دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

نیمه شهریور با رنگ و بوی پاییز

دور همی‌های خانوادگی این مدت خیلی خوب و مفید بود. حرف زدن‌های آرش که باعث تجدید قهقهه‌های قدیمی من می‌شد و همه به‌خصوص زن‌عمو از ذوقِ خنده‌هام چشماش برق می‌زد، خیلی دل‌انگیز بود.

یکی از شب‌ها که تا دیر وقت خونه عمه مونده بودم و باید تنها برمی‌گشتم، پیشنهاد داد با موتور من رو برسونه و برای طولانی کردن مسیر که خیلی کوتاه بود تا ته کوچه رفت و برگشت. بهش گفتم فکر می‌کردم از موتور می‌ترسم ولی خیلی چسبید. طفلک اون روز که خونه خودشون بودیم گفت غروب می‌خوام با اون یکی موتور ببرم بچرخونمت. خلاصه رفتن عمه باعث شد کلی وقت با فامیل بگذرونیم. از خارج‌نشین‌ها فقط آر مونده که احتمالا تا آخر شهریور هستش. دارم برنامه می‌ریزم دعوتشون کنم خونه صدرا.

آر هنوز از قضیه کاپیتان خبر نداره. روزی که عمه به من و نیمول گفتن ازمون خواستن بهش چیزی نگیم که تو غربت غصه نخوره اما بعد که عمه و شوهرش، شش ماه پیشش بودن فکر کردم گفته باشن.

حالا یک‌بار تو خونه عمو و بعد هم تو خونه خودشون گفت بیا به کاپیتان زنگ بزنیم قرار بذاریم یکم بخندیم و من هر دوبار دست و پامو گم کردم. توی فرصتی که پیش اومد از عمه پرسیدم و گفتن خبر نداره. نمی‌دونم چطوری قراره بفهمه و چه حالی میشه فقط امیدوارم من نقشی نداشته باشم.

- امروز بعد از سال‌ها خودکار دست گرفتم و توی دفترم نوشتم. ماجرای این ده سال اخیر از شروع تا ... 

هشت صفحه شد و دستم درد گرفت اما تجربه خوبی بود‌. دلم می‌خواد آدم امنی پیدا کنم تا بخونه و تحلیل کنه چون نکته‌های جدید و جالبی درش هست و دوست دارم فلسفه‌اش رو بفهمم.

- هوا عجیب رنگ و بوی پاییز داره برام و چقدر دوست دارم این رنگ و بو رو

عجب رسمیه...

ای کاش یک مرجعی مثل همین که گزارش بدحجابی رو از شهروندها می‌گیره و بلافاصله براشون پیامک می‌فرسته وجود داشت برای گزارش بی‌فرهنگی. برای کسانی که آداب و اصول زندگی شهری رو بلد نیستن و شهر رو به گند می‌کشند. حالا الزاما منظورم شهر نیست، منظورم محل زندگی هست در کل.

بارها دیدم سرنشینان یک ماشین خوراکی می‌خورن و ته مونده‌هاش رو از پنجره پرت می‌کنن بیرون. همین امروز صبح ماشین جلویی من درست روی پل زرگری، همون‌جا که می‌پیچه به سمت چمران، مشتش رو آورد بیرون و کلی پوست پسته رو پرت کرد. راستش اون موقع گفتم ای کاش جسارت و توان بدنی داشتم می‌رفتم دنبالش متوقفش می‌کردم و یک دل سیر کتکش می‌زدم اما به خودم اومدم و دیدم لاجون‌تر از این حرف‌هام و کسی هم حمایتم نمی‌کنه.

یا مثلا چند سال پیش پسرم یک مقاله از دکتر سریع‌القلم رو برام گذاشت رو پوشه مشترک سیستم محل کارم. یکی از مواردی که به عنوان بی‌فرهنگی (به زعم من، بی‌شعوری!!) ذکر شده بود تمیز کردن شیشه ماشین توی ترافیک بود. همون وضعیتی که آب‌پاش ماشین رو می‌زنی و ماشین پشت سری با سرنشینانش به گند کشیده میشه یا عابر پیاده بی‌خبر از همه جا تو روز آفتابی، خیس آب میشه.

