دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

وسواس

چند وقت پیش یک پستی توی اینستاگرام دیدم راجع به اختلال وسواس OCD.

اسلایدهاش رو که دیدم متوجه شدم که تا حدودی بهش دچارم چون من هم تو چیدمان بی‌اختیار قرینه‌ها رو با فاصله‌های دقیق رعایت می‌کنم یا مثلا کنترل تی‌وی و ... وقتی روی میز هست حتما باید گوشه و کاملا صاف باشه...

البته این عادت و حالت فقط تو غار تنهایی نمود پیدا می‌کنه وگرنه توی خونه اصلا برام مهم نیست. 

خلاصه از اون موقع بیشتر به رفتارم توجه می‌کنم و فهمیدم عددهای رُند هم نظرم رو جلب می‌کنند مثلا ساعت 21:12 یا شبیه این رو وقتی می‌بینم بهش دقت می‌کنم. پیرو همین مسأله مدت‌ها منتظر بودم کیلومتر ماشینم روی ۵ تا ۵ قرار بگیره و ثبتش کنم ولی دو کیلومتر رد شد و از دستش دادم. (یاد اون لطیفه افتادم که دختره به دوست پسرش میگه دو کیلومتر دنده عقب برو... :)) )

امروز از غار تنهایی که راه افتادم دیدم به ۵ تا ۶ نزدیک هستم و همین‌جور چشمام رو کیلومترشمار بود و درست سر صدرا روی اون پل که باید حواسم جمع می‌بود رسید به عدد مورد نظر و طی یک عملیات ژانگولر طور، کیف رو از صندلی عقب برداشتم به سختی گوشی رو آماده کردم و عکس گرفتم. که چی؟ واقعا نمی‌دونم!

-دیروز بعد از مدت‌ها بالاخره تو غار تنهایی موندم و تمیزکاری هم کردم اساسی. همه‌چیز خوب پیش رفت تا ساعت ۴ صبح که بیدار شدم یک کش و قوس بی‌ملاحظه‌ای انجام دادم و گردنم گرفت. به سختی ژل ضد دردم رو زدم و دوباره خوابیدم به این امید که تا صبح خوب شده باشه و مهمون بازی کنم اما متأسفانه خوب نشد و الآن گردش به چپ گردنم ممنوعه. مجبور شدم بیام خونه و استراحت کنم. امیدوارم زودتر خوب بشه. کلی برنامه داشتم :((


آسمانی که همه‌جا به یک رنگ است

خب مثل این‌که بلاگ اسکای به سلامتی از بحران خطای ۵۰۰ گذر کرد و به روال سابق برگشت و در نتیجه من رو نیز برگردوند:)

دو سه روز گذشته یعنی از پنجشنبه صبح که خبر آتش‌سوزی رو شنیدم چنان مضطرب شدم که حد نداره. شده بودم مصداق مجسم اسپند روی آتش.

البته که من منطقه‌های به اصطلاح "LA" رو نمی‌شناسم ولی می‌دونستم که دنتیست توی یکی از همون مناطق حادثه‌دیده هست. با ترس و لرز به نیلو پیام دادم و فوری پیام صوتی گذاشت با این مضمون که قسمت خودشون فقط دود و این‌هاست ولی به دنتیست و خانواده همسرش، دستور تخلیه داده بودند. تازه گفت برقشون هم قطع هست و به پیام‌ها جواب نمیده. می‌گفت خیلی وحشتناک هست و غم‌انگیز...

خلاصه از نگرانی مردم تا امروز صبح که دیدم دنتیست هم جواب داده و حالشون خوب بود خدا رو شکر.

این حادثه هم از اون دست حوادث بود که آدم رو وادار به تفکر می‌کنه. درست وقتی با خودت فکر می‌کنی ببین بعضی‌ها رویاهای ما رو زندگی می‌کنند، یک بلای آسمانی پیش‌بینی نشده نازل میشه و تلنگری اساسی می‌زنه.

دنیا واقعا جای عجیبی هست و هر لحظه و هر روز و هر پیش‌آمدش پر از درس‌ها و ماجراهای عبرت‌آموز!


- تو ماشین آهنگ دزیره چاوشی رو گذاشتم روی تکرار. یاد اولین شبی که شنیدمش افتادم و لحظه‌لحظه اون صحنه‌ها تو مغزم رژه رفتن... چقدرررر سریع گذشت.

شاعر میگه ...

شاعر میگه: پیشونی ما رو کجا میشونی؟!

یک هم‌دوره‌ای قدیمی بود که نگران ازدواج نکردن من بود، حدود یک ماه پیش باز دغدغه‌اش رو ابراز کرد و جوابش رو هم گرفت بدین صورت:


حالا دیروز بی‌مقدمه پیام داده " درود برشما. مشتاق دیدار"

نمی‌دونم برنامه چیه فقط می‌دونم این یک اشتیاق یک طرفه هست.

به نظرم باید یک دسته جدید تو وبلاگ اختصاص بدم به این شخص ببینیم به کجا ختم میشه  


- امروز داشتیم برای هفته بعد قرار ناهار هماهنگ می‌کردیم تا همین نیم‌ساعت پیش طول کشید. انقدر خندیدیم که خستگی‌هامون پرید حسابی :))

- این بلاگ اسکای چی شده بود چند روز هی خطای 500 می‌‌داد؟ با این‌که اعتیادم به وبلاگ کنترل شده ولی یک جوری تو ذوقم خورد.

