از اون روزی که عصبانی شدم نزدیک به دو ماه میگذره و من در تمام این دو ماه به فکر انتقام سخت بودم. علیرغم همه چیز و با اینکه هزارجور مسئله تو این مدت پیش اومد که هزاران بار از اون قضیه مهمتر بودند ولی انگار این حس خشن انتقامجویی یک جایی در ناخودآگاهم به شدت فعال بود. در نهایت هم چون هیچ راهی به ذهنم نرسید خودزنی کردم و ترکش این انتقام سخت به خودم خورد البته به خودم نه به کیف پول و کارت بانکیم!
چندوقتی دنبال بهونه گشتم که سر حرف رو باز کنم بعد از اونجا که میدونستم به وضعیتهای واتساپ عکسالعمل نشون میده چند تا خطنقاشی و شعر و از این جور چیزا رو گذاشتم وضعیت که موفقیتآمیز هم بود و گپ زدیم. پیشنهادش برای دیدار کوه و طبیعتگردی بود که اصلا اهلش نیستم پس مجبور شدم شام دعوتش کنم و امشب رفتیم شام خوردیم اون هم تو یک رستوران لاکچری و گرون. تمام این سختیها رو کشیدم و هزینه کردم فقط برای اینکه حرف دلم و نتیجهگیریم از اون روز کذایی رو بیان کنم. مقداریش رو مستقیم و مقداری هم در قالب مثال و خاطره و مثلا تجربه.
الآن هم دارم چند ساعت گذشته رو مرور میکنم با این امید که به هدف زده باشم حتی شده نزدیکهای هدف. شاید کمی آرام بشم و برای آینده درست برنامه بریزم. امیدوارم
آخ ضربه به کیف پول و کارت بانکی خیلی دردناکه
نگو لیمو جونم که شبش تا صبح بیخوابی کشیدم

ایشالا موفق باشی پریسا جانم. امیدوارم قلبت آرام گرفته باشه
عزیز دلممممم
