دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

آسمانی بالاتر از ابرها

امروز چقدر آسمون آبی و زیبا بود :))

چند سال پیش یکی از کارگردان‌های سریال ... توی شیراز فوت کرد. یادم میاد همسرش خیلی زیبا و متین بود اما دخترش به شدت بی‌تابی می‌کرد. رفتم جلو تسلیت گفتم و ابراز هم‌دردی کردم. بعدها دیدم دخترش تو اینستاگرام می‌نوشت از شیراز بدش میاد چون پدرش رو توی شیراز از دست داده. از اون‌جا که روی شهرم تعصب دارم بهم برخورده بود.

از وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم تو مناسبت‌هایی مثل روز پدر یا مادر، ناخودآگاه عصبی و کلافه میشم. پست و استوری‌های دیگران تا حد زیادی ناراحتم می‌کنه و خودم هم به هیچ‌کس تبریک نمی‌گم! دو روز پیش تو همون حال عصبانی یاد دختر کارگردان افتادم و فهمیدم چون اون موقع پدر و مادرم کنارم بودند نتونستم حس و حالش رو درک کنم.

- از بعد از ظهر پنجشنبه بعد از مدت‌ها چشم‌انتظاری بالاخره بارون اومد. من‌هم به مناسبت تولد اف۳ رفته بودم خونه و هم‌زمان با جشن تولد، شکرگزاری هم کردیم.

- بابا یک قوری دو نفره داشتند برای کوهنوردی‌های روزانه‌ای که با رفیقشون داشتن. یک‌بار هم من رفتم و برامون چای آتیشی گذاشتن که خیلی چسبید. این چند سال به یاد بابا چایی‌هام رو تو اون قوری دم می‌کردم مگر وقتی که مهمون داشتم اما چند روز پیش دیدم دسته‌اش داره جدا میشه. خلاصه مجبور شدم بفرستمش بایگانی و امروز از خونه یک قوری چینی با خودم آوردم و افتتاحش کردم. قوری گل قرمزی:))

روز موعود:))

امروز به میمنت و مبارکی گذشت و از فردا وارد سال جدید زندگی میشم به امید خدا.

کمی ترسناک هست ولی فقط کمی... بالاخره تا الآن که نفهمیدیم چطوری گذشت حتما بعد از این‌هم نمی‌فهمیم.

با لیلا حرف می‌زدم، این‌که چقدر از ۲۰ ساله شدن ترسیده بودیم و فکر می‌کردیم خییییلی بزرگ میشیم. اما الآن که واقعا بزرگ شدیم می‌خندیم و خودمون رو مسخره می‌کنیم.

به هرحال تولد امسال رو هم خانوادگی و توی خونه جدید جشن گرفتیم.‌ روز تولد برام خیلی مهم هست. مثل تحویل سال براش ذوق و هیجان دارم و این رو از پدر جانم یاد گرفتم. الآن هیجانم خوابیده و به آرامش رسیدم.

خدا رو شکر بابت همه چیز.

این روزهای من

عمه خانم این‌ها پنجشنبه اومدن ایران. شنبه دیداری تازه کردیم و رفع دلتنگی. مدام منتظر بودم آر از یک گوشه‌ای بیاد بیرون و غافلگیرم کنه ولی خب نیومده. پارسال بیشتر از ۶ ماه موند و بعدش هم که عمه این‌ها ۶ ماه اون‌جا بودن بنابراین انتظار غیر معقولی داشتم ولی دلم براش خیلی تنگ شده و برای گشت و گذارهامون. به جاش آرش در حد دل درد من رو خندوند:))

عمو این‌ها هم عازم ترکستان! هستند‌. بالاخره کارت سبزشون تایید شد و تا قبل از عید راهی بلاد کفر میشن و بعید نیست موندگار بشن.

عصر رفتم اجرای مهر رو دیدم. همون کاری که شهریور رفته بودم سر تمرین و وسط کار چند دقیقه رفتم بیرون و برگشتم!

کار خوبی شده بود. تو راهروی سالن عکس‌هایی از اجراهای مختلف رو به نمایش گذاشتن و یک عکس هم از تئاتر سال ۸۱ ما بود. همون که آخرش با دنی آشنا شدم. نمی‌دونم چرا دنبالش می‌گشتم؟ چرا فکر می‌کردم اون هم هست! تو اون راهرو و اون سالن دنبال خاطره‌هام و آدم‌هاش می‌گشتم ولی در کل خوب بود. خوشحالم که بالاخره رفتم چون بعد از آرمین اصلا نمی‌تونستم تئاتر ببینم یا حتی به فضاش نزدیک بشم. احتمال داره باز هم برم.

چند شب پیش عکسی دیدم که دلم گرفت حتی گریه کردم برای مادری که ندیده دوستش دارم و می‌دونم سرشار از آرامش و مهربونی هست. کاش مادرها هیچ‌موقع مریض نمیشدن چون دیدن بیماریشون میشه غمگین‌ترین لحظه‌های زندگی:((


دانه‌های تسبیح

داشتم سریال دانه‌های مروارید رو نگاه می‌کردم. مرده گفت دانه‌های مرواریدی که... 

