر خاکستر بیرون بیاد و همه چیز تازه بشه.
الآن یک کلیپی دیدم در رابطه با برخورد "مسگول" با خ بر نگار...
فوری یاد برخورد رییس بزرگ با خودم افتادم. همون ماههای اول که اومد تو اتاق و حمله کرد. واقعا حالم بد شد درست به اندازه همون روز. بعد از بیشتر از ۱۱ سال، ریخت نحس و پفیوزش اومد جلوی چشمم و چقدرررر دوباره با تمام وجود ازش متنفر شدم. حتی از رییس که کنارش بود و هییییچ حرفی نزد. چه بد بودن و چه بد گذشت...
چند دقیقه پیش داشتم تو اینستاگرام میچرخیدم یک پستی راجع به آپدیت جدید واتساپ اومد بالا. منم همینطور که با این گوشی پست رو میدیدم با گوشی اصلیم مراحل رو انجام میدادم و دقیقا تو صفحه چت "دلیل حال خوبم"! غافل از اینکه تغییرات رو به طرف مقابل اعلام میکنه و از شانسم آنلاین بود. خدا رو شکر انسان بالغی هست وگرنه توضیحش سخت میشد. هرچند خجالت زده شدم.
- عصری رفتم دنبال عینکسازی که پیچ عینکم رو عوض کنم. از یکی دو نفر پرسیدم و یک جایی پیدا شد. جلوی در که پارک کردم یک پسر جوان از کنارم رد شد و بعد که رفتم توی ساختمون دیدم جلوی آسانسور ایستاده. بهم لبخند زد و پرسید:"میدونین شبیه کی هستین؟" و من چون داشتم وارد کلینیک چشمپزشکی میشدم فکر کردم میپرسه دنبال شبکیه هستین؟ :))))) بنابراین گفتم بله؟؟ و دوباره سوالش رو پرسید. گفتم نه. گفت شبیه دخترهای تبریزی هستین و من لبخند زدم. بعد پرسید ترک هستین؟ گفتم نه. ایندفعه پرسید پیج اینستاگرام دارید؟ گفتم چطور؟ گفت میخوام فالوتون کنم!!! دیگه آسانسور رسید و سوار شدیم. دوباره گفت دارین؟ گفتم شما همسن بچه من هستی! گفت نیستم ۳۴ سالم هست. منم گفتم بچه من ۲۴ سالشه :))) گفتم بلکه شرمنده بشه اما با پررویی گفت پیجم رو بگم؟؟؟!!! گفتم برو آقا زشته این حرفها... خلاصه ول کن نبود تا بالاخره عصبانیم کرد و سرش داد زدم.
ولی واقعا بعضی افراد چطور اینهمه گستاخ هستن؟ برای من که بار اول بود چنین برخوردی و واقعا حس کردم دیگه به هیچکس نباید لبخند بزنم به هیچ وجه.
این هفته کمی تا قسمتی مضطرب بودم. صبحها پرانول میخوردم و آروم میشدم. همه چیز هم خوب بود و نمیدونستم دلیلش چیه تا اینکه یادم اومد شنبه موعد دادگاه هست. حالا دلیلش که یادم اومد استرسم بیشتر شد.
این میان، یکشنبه شب بعد از صرف شام در خانه جدید طبق معمول داشتم نخ دندون میکشیدم که روکش دندون ۵ دراومد و یادم افتاد دکتر کوچولو توی دیماه گفته بود چسبش موقت هست و من میانسال* یادم رفته بود برم برای چسب دائم! بنابراین دوباره عصبی شدم و مضطرب. موقع خواب هم با بنده خدایی چت کردیم که آخرش به خشونت از اون طرف و خنده از طرف من ختم شد و نتیجه تمامشون این بود که توی خواب دیدم دوتا مار جعفری تو اتاق خوابم بودن و ناگهان به هم گره خوردن و پریدن سمت من و در این لحظه با ترس شدید از خواب پریدم و خوابم هم خراب شد.
دیروز با کلینیک و مطب دندونپزشکی هماهنگ کردم و با اشد مظلومنمایی ازشون نوبت خواستم با این نیت که هر کدوم زودتر نوبت داد برم و روکش را بچسبونم. از قضا هر دو برای عصر ساعت ۵ و ۵/۵ نوبت دادن و دوباره موندم میون دوتا دلبر و در نهایت رفتم مطب و کارم انجام شد.
امروز صبح دیدم همچنان مضطربم و تصمیم گرفتم بیام اینجا تو غار تنهایی بلکه هوام عوض بشه و خب حسابی عوض شد چون خونه غرق خاک بود و به اجبار به تمیزکاری پرداختم. خدا رو شکر مستأجر مزخرف طبقه بالایی هم داره شرش رو کم میکنه فقط امیدوارم نفر بعدی آدم درستی باشه.
کمی پیش برای دادگاه شنبه با وکیل هماهنگ کردم. اصلا دلم نمیخواد برم مطمئنم حالم بد میشه. فقط امیدوارم بخیر بگذره و طرف ادب بشه.
*در ردهبندی جدید از ۴۴ تا ۶۰ سالگی میانسال حساب میشه
سالهاست نسبت به پاییز احساس مالکیت اغراق شدهای دارم. جور عجیبی جوگیر میشم که فصل من رسیده و از همون روز اول شمارش معکوس رو شروع میکنم تااااا روز موعود یعنی ۱۴ آذر. بعد دیگه آروم میشم و مینشینم سر جام.
