کلی وقت بود مهمون دعوت نکرده بودم. رفت و آمد یهویی زیاد داشتیم ولی برای امروز رسما دعوت کردم.
خیلی غیر ارادی مثل مامانم میزبانی میکنم یعنی همه چیز باید در بهترین حالت باشه. دیروز میوه و اینها رو تو خونه سفارش دادم، شستم و بستهبندی کردم و بعد از ناهار راه افتادم به این سمت. چیز میزها رو جا دادم و دوباره رفتم خرید. چقدر هم همه چیز گرونه خدا رو شکر اول ماه بود:))
برای ناهار خورشت بادمجان درست کردم و خدا رو شکر پسندیده شد. کنارش سالاد شیرازی و ژله و ...
از شیرینی فروشی مورد علاقم چند مدل شیرینی خریدم و همینجوری پشت سر هم سرویس دادم.
بعد از نزدیک ۳۴ ساعت همین الآن زبالهها رو بردم بیرون و تازه نشستم. حس کردم مهرههای کمرم صدا کردن طفلکیها دلم براشون سوخت. خوبیش اینه که به قول معروف این کارم سالی یکباره:) ولی خدا رو شکر حالم خوبه.
مامان جانم بعضی از اعیاد مذهبی از جمله نیمه شعبان رو خیلییی دوست داشت و منهم به یادش این روزها رو دوست دارم.
دیروز خواستم از سر کوچه خودمون گل بخرم که یادم رفت. اینجا یک گلفروشی دیدم که جلوش جای پارک بود. چیز خاصی در نظر نداشتم و اتفاقا اونجا هم هیییچ چیز خاصی نداشت! گفتم گل مریم دارید؟ گفت خیر. (همینقدر سرد و خشک) چند رنگ گل داوودی خریدم. پرسیدم گل عروس دارید؟ گفت خیر!
رفتم حساب کنم به اون پسره که دسته گل درست میکرد گفتم برگی، علفی، چیزی دارید بذارم کنار اینها؟ این یکی گفت نه و چون وارفته نگاهش کردم گفت سفارشامون هنوز نرسیده. خلاصه همینها رو شاخه شاخه کردم و چپوندم تو گلدون برای خالی نبودن عریضه.
یک چیزی که در مورد خودم فهمیدم اینه که صفر و صدی هستم یعنی حد وسط ندارم معمولا. یا کاری رو انجام نمیدم یا تمام توانم رو صرفش میکنم.
به قول استاد بهمنی عزیز:
تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش
من فلسفهای دارم؛ یا خالی و یا لبریز
صبح تو مسیر برگشت به خونه دیدم چهره شهر عوض شده! یاد هشت سال پیش این موقعها افتادم. رییس، مشاور ارشد بود ظاهراً. رفتم پیشش و گفتم من هیچ مشارکتی نمیکنم. اون هم قبول کرد و تعجب کردم. اون سالِ به خصوص حسابی نورچشمی بودم و اون استعفانامه کذایی هم توی جیبم بنابراین فکر کردم به همین دلیل زود قبول کرده. چقدر ساده بودم ای خدا...
فرداش که روز اول فعالیت بود مسئول ستاد بانوان زنگ زد و دعوتم کرد برم پیششون چون دوستم بود قبول کردم و رفتم و فوری معلوم شد جناب رییس ازش خواسته. دیگه لجبازی نکردم اما گفتم حالا که افتادم تو دام حداقل با خودشون باشم. خلاصه یک هفته هرکاری از دستمون ساخته بود انجام دادیم و حتی فراتر از اون. یادمه خود رییس وسط خیابونِ معروف شهر فعالیت!! میکرد و حتی یک بار دانشجوهاش رد شدن و کلی جیغ کشیدن براش. چند وقت پیش پسرم یکی از عکسها رو فرستاد. نوشته بود خواستم کمی بخندی ولی بهش گفتم که خیلی حرص خوردم. البته از حق نمیشه گذشت که خیلی بهمون خوش گذشت مگر روز موعود که خیط شدیم و تا یکی دو روز حالمون گرفت ولی خیلی روزهای خوبی بود یادش بخیر.
اون موقع هم صفر وصدی عمل کردم. منی که کاملا مخالف بودم وقتی به هر دلیلی وارد گود شدم کم نذاشتم حتی تو کمپین تغییر عکس پروفایل شرکت کردم و کلی از دوستام فحش خوردم اما با تعصب دفاع کردم.