من و هزینه‌هام

تو مهمونی شب یلدا، عروس یواشکی گفت می‌خواد داماد رو غافلگیر کنه و براش مهمونی تولد بگیره اون‌هم چند روز قبل از روز تولد که ۱۱ دی هست. کلی سفارش و قسم و تاکید که سوتی ندم. نمی‌دونم چرا نگران بود آخه من که ماجرای سوتی‌هام رو براش تعریف نکرده بودم. این‌که صفور بهم می‌گفت خدای سوتی! البته خفه شدم تا مهمونی تمام شد و خودم رو کنترل کردم.

از اون‌جایی که هدیه گرفتن برای آقایان خیلی برام سخت هست طبق معمول رفتم سراغ دیجی. یک ست هدیه چرم حدود یک و خورده‌ای انتخاب کردم و سفارش دادم. 

دیشب از طرف میزبان تماس داشتیم که برنامه گسترده‌تر شده و همه دعوت شدن. جالب این‌جا بود که خیلی جدی و به دور از هرگونه تعارف، هدیه بردن رو ممنوع کردن. با ذوق زیاد سفارش رو لغو کردم و خیلی زود مبلغش برگشت. به قدری خوشحال شده بودم که بعدش خجالت کشیدم. 

من هیچ‌موقع آدم خسیسی نبودم و هرجا پولی خرج کردم با رضایت کامل بوده به خصوص برای کسانی که دوستشون دارم و برام مهم هستن اما این خوشحالی دیشب عجیب بود.

الآن فکر می‌کنم شاید بخاطر این هست که دخل و خرج دیگه با هم نمی‌خونه. مثلا از تابستان که ایمپلنت دندان تمام شد تا همین هفته پیش که برای روکش رفته بودم بیشتر از ۶۰ میلیون هزینه دندان‌پزشکی شده. چندتا عصب‌کشی و پر کردن و روکش و ... یعنی در اصل برنامه‌ریزی مالی چند ساله‌ای که باهاش می‌تونستم پس‌انداز کنم بعد از سال‌ها شکست خورد. 

خدا رو هزار بار شکر که پشتوانه دارم ولی بهرحال غم‌انگیز و ترسناک هست که نتونی پس‌انداز کنی یا حتی جوری که دوست داری خرج کنی. شاید هم درسی بود برای خودداری از ریخت و پاش‌هایی که ناخودآگاه می‌کردم. 

تصمیم گرفتم راجع به مینیمالیسم مطالعه کنم. ببینم از پسش بر میام یا نه!

- و پست شماره ۱۰۰

صندوقچه‌ای به نام وبلاگ :)

امروز یاد یکی از سوتی‌هام افتادم که یادداشتش کرده بودم. بعد هرچی نوشته‌هامو زیر و رو کردم یافت نشد تا این‌که این‌جا به ذهنم رسید و برای بازیابیش باید وبلاگ رو فعال می‌کردم و به این ترتیب کل نوشته‌های این‌جارو مرور کردم. حالا این وسط هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد اصلا چرا این‌جا رو غیرفعال کرده بودم!! 

خلاصه دلم خواست حالا که کرکره رو بالا زدم یک چیزی هم بنویسم با این‌که مطلب خاصی برای نوشتن ندارم.

آر شنبه صبح پرواز داشت. این‌بار یکی از طولانی‌ترین سفرهاش بود هرچند به قول خودش خوب شروع نشد اما بیشتر از دفعه‌های قبل کنار هم بودیم و گشت و‌ گذار کردیم. برای من که خوب بود و لازم.

سر کوچه ما چند وقت پیش یک کافه بامزه باز کردن. اولین بار که رفتیم، دیدم دوتا دختر خانم ناز و کم‌سن اداره‌اش می‌کنند. خیلی ازشون خوشم اومد. یادم افتاد اون سال‌ها که با آر و کاپیتان تقریبا هر شب بیرون بودیم یک کافه‌ای بود سر چهارراه چنچنه که خیلی جالب و خاص بود. اون‌جا رو به نوعی پاتوق کرده بودیم انقدر که مثلا کاپیتان موقع سفارش می‌گفت: "همون همیشگی" :))

اون موقع هر وقت از اون‌جا خارج می‌شدیم تو ماشین پروژه راه‌اندازی کافه مطرح می‌شد. کلی رویاپردازی می‌کردیم در موردش. حتی یک‌بار کاپیتان مکانش رو هم انتخاب کرده بود و رفتیم با هم دیدیم. از اون طرف عمه منو تهیه کرده بود با چندتا ایده بکر و‌ متفاوت. 

حالا تقریبا ۱۰ سال از اون روزها و شب‌ها می‌گذره و ایده‌ کافه زدن ما نه فقط محقق نشد حتی دیگه سه‌تایی کافه هم نرفتیم...

تجربه

به نظرم یکی از حس‌های بدی که آدم ممکنه تجربه کنه این هست که بابت کارها یا چیزهایی که روزی به خاطرشون ذوق می‌کرده احساس پشیمونی کنه.

مثلا چند سال پیش کسی که خیلی دوستش داشتم بهم شکلاتی داد که اولین بار بود می‌خوردم. خیلی خوشمزه بود ولی بیشتر چون اون آدم داده بود دوستش داشتم. چند ماه بعدش رفتم تهران و پیداش کردم. یادمه با ذوق زیاد، دو سه کیلو خریدم‌. خدا رو شکر خانواده هم دوست داشتن و تعدادی رو هم با همون رفیق، در کنار چایی خوردیم.

 حالا امروز اتفاقی یکی از همون‌ها به دستم رسید و نتونستم بخورم. حال بدی بهم دست داد و احساس پشیمونی به‌خاطر ذوق‌زدگی اون روزهام. 

البته موارد زیادی از این مدل بوده ولی این یکی یادم اومد. گفتم بنویسم بلکه اندکی از بار پشیمونی کاسته بشه!