صبح با اف۳ رفتیم باغ گلها. این باغ رو دوست دارم چون از سالهای خیلی دور مسیر پیادهرویهای صبحگاهی من و پدر جان بود. در کل محیطش به خصوص وقتی کسی نیست بهم آرامش میده و البته مواقعی که زیاد دلتنگ پدر جانم میشم حتما سری به این باغ و مسیرش میزنم.
بعد از ظهر نوبت ترمیم ناخن داشتم. خوشبختانه با این ناخنکار خیلی خوب پیش میره. کارم که تموم شد رفتیم تو حیاط. اونجا کافه طوری درست کردن که خیلی فضاش دلانگیزه. منم چایی نخورده بودم و خمار... خلاصه رفتیم به هوای چایی و خب سری هم به بانک زدیم. موقع خداحافظی باز تعارف کرد ولی گفتم محدودیت دارم و نپذیرفتم.
امروز از صبح یاد این غزل فاضل خان نظری افتاده بودم که میگه؛
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیهای بند نشد
خواستم تو وضعیت بذارمش اما گفتم ممکنه سوءتفاهم پیش بیاد و به جای اون مصرعی از این غزل رو گذاشتم؛
من پریشانتر از آنم که تو میپنداری
شده آیا ته یک شعر ترک برداری؟
شده آیا به تماشای خودت بنشینی
دست برداری از این قصه خود کم بینی؟ ...
و البته واکنش شخص مورد نظر فراتر از انتظار بود!
بعد از تجربه دیشب، امروز روز خوب و قشنگی بود خدا رو شکر.
صبح زود بیدار شدم و تا وقت صبحانه، همینطوری تو تخت یاد آزاده افتادم و اینکه انگار مأموریت داشت بیاد مسیر زندگی من رو عوض کنه و بره...
کلاس دوم دبیرستان بودیم. یک روز معاون یک دانشآموز جدید آورد سر کلاس و معرفیش کرد. گفت از تهران اومده و چون صورت زیبایی داشت برامون جذاب بود. من ردیف اول مینشستم و کنارم خالی بود بنابراین پیشم نشست. زود رفیق شدیم و خیلی صمیمی. گفت بخاطر جدایی پدر و مادرش و ازدواج مجدد پدرش اومدن شیراز.
از اونجا که تو سن حساسی بود و نمیتونست "زنبابا" رو بپذیره رفتارهای عجیب میکرد ولی من دوستش داشتم. با هم کلکسیون آهنگهای ابی رو درست کردیم، بیرون میرفتیم، بقیه رو دست میانداختیم و در کل خوش بودیم.
آزاده کسی بود که کنکور هنر رو به من معرفی کرد و در اصل کرمش رو به جونم انداخت. منی که اصلا نمیدونستم چنین تقسیمبندی هم هست و تا قبل از اون قرار بود در رقابت با دنتیست برم پزشکی بخونم به ناگه از صرافت درس خوندن افتادم و تصمیم گرفتم کنکور هنر بدم.
سال دوم و سوم دبیرستان با هم بودیم و سال آخر، آزاده بیخبر غیب شد! هییییچ اثر و خبری ازش نبود و من به معنای واقعی روزهای سختی رو گذروندم... خیلی بد بود تا اینکه بعد از سه ماه از شروع سال تحصیلی یادم نیست چطوری ازش خبر گرفتم و فهمیدم ترک تحصیل کرده... غمانگیز بود اما پیداش کردیم و با توصیههای مامان جانم و تلاش من وادارش کردیم دیپلم بگیره. بعدش هم ازدواج کرد و با مامان تو جشن عروسیش شرکت کردیم. ماجراهاش زیاد بود اما بعد از ازدواجش فاصله گرفتیم و بعد هم به کل رابطه قطع شد. منهم با اونهمه وابستگی زود فراموشش کردم.
یادمه یک روز تو مراسمی دیدمش گفت روانشناسی خونده و خالصانه این اتفاق رو مدیون مامان من میدونست.
اون موقعها، تو اون جهل و هیجان نوجوانی کلی ذوق کردم که زندگی یک نفر به خاطر ما جهت خوبی گرفته اما امروز در آستانه نیمقرن زندگی به این فکر کردم که آزاده اومد برنامههای من رو بهم ریخت. نظم تحصیلیم واقعا خراب شد اما دستاوردهاش برام با ارزش بود. مثلا هفته پیش با ریحون و مهر بیرون بودیم و خب آرمین یکی از قشنگترین دستاوردهای من از تئاتر خوندن بود.
یا مثلا رشته دومم رو اصلا دوست نداشتم اما کسانی مثل مری و خانم دکتر و ... دستاوردهای تحصیلات تکمیلیم شدند و حتی اون دیوانه خانه که محل کارم بود و همه هنوز معتقدند هیچ سنخیتی با من و ویژگیهام نداشت، برام دوستان ارزشمندی به ارمغان آورد که اگر جای دیگری میرفتم شاید هرگز نمیشناختمشون.
امروز و این روزها مطمئن شدم تو هر رویدادی، هر اقدامی، هر برخوردی و هر آشنایی، حکمتی نهفته است که شاید دیر بفهمیم یا هرگز نفهمیم اما هیییییچ چیز تو این دنیا بیحکمت نیست.
امیدوارم همه چیز خیر باشه.