بالاخره هفته پیش بعد از حدود دو ماه، قصد عزیمت و ماندگاری در کاخ تنهایی نمودیم!
چهارشنبه عصر جمع و جور کردم و رفتم. خرید هم به سلامتی انجام شد. خاک مفصلی رو وسایل نشسته بود که عصبیم میکرد ولی واقعا برای من که همیشه صبح کار بودم و همچنان هم هستم حتی فکرش هم محال بود که بخوام تمیز کنم. این بود که فقط خورد و خوراک رو جا دادم و بستنیخوران رفتم سراغ تماشای سریال. به نظرم امسال به اندازهی تمام عمرم بستنی یخی خوردم. حالا مارکتهای اطراف خودمون زیاد تنوع ندارن همه پرتقالی و نهایتش شاه توت اما سوپر مارکت صدرا همه طعمی داشت مثلا آلو، لواشک، بلوبری و ... خلاصه هی خوردم و هی سریال دیدم بعدش هم رفتم سراغ GEM Fit داشت تمرینهای خونگی رو نشون میداد و شد آنچه نباید. چرا؟ چون از فرداش بیجنبهبازی درآوردم و علاوه بر برنامه یک ساعته خودم، کلی وقت هم با اون برنامه کار کردم.
موقع نظافت هم به جای موزیکهای سری قبل که خیلی کمکم کردن رفتم سراغ لیست پخش دهه شصتی از نوع شش و هشت و با همون دستمال گردگیری کلی حرکات موزون و ناموزون کردم و نتیجه تمام اینها به صورت بدن درد نابود کنندهای حلول کرد که همچنان آثارش پابرجاست. نمیدونم آسیب دیدم یا فقط گرفتگیست؟! دیروز رو هم زوزهکشان ورزش کردم ولی امروز واقعا نتونستم. یعنی از صبح نعش مبارکم رو به سختی از تخت به مبل و بالعکس منتقل میکنم. فقط خدا رو شکر که برگشتم خونه. البته تعریف نکردم از شیرینکاریهام فقط گفتم بدنم جلوی کولر بسته:))
این وسط یک چیزی هم پیش اومد که دلم خیلی گرفت؛
تو ساختمون اونجا از همون سال اول یک آقای میانسال رو به سالمندی بود که تنها زندگی میکرد. تو یکی از منطقههای خیلی خوب شیراز هم خونه داشت اما به خاطر آب و هوا و آرامش و یک سری مزایای دیگه یکی از واحدهای اونجا رو اجاره کرده بود. مدیر ساختمون هم بود و انصافا خوب مدیری بود. به یاد ندارم آسانسور یا در برقی پارکینگ بیشتر از ده دقیقه خراب مونده باشن. خودش فنی بود و مسلط به زبان انگلیسی.به باغچهها با رغبت رسیدگی میکرد و حیاط به اون بزرگی همیشه تمیز و باصفا بود. یادمه یک سری گوجه و بادمجون کاشته بود و چون ما دیر به دیر سر میزدیم سهممون رو نگه داشته بود. خلاصه همه جوره کار درست بود. تا اینکه سال گذشته یکی از همسایههای تازه وارد و خیلی نچسب و ندید بدید نمیدونم بابت چی طغیان کرد و همه چیز رو بهم ریخت در اولین اقدام هم مدیریت این آقا رو لغو کرد و کلیدها رو گرفت ازش. بقیه هم که مثل ... بدون سوال و جواب فقط نظارهگر بودن.
از اون موقع دیگه من ندیدمش حتی تو حیاط هم دیگه نیومد قشنگ معلوم بود دلش شکسته بخاطر این حجم از بی چشم و رویی. منم روم نمیشد برم در خونشون تا دو روز پیش که دیدم یک کامیون باربری جلو ساختمون ایستاده و از طبقه بالا هم صدا میاد. لباس پوشیدم رفتم بالا دیدم بععععله از همون واحد دارن وسیله میبرن. خواهر و خواهر زادهاش کارگرها رو مدیریت میکردن و وقتی رفتم تو دیدم یک گوشه نشسته و سیگار میکشه. صورتش پیر و داغون، ریشش بلند و چشماش بی رمق. گفت دارم میرم شهر خودم کرمان! همونجا زدم زیر گریه... دلم واقعا گرفت. بهش گفتم بخاطر بودن شما تو این ساختمون همیشه احساس امنیت میکردم و از تنهایی نمیترسیدم. به نظرم کمی اخمش باز شد حداقل فهمید که زحمتاش نادیده گرفته نشدن.
بالاخره خداحافظی کردیم و اومدم پایین و به ادامه گریه پرداختم. حیف بود. خدا کنه یک عالم روزها و اتفاقات خوب در انتظارش باشن. ولی قدرناشناسی خیلی بده. خودمو آماده کردم برای جلسه روز پنجشنبه ساختمون.
من عاشق اون بستنی یخی های لواشکم و یه مدل بود لپ لپ میزد با طعم پیناکولادا. فکرش هم کامم رو شیرین میکنه.
نمیدونم چرا جدیدا اینجوری شدم همش میندازم تقصیر گرما و ورزش نمیکنم.
+ بی جنبه بازی شما آرزوی من تنبله.
++ حیف همچین همسایه ای. خوب شد حستون رو گفتین بهش
من بعد از خیلی سال بخاطر گرما به بستنی یخی پناه بردم باور کن روزی پنج شیش تا خوردم تا حالا

- منم چند سالی هست استارت ورزش رو زدم. راستش قبلنا فکر میکردم ورزش صرفا برای تناسب اندام هست و چون از خودم راضی بودم سمتش نمیرفتم خیلی دیر فهمیدم برای سلامتی لازمه
- بله خیلی حیف شد
من از سفر کرمان خیلی خاطره قشنگی دارم خیلی مهربون و مهمان نواز هستند انشالله اونجا براشون روزهای بهتری رخ بده.
منم همینطور. عید ۹۳ کرمان بودم و بخصوص آرامگاه شاه نعمت الله خیلیییی حس خوبی داشت.
منم دقیقا همینم وقتی یه کاری رو شروع میکنم چنان اولش شوق و ذوق دارم که خودم رو از پا میندازم بعد انرژی که ته کشید ولش میکنم
آخی اون پیرمرد دوست داشتنی(همشهری من) چقدر اذیت شده تو این نمک نشناسی همسایه ها اینجور آدم بسیار حساس میشن و دیگه آدم سابق نمیشن. ان شاءالله هر جا هست تنش سلامت باشه
وای خیلی زیاده روی کردم من خدا رحم کرد
آره واقعا خیلی حیف شد. من بعد از یک هفته هنوز عادت نکردم. فقط دعا میکنم براش
خیلی سخته دوری از کسی که بهش عادت کردی


ایکاش که همسایه ما میشدی
به به بانوی ورزشکار. منم عاشق بستنی یخیام
عزیز دلم واقعا ای کاش
همیشه کرمونیا برام یه حس خوبی دارن
امیدوارم روزای خیلی بهتری در انتظارش باشه واقعا
منم با تمام وجود امیدوارم
تازه ما رو هم دعوت کرد عید بریم کرمان
اخی چقدر بد واقعاً …
بله خیلی
چقدر این آقا زحمتکش و دوست داشتنی بوده
برعکس آن همسایهی جدید
نمیدانم چرا بعضی تا میروند یک جایی دوست دارند رئیسبازی دربیاورند
بله واقعا خیلی شریف بود.
جالبه این خانم جدید کلا یک شهر دیگه زندگی میکنه و اینجا براشون مثل هتل هست اما تو اقامت یک ماهه نظم رو به هم زد و رفت