این چیزها شاید به ظاهر بی‌اهمیت باشند ولی به نظرم از نشانه‌های تشخیص آدم‌های بی‌شعوره.

- هفته پیش دو روز غار تنهایی بودم که صبح روز دوم آقای همسایه طبقه پایینی فوت کرد. البته سال‌ها بیمار بود ولی خب آدم محترم و در عین حال شوخ طبعی بود. هنوز داشتم برای اون غصه می‌خوردم که دیشب تو گروه، اعلامیه مراسم یادبود مدیر قبلی ساختمان رو زدند. همون که پارسال رفت کرمان و در موردش نوشته بودم. انگار ذره ذره باید از اون خونه دل بکنم با این‌که بهم آرامش میده.

- پنجشنبه زری و مری و فسقلی تو استخر مهمونم بودند و بعدش به یاد قدیم‌ها رفتیم بل‌پاسی. طبق معمول یاد خاطره مهرماه سال ۹۳ افتادم.

- یکی از عکس‌های باباجانم رو که توی سفر چادگان ازشون گرفته بودم گذاشتم پس‌زمینه لپ‌تاپ. به قدری قشنگ و زنده هست که هر سری قبل از کار کلی باهاش حرف می‌زنم. چقدر دلتنگم برای وجود پر مهرش و دست‌های محکمش.

- یاد گرفتم روزهایی که با وجود گره توی کارهام، کمتر غر می‌زنم و شاکی میشم، حالم بهتره و زودتر اون گره باز میشه به لطف خدای مهربان.

- گوشی جدید رو بالاخره رونمایی کردم. اصلا دلم نمیومد از قبلی دل بکنم. حدود ۷ سال پیش با رییس و فرد رفتیم برای خریدش و انصافا خیلی گوشی خوبی بود با تجهیزات لاکچری. هنوز هم خوبه فقط باتریش کمی ضعیف شده و ترجیح دادم قبل از این‌که از کار بیفته، بفرستمش بایگانی. 


ضرب‌المثل

چند وقت پیش با تنها عمه‌ای که دارم! حرف می‌زدیم. صحبت  از یک بحث و بگو مگو شد و این‌که یک نفر به کسی که شروع کننده بحث بوده گفته مثل "گاو نُه من شیر ده" نباش!

البته که قبلا هم زیاد این عبارت رو شنیده بودم ولی کنجکاو شدم ریشه‌یابی کنم که رسیدم به این داستان: 


داستانی آورده‌اند که زن و شوهر روستایی از دار دنیا گاو بزرگ و شیرده‌ای داشتند که روزی نُه مَن به آن‌ها شیر می‌داد. (معادل ۴۰ سیر و برابر با ۳ کیلوگرم. البته ممکن است اختلاف داشته باشد) یعنی تقریبا روزی ۲۷ کیلو می‌شد از آن شیر دوشید.

قطعا این مقدار شیر، کم نبود و برای این زن و شوهر رضایت بخش بود چرا که می‌توانستند بخشی از آن را بفروشند یا ماست درست کنند و به هرحال کسب درآمد کنند. اما گاهی وقت‌ها این گاو شیرده که اسباب رضایت آن‌ها را فراهم می‌کرد، موقع تمام شدن دوشیدنش عصبانی می‌شد و با پایش کل نُه من شیر را می‌زد و زمین می‌ریخت!

قطعا در آن لحظه صاحب گاو از دستش ناراحت می‌شد حتی اگر روزهای قبل نُه من شیر می‌داده است! 

از این ضرب‌المثل استفاده می‌کنند که هرگاه خواستی به کسی خوبی کنی حواست به انتهای کار باشد که همه خوبی‌هایت را این‌گونه بر باد ندهی.

داستان جالبی بود. گاهی وقت‌ها، بعضی آدم‌ها تمام خاطرات خوشی که طی سال‌ها برات ساخته بودند رو فقط توی چند ساعت بر باد می‌دهند و تمام...