و من بی‌اختیار یاد دانه‌های تسبیح افتادم!

"دانه‌های تسبیحی که گهواره خاطراتم شد آبیست و مرا یاد تو می‌اندازد..."

هرچی فکر کردم ادامه‌اش یادم نیومد. به نظرم اولین یادداشتش بود و باید توی خونه داشته باشمش. یادش بخیر تو تالار حافظ بودیم و اون تسبیح آبی. به قدری تأثیرگذار بود که مدت‌ها عاشق تسبیح شده بودم. حتی نوروز ۹۳ که رفته بودیم کرمان تو آرامگاه شاه نعمت‌الله، دوتا خریدم و هنوز دارمشون.

امان از خاطره‌ها و البته چه خوب که هستند.

-امروز تولد عاطی جانم بود. از دیشب برنامه ریختم تبریک بگم اما درگیر شدم و فرصت نشد تا عصر که بالاخره موفق شدم. در جواب برام پیام صوتی گذاشته بود و چقدرررر عاشق صدای مهربونش هستم. جوری اسمم رو میگه و حرف می‌زنه که همیشه چندین بار پیام‌هاش رو گوش میدم. به عنوان سومین دوست، به تهران دعوتم کرد و من با اصرار بیشتر خواستم که اون بیاد شیراز واقعا هم امیدوارم بیاد چون یکی از بهترین دوست‌های من هست.

پلی لیست

آهنگ‌ها برام یادآور آدم‌ها و خاطرات هستند.‌ بعضی از آهنگ‌ها حالم رو بد می‌کنند مثلا هیچ موقع طرفدار هیراد نبودم ولی یکی دوتا آهنگش رو داشتم تو ماشین تا این‌که تو روز سیاه آهنگش بارها پخش شد و بعد از اون به کلی حساس شدم و از این آدم و صداش و ترانه‌هاش فراری هستم.

تو تجربه اخیر، قبل از این‌که بدونم ماجرا قرار هست به چه سمتی بره و به چی ختم بشه، پلی لیست مورد علاقم رو پخش می‌کردم اون هم چندبار تکرار شد و البته لذت‌بخش بود اما وقتی خیط شدم و به تبعش خیلی خیلی عصبانی، با خودم فکر کردم حالا من چطور به این آهنگ‌ها که با ذوق ردیفشون کردم گوش بدم. تو وضعیتی بودم که حتی وقتی تو ذهنم پخش می‌شدن اعصابم به هم می‌ریخت.

امروز با گذشت یک ماه بالاخره توی راه پلی کردم و خوشبختانه حالم خوبه.

تصمیم گرفتم علاقمندی‌هام رو با هیییچ‌کس مگر اعضای خانواده تقسیم نکنم. 

- هفته پیش دوست جان برگشت تهران. اصرار داشت باهاش برم ولی دلم نخواست. لیلا هم دعوت کرده ولی قبول نکردم. سفر جنوب برام دل‌چسب‌تر هست. 

- عجیب به زندگی مستقل عادت کردم جوری که رفت و آمدهام برعکس شده. شاید هم بخاطر حس خوب این خونه هست که درست ۱۱ سال پیش همین موقع‌ها تصاحبش کردم!


جوجه شماری

با این‌که هنوز نیمه پاییز هست اما من شروع کردم به شمارش جوجه‌هام!

هر از گاهی خودم رو مرور می‌کنم. این‌که چه کردم و چه باید می‌کردم و چه نباید. البته با نهایت تأسف و تأثر اعتراف می‌کنم هیییچ تأثیری روی بهبود عملکردم نداره ولی به‌هرحال چندصباحی مشغولم می‌کنه و ز غوغای جهان فارغ.

این‌بار به دوستی‌هام فکر کردم. به این‌که تو سنین پایین‌تر علیرغم بی‌تجربگی چه دوست‌های بهتری انتخاب می‌کردم و چه آدم‌های بهتری سر راهم قرار می‌گرفتند. دیدم انگار خیلی از این رفقای اخیر لایق دوست بودن نیستند و در مهربانانه‌ترین حالت فقط میشه آشنا خطابشون کرد و گذشت. بعضی‌هاشون مرزهای معرفت یا بهتر بگم بی‌معرفتی رو در جهت منفی جابه‌جا کردند.

خیلی تو دلم هست به یکی از قدیمی‌ها که سال‌های دور وبلاگم رو می‌خوند بگم؛ دمت گرم که همیشه بدون چشم‌داشت و سوءنیت کنارم بودی.  چند وقت پیش رویا حالت رو پرسید و مجبورم کرد بهت فکر کنم. همون موقع فهمیدم که از همه بامعرفت‌تر بودی رفیق.

- کسی هم که تو روزهای پر از خشم مرداد ماه تونست حالم رو عوض کنه و قلبم رو روشن، از همون قدیمی‌ها بود.

خلاصه که رفیق هم رفیق‌های قدیم:)