امروز تمام اون حال و هوا برام تداعی شد و طبق معمول خاطرهبازی کردم و خندیدم بر ایام جوانی و جاهلی.
آهنگ این روزهام هم شده این:))
چند وقت پیش گفته بود چیزی پیشش دارم یک جور سوغات سفر. گفت سپردم به فلانی که برات بیاره منم تشکر کردم و با فلانی که حرف زدم گفتم حتما خودم میام میگیرم و واقعا میخواستم سریع برم ولی مصادف شد با سفرهام و بعد کلا یادم رفت حتی اونم دیگه چیزی نگفت تا دیشب.
زنگ زد و کلی حرف زدیم آخرش گفت راستی فردا خونهای فلانی امانتی رو بیاره؟ گفتم آره صبح تا ظهر هستم. بماند که چقدر خجالت کشیدم بابت نرفتنم.
حدودای ۱۱ صبح زنگ زد گفت بیا دم در...
طفلکی خودش اومده بود با هدیهاش. خیلی خوشحال شدم بعد از اینهمه مدت. سورپرایز دلنشینی شد. کنار بسته هم یک ظرف کوکی بامزه بود گفت دیروز دیدم خوشم اومده برات گرفتم منم که دلم نمیاد بازش کنم.
دیروز برام این آهنگ رو فرستاد. میگه نمیدونم چرا هر وقت گوش میدم یاد تو میفتم. دانلود کردم ببینم چیه دیدم همونه که تو کیش شنیدم و این چند هفته آهنگ پرتکرار ماشینم بود. به روم نیاوردم و گفتم نشنیده بودم
صبح قرار داشتیم. وقتی زدم بیرون هوا ابری بود کلی خوشحال شدم چون عاشق گشت زدن تو هوای بارونی هستم. اما باز هم نبارید. چند قطره بیجون انگار کسی اون بالا دستش رو شسته و تکون داده. انقدر کم بود که حتی نیاز نشد برف پاککن بزنم!
اول رفتیم معاینه فنی و مثل همیشه حوصلم سر رفت و با سرعت جلو زدم و جاش گذاشتم. اصلا عادت ندارم کسی رو تعقیب کنم به خصوص اگر آهسته بره. چند سال پیش، روزی که میخواستم ماشین رو تحویل بگیرم قرار شد رضی با تاکسی بیاد و من هم از محل کار ولی از اونجا که مثل همیشه فس فس کرده بود برای به موقع رسیدن با ماشین خودش اومده بود. دیگه قرار شد من ماشین رو تحویل بگیرم و اون مراقب باشه. اولش هم کمی ترسیدم چون بهرحال ماشین متفاوتی بود و در ضمن پلاک نشده بود هنوز ولی اولین دور برگردون رو که رد کردیم پام رو گذاشتم رو گاز و ده دقیقه زودتر از اون رسیدم خونه. یادش به خیر تو پارکینگ دور ماشین بودیم که رسید و کلی خندیدیم.
بعد از ناهار راه افتادم سمت کاخ تنهایی. امروز گفتم پخش ماشین رو بذارم رو شافل و دیگه انتخاب نکنم و روی تکرار نذارم. یعنی تمام آهنگهای سال خاطره انگیز زندگیم پشت سر هم پخش شد. عجیب بود اما به دلم نشست حسابی. اون ترانه فوقالعاده "ببر" از گروه چارتار و "ادعا" از سون بند. خیلی خوب بودن.
وقتی رسیدم انقدر انرژیم بالا بود که قید خواب بعد از ظهرم رو زدم. چایی گذاشتم با شیرینی و نشستم پای قسمتهای ندیده سریالم.
روز خوبی بود. امیدوارم تمام هفته همینطوری باشه.
_ دو سه تا خط اول رو که نوشتم سوییچ کردم رو صفحه خصوصیم بعد دیدم این چند خط رفته تو چرکنویس و چون روز خاصی بود گفتم اینجا هم کلیات رو بنویسم:)
شاغل شدنم مثل خیلی چیزهای دیگه تو زندگیم بی قصد و برنامه بود. در کل زیاد به شغل ثابت فکر نمیکردم. عاشق تدریس بودم که به شهادت مدیر و دانشآموزان هنرستان خوب عمل کردم. یک سال قبل از دفاع، مری گفت محل کارمون آزمون جذب نیرو داره و تو هم بیا. خیلی قاطع گفتم نه از اون محیط خوشم نمیاد. گفتم "ریاکار" میشم!