معرفت درّ گرانیست...

صبح همکار سابق بعد از ماه‌ها زنگ زد. تمام نیم‌ساعتی که حرف زدیم رو از ته دل خندیدم. 

با این همکار هم خیلی خاطره دارم که قشنگ‌ترینش همون سفر بی‌برنامه به پاسارگاد تو سال ۹۴ هست و خب خیلی وقت‌ها همراه و گوش شنوای خوبی بود. در اصل تنها کسی بود که رازمون رو می‌دونست و میشد راحت باهاش حرف زد هرچند وقتی دعوا میشد اون طرف مقابل بود و پسرم طرف‌دار من.

یک‌بار همون سال‌ها تو دانشگاه جلسه داشتیم. من و اون و پسرم با ماشین من رفتیم و قرار بود رییس بعد از ما بیاد. تو راه، پلیس کمین کرده بود برای جریمه سرعت و ما سه تا تصمیم گرفتیم رییس رو تو دام بندازیم این‌جوری که از همون لحظه پشت هم بهش زنگ می‌زدیم و می‌گفتیم دیر شده. خلاصه نقشه گرفت و رییس تند اومد و جریمه شد. تازه به ما می‌گفت چرا خبر ندادین پلیس هست:))) بماند که وقتی با خنده و شیطنت ماجرا رو برای پدر جان تعریف کردم خیلی نرم سرزنشم کردن ولی اون لحظه بهمون چسبید.

خلاصه قرار شد همدیگر رو ببینیم و دلی از عزا در بیاریم.

پسرم هم که خدای معرفت هست. عمه که درگذشت، قرار شد بنر تسلیت بگیریم بعد من یادم افتاد تو محل کار هر کس فوت می‌شد زِرتی بنر و تاج گل سفارش میدادن. این شد که به پسرم زنگ زدم و طفلک پیگیری کرد و سریع بنر به دستمون رسید. در حالی‌که می‌تونست چاپخونه رو معرفی کنه و به کار خودش برسه.

هر وقت به آسیب‌های روانی محل کارم فکر می‌کنم، همراهی و معرفت و مهربونی همین رفقا؛ رییس، پسرم، سالار خان و همین همکار بهم آرامش میده و فکر می‌کنم پیدا کردن این دوست‌ها ارزش تحمل اون محیط رو داشت. امیدوارم خدا نگهدارشون باشه. 

دارم میرم استخر و حالم خوبه...

هیجان نوجوانی

این یک هفته نظم زندگیمون به کلی بهم ریخت. مدام بین دوتا خونه در رفت و آمد بودیم. یکشنبه خاکسپاری و مراسم یادبود برگزار شد و پسر کوچیکه (که یک سال از من بزرگ‌تره) به مراسم هم نرسید و دوشنبه صبح با کلی تاخیر اومد. از شانسش خورد به تأخیرهای ترکیش ایرلاین.

عمه این‌ها از قدیم دوتا دوست خانوادگی خیلی صمیمی داشتن. رابطه این سه تا خانواده از فامیل هم نزدیک‌تر بود. سوم دبیرستان وقتی اون اتفاق برای پسرعمه افتاد این دوتا خانواده هم تمام وقت اون‌جا بودن و توی همون عالم نوجوانی از پسر وسطی یکی از اون‌ها خوشم اومد. در اصل اون هم شبیه یکی از آدم‌های رویاهام بود که به صورت ناگهانی غیب شده بود همون موقع. خلاصه خیلی پیگیر اون آدم بودم و کاملا می‌دونستم که اتفاقی قرار نیست بیفته چون مامانم مثل عقاب مراقب اطراف بود و مثل شیر آماده حمله. پسرعمه وسطی که ازدواج کرد یک فرصت کوچولو پیش اومد با هم برقصیم و بعد از دیپلم دیگه مورد خاصی نبود که روبرو بشیم.

