اول هفته پیش مری گفت آخر هفته یک سفر کوتاه بریم و منم قبول کردم. تصورم از آخر هفته پنجشنبه و جمعه بود چون فکر نمیکردم بخواد مرخصی بگیره. سهشنبه که از استخر برمیگشتم زنگ زد و گفت حدودای 9 فردا میاییم دنبالت و اونجا بود که فهمیدم از چهارشنبه میریم. اومدم خونه، حوله و اینا رو آویزون کردم که تا صبح خشک بشن چون باید ساک استخر رو با خودم میبردم. بعدش هم با تمام خستگی وسایل مورد نیاز رو جمع و جور کردم و ساک پیچیدم. البته نیمه شب یکی یکی چیزهایی یادم میومد که تو گوشی مینوشتم تا صبح بردارمشون.
ساعت از 10 گذشته بود که اومدن دنبالم چون همیشه حداقل یک ساعت تاخیر دارن و من بر اساس اون برنامهریزی میکنم. با مری که بوس و بغل داشتیم، با مهندس دست دادم اما به مسافر خیلییییییییی سرد فقط جواب سلام دادم. جریان عبور از خط قرمزش رو به مری گفته بودم و غافلگیر نشد اما خودش وارفت که خب نصف حقش بود. تو راه اولین جایی که توقف کردن پرید آب معدنی خرید و اول از همه به سمت من گرفت منم گفتم نمیخوام و ازش نگرفتم. خلاصه به مقصد رسیدیم و رفتیم ناهار بخوریم. مری پرس و جوها رو از شیراز انجام داده بود و مستقیم رفتیم رستورانی که معرفی کرده بودن. فضا و غذای خوبی بود. اونجا هم یک رویارویی دیگه با مسافر داشتیم که حتی توی صورتش نگاه نکردم. یک بحثی رو هم با مری مطرح کرد که مثلا رفتارش رو توجیه کنه منم همون موقع با فسقلی مشغول شدم و نشنیدم چی گفت و بعد مری برام تعریف کرد و خندیدیم. ولی واقعا حالم از دیدنش بد شده بود گفتم تا الآن ازش خوشم نمیومد ولی براش احترام قائل بودم اما دیگه بدم اومده و نمیتونم باهاش عادی رفتار کنم.
بعد از غذا خواستم صندلم رو بپوشم که دیدم ای واااای بند سمت راستش در آستانه پارهگی هست و فقط به مویی بنده! میخواستم سکته کنم از تعجب و بیشتر ناراحتی چون چندبار بیشتر نپوشیده بودم و در ضمن لنگه چپش کاملا سالم بود. علاوه بر اون برای اولین بار خواستم بارم سبک باشه و هیییچ نوع کفش اضافه با خودم نبرده بودم. هیچی دیگه گزینههای پیش روم عبارت بودند از: دوختنش که سوزن و نخ نداشتیم، خرید یک کفش جدید که مغازهها بسته بودن و قرض گرفتن از مری.
محل اقامتون مثل بوشهر دو خوابه بود. یکیش دو تا تخت یک نفره داشت و اون یکی یک تخت دو نفره. من و مری فوری دو تخته رو انتخاب کردیم و وسایلمون رو گذاشتیم اونجا. آقایون هم رفتن توی اون یکی اتاق که یهو مری گفت این اتاق کانال کولر نداره!! فقط توی هال و اون اتاق کانال بود. سریع به مهندس گفت که ما این اتاق رو میخواهیم. منم فقط میخندیدم از لحن آمرانه مری و تسلیم اونا. چایی خوردیم و کمی خوابیدیم البته من کم خوابیدم و اونا حدود دو ساعت. مهندس هم گفت حتما پنج و نیم باید آماده باشید چون میخوام یک جایی ببرمتون که ساعت مشخصی داره. ما هم گوش کردیم و رفتیم برای دیدن این صحنه:))
من از گزینههایی که در مورد کفش داشتم مورد سوم رو انتخاب کردم. البته نخ و سوزن هم خریدیم ولی فرصت دوختنش نشد. بعد از دیدن غروب خورشید من و مری و فسقلی رو رسوندن پارک آبی و خودشون رفتن. برای ورود گفتن باید گوشی و طلاهاتون رو بدید امانتداری نمیدونم تو اون لحظه چرا دوتامون فکر کردیم امانتداری اونجا قابل اعتماد نیست بنابراین مری زنگ زد به مهندس که اگر نزدیک هستن برگردن و وسایل ما رو با خودشون ببرن و اومدن.