سال بعدش درست یک هفته بعد از دفاع، مری دوباره زنگ زد. حالا دیگه خودش هم از اونجا رفته بود. اینبار بیشتر اصرار کرد. گفت امتحان کن. دیگه آزمونی در کار نبود. دو سه نفر از جذبیهای سال قبل دکتری قبول شده و رفته بودن و دنبال جایگزین میگشتن براشون.
اولین مرحله مصاحبه با خانم رییس بود و بیرون از اون مجموعه. انرژی خوبی بینمون رد و بدل شد و حدس قریب به یقین زدم که پسندید. هرچند رزومه و سوابق تحصیلی بیتأثیر نبود.
فرداش مصاحبه دوم بود با آقای رییس و داخل مجموعه. این یکی زیاد انرژی خوبی نداد و قول گرفت که فکر دکتری خوندن نباشم. من هم بهش اطمینان دادم از این بابت. بالاخره طی یک هفته مشغول به کار شدم و شنیدم خانم رییس به آقای رییس که زیر دستش بود سفارش کرده بوده که حتما جذبم کنند.
خیلی خوب شروع کردم. روز معارفه هر اتاقی میرفتیم همکارها هرچی در چنته داشتن رو میکردن. حتی یادمه کسی که همراهیم میکرد سر میز یکی از آقایون گفت ایشون فوق دیپلم فلان رشته هستن بعد گشتمون که تموم شد همون آقا اومد پیشم گفت من الآن دانشجوی کارشناسی حقوق هستم. طفلکی انگار من بازرس بودم:)) رییس آیتی با سفارش مری، مثل بنز حمایتم میکرد و با بقیه هم سریع دوست شدم. با یکیشون هم خیلیییی دوست شدم:)
همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه شش ماه بعد موشک افتاد وسط سیستم و خرابی ۹۹ درصدی به بار آورد. واقعا زیر و رو شد.
همه حالمون بد بود استرس گرفته بودیم. دل و دماغ و انگیزه برای کار نداشتیم. بعد از مراسم مسخرهای که دیگه باور کردیم قضیه جدی هست همه دور میز بزرگ وسط سالن نشستیم. هر کی هر خوردنی باهاش بود گذاشت وسط. از خاطرههامون گفتیم و از دوستیهای قشنگی که بینمون شکل گرفته بود حرف زدیم. گریه کردیم چون میدونستیم دیگه هرگز نمیشه اون مدلی دور هم بشینیم.
سال جدید با سیستم جدید شروع شد. تا ماهها مرزبندی بین جدیدها و قدیمیها حفظ شد و منی که همون موقع قرار بود قید ادامه کار رو بزنم به شکلی عجیب و غیر قابل باور و مهمتر از همه ناخواسته چنان جذب جدیدها شدم که صمیمیترین دوستهای قدیمی باهام دشمن شدن.
کار کردن تو اون فضا خیلی سخت شده بود. به زور تحمل میکردم به قول رییس یک استعفانامه تو جیبم بود که تا میگفتن بالای چشمت ابرو، میگذاشتمش روی میز رییس و بعدش یک هفته تا ده روز قهر میکردم و میرفتم مرخصی. تو اون مدت هم رییس و بقیه منتکشی میکردن و امتیاز میدادن تا برگردم.
تقریبا هر سال با همین روند پیش رفتم تا بالاخره ۵ سال پیش در چنین روزی استعفانامه رو علاوه بر رییس مستقیم، به امور اداری هم دادم. وسایلم رو جمع کردم، آقای همکار مهربان لطف کرد گذاشت تو ماشین و من برای همیشه از اون کار جدا شدم.
جالب اینجا بود که از شبش سیل پیامهای تبریک از طرف فامیل و دوستان جاری شد و مطمئن شدم تصمیم درستی گرفتم.
تا الآن یکبار هم نشده بابتش احساس پشیمانی کنم.
یه جایی خوندم: برخی از ما فکر میکنیم دوام آوردن قویترمان میکند اما گاهی قدرت در رها کردن است!