یکشنبه عصر توی مراسم تنهایی اومد چون این‌جا تنهاست. به خاطر خانم اون یکی خانواده که پیش ما بود اون‌هم سر میز ما نشست و درست روبروی من‌. سلام و احوال‌پرسی کردیم و یکی دوبار چشم تو چشم شدیم و لبخند زدیم. تمام اون لحظه‌ها یاد روزگار نوجوانی و هیجاناتش افتاده بودم حتی مجبور شدم برم بیرون نفس بکشم و برگردم‌. یادم افتاد داداش لیلا باهاش رفیق و هم‌دانشگاهی بود و گاهی غیرمستقیم آمار می‌گرفتم. خلاصه این‌که احساساتی شدم حسابی.

مراسم که تمام شد برای آزاد کردن ذهنم خواهرا رو راضی کردم و رفتیم باغ ارم به کسی هم نگفتیم.

شب که از خونه عمه برگشتیم دیدم تو اینستاگرام درخواست داده. خواستم کلاس بذارم و با تأخیر قبول کنم اما صبحش دیدم نیست! دو ساعت بعدش باز درخواستش اومد و من‌هم درخواست دادم‌. سریع قبول کرد و در کسری از زمان حدود یک سوم از پست‌ها را پسندید. حالا هر روز یک علامتی می‌ده و ذهن من بی‌جنبه درگیر میشه. انگار نه انگار که بیشتر از سی‌سال از اون روزها گذشته...

- سونیا بعد از شش سال اومده ایران و دوشنبه چند ساعتی با اون‌ها بودم با یاد گذشته‌ها و آرمین. گفتم شانس آوردم رییسم دوست و همکار آرمین بود و می‌تونستم سر کار هم سوگواری کنم بعد فریدا حرف مسخره‌ای که اون سال زده بود رو تکرار کرد و خودم رو کنترل کردم که دعوامون نشه. ابله باورش نمی‌شد رییس هم‌سن خودمون هست

عمه جان هم رفت...

عجب دنیای مسخره‌ای! ذره ذره بچه‌ها بزرگ میشن، نوه‌ها میرن سراغ خونه و زندگی خودشون و بزرگترها دونه دونه از دست میرن. بعد خاطره‌هاشون میمونه و غمی که همیشه حتی با گذشت زمان، همچنان هست.

عمه جان حدود یک ماه پیش درگیر بیماری شد و دیروز صبح از پیشمون رفت در حالی که نشد برای آخرین بار بچه‌هاش رو ببینه. مَحی بامداد دوشنبه رسید و چند ساعت بعد حال عمه وخیم میشه و منتقلش می‌کنن بیمارستان و اون‌جا به کما رفتن.

سه‌شنبه صبح هم پسر بزرگشون رسید ولی نتونست مادرش رو ببینه. پسر آخری هم کلی تلاش کرده و چند ساعت قبل از خاک‌سپاری می‌رسه ایران. 

امشب بحث این بود که چقدر فاصله‌ها آزار دهنده هستند. می‌گفتیم کسی که میره یا باید قید خانواده رو بزنه یا احساساتش رو خفه کنه. مَحی حالش خیلی بده، انگار یک حسرت بزرگ تو دلش هست، حسرت ناشی از ۵ سال ندیدن مادرش‌. برادرهاش هم همینطور.

البته ما هم غمگین هستیم. رابطه خوب و نزدیکی داشتیم و این ماه اخیر مدام با عمه وقت گذروندیم. خونه عمه فقط چندتا پلاک با ما فاصله داره و من به هر کدام از دوست‌هام که من رو می‌رسوند، خونه رو نشون می‌دادم. حالا اما فضای اون خونه سنگین شده. عمه آدم مقتدر و مؤثری بود و فقدانش زیاد حس میشه.

امیدوارم صبوری کنیم. حداقل ما که با رفتن مامان و بابا این حس‌های تلخ رو تجربه کردیم ولی انگار یک صحنه‌هایی تکرار شده و غم‌های گذشته رو هم تازه می‌کنه.

خدا کنه همه عاقبت به خیر بشیم.