مراحل ورود رو طی کردیم و رسیدیم به اصل مطلب. از حق نمیشه گذشت که واقعا پروژۀ عظیم و جای باحالی بود. فسقلی حسابی ذوق کرده بود و ما هم همینطور. مدام هم حسرت میخوردیم که چرا شیراز چنین فضایی نداره؟ حدودای 10/5 اینا همونجا شام خوردیم و دوباره پریدیم تو آب و جکوزی و ... تا 11/5 که بیرونمون کردن. وقتی اومدیم خونه مری امانتیها رو گرفت و آورد تو اتاق که چیزامون رو برداریم و اینجا بود که... دوباره لنگه گوشواره من نبود!! همه جا رو گشتیم و نبود. بچهها رفتن تا اون مجموعه و چیزی ندیدن. همه حالمون گرفته شد و اینبار مطمئن بودم که امیدی به پیدا شدنش نیست و پیدا هم نشد :(( بعد همش میگفتیم آخه ما رو چه حسابی به امانتداری اونجا اعتماد نکردیم که حداقل یکی باشه یقهاش رو بگیریم؟!
پنجشنبه رو اختصاص دادیم به طبیعتگردی و اینها و ناهارمون رو توی یکی از اقامتگاههای بینالمللی همونجا خوردیم. اینجا فضا خوب بود ولی غذا تعریفی نداشت. شبش هم رفتیم تنها مجموعه تفریحی که پیدا کردیم. هتل بود البته. کمی تو سالن بولینگ وقت گذروندیم و شام رو هم تو رستوران گردونش خوردیم. اینجا هم فضا معمولی و غذا خوب بود.
دیروز بعد از صبحانه که البته ساعت 9/5 خورده شد راه افتادیم و من ناهار رو تو خونه خوردم. سفر خوبی بود ولی راستش به جز اون مجموعه هیچ چیز جالبی نداشت اون شهر.
قضیه گوشواره رو تو خونه نگفتم فقط صبح دوباره رفتم سراغ همون طلا فروشی قبلی و باز در حالتی به غایت جوگیرانه دو جفت گوشواره جدید خریدم و ازش خواستم اگر مثل اون قبلی رو موجود کرد بهم خبر بده.
- تازگیها یک چیز عجیبی توی خودم کشف کردم؛ با یک ذوقی صفحه رو باز میکنم بنویسم بعد از یکی دو تاپاراگراف خسته میشم و زود میخوام تمامش کنم حتی شده بیمعنی!! چراااا؟؟؟ قبلا اینطوری نبودم آخه:(
- تو لپتاپم فیلم مراسم هفته کتاب سال 95 رو پیدا کردم و درست رو صحنهای که خودم پشت میکروفن بودم:/ دلم برای تئاتر و صحنه و سخنرانی تنگ شد خیلی... یادش بخیر.
سلام عزیز نازنینم. خوبید؟
سلام به روی ماهت قشنگ
خوبم جاااانم
چقدر حس بدیه روبرو شدن با کسی که دوست نداری ببینیش و ازش دلخوری. درک میکنم. و چقدر ناراحت شدم برای گوشواره :(( نمیدونم چرا هروقت میخوایم بیشتر مواظب باشیم بدتر میشه.
+مبارک باشه گوشواره جدیدا
البته دلخوری نیست بیشتر تنفره
منم هدفم معذب کردن اون بود نیست سادیسم دارم



آره خودمم اولش ناراحت شدم ولی از اونجا که چارهای نداشتم قبول کردم
فدای تو عزیزم مرسی ازت
نمیدونم مسافر کی هست و چرا ازش دلخوری
ولی همین که سفر بهت خوش گذشته کافیه
دورهمی هاو سفرهاتون مستدام
خیلی ممنون خاتون جان
سلامت باشید همیشه
عجب چطور از گوشواره مراقبت نکردن. گمشده خیلی فکرو درگیر میکنه.
گوشواره نو مبارک. بسلامتی و دلخوش ازشون استفاده کنید.
همیشه به شادی و سفر عزیزم.
ایشالا مسافر هم اصلاح بشه
اصلا معلوم نشد کی و کجا افتاده. شب اولی خیلی درگیرش بودم ولی پروسه رو مرور کردم دیدم باید اتفاق میفتاده

فدای تو عزیز دل. همیشه سلامت باشی خوشکلم