دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
دختر پاییز

دختر پاییز

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

جنبه هم دُرّ گرانیست!

بالاخره هفته پیش بعد از حدود دو ماه، قصد عزیمت و ماندگاری در کاخ تنهایی نمودیم!

چهارشنبه عصر جمع و جور کردم و رفتم. خرید هم به سلامتی انجام شد. خاک مفصلی رو وسایل نشسته بود که عصبیم میکرد ولی واقعا برای من که همیشه صبح کار بودم و همچنان هم هستم حتی فکرش هم محال بود که بخوام تمیز کنم. این بود که فقط خورد و خوراک رو جا دادم و بستنی‌خوران رفتم سراغ تماشای سریال. به نظرم امسال به اندازه‌ی تمام عمرم بستنی یخی خوردم. حالا مارکت‌های اطراف خودمون زیاد تنوع ندارن همه پرتقالی و نهایتش شاه توت اما سوپر مارکت صدرا همه طعمی داشت مثلا آلو، لواشک، بلوبری و ... خلاصه هی خوردم و هی سریال دیدم بعدش هم رفتم سراغ GEM Fit داشت تمرین‌های خونگی رو نشون میداد و شد آنچه نباید. چرا؟ چون از فرداش بی‌جنبه‌بازی درآوردم و علاوه بر برنامه یک ساعته خودم، کلی وقت هم با اون برنامه کار کردم. 

موقع نظافت هم به جای موزیک‌های سری قبل که خیلی کمکم کردن رفتم سراغ لیست پخش دهه شصتی از نوع شش و هشت و با همون دستمال گردگیری کلی حرکات موزون و ناموزون کردم و نتیجه تمام این‌ها به صورت بدن درد نابود کننده‌ای حلول کرد که همچنان آثارش پابرجاست. نمیدونم آسیب دیدم یا فقط گرفتگیست؟! دیروز رو هم زوزه‌کشان ورزش کردم ولی امروز واقعا نتونستم. یعنی از صبح نعش مبارکم رو به سختی از تخت به مبل و بالعکس منتقل میکنم. فقط خدا رو شکر که برگشتم خونه. البته تعریف نکردم از شیرین‌کاری‌هام فقط گفتم بدنم جلوی کولر بسته:))

این وسط یک چیزی هم پیش اومد که دلم خیلی گرفت؛

تو ساختمون اونجا از همون سال اول یک آقای میانسال رو به سالمندی بود که تنها زندگی میکرد. تو یکی از منطقه‌های خیلی خوب شیراز هم خونه داشت اما به خاطر آب و هوا و آرامش و یک سری مزایای دیگه یکی از واحدهای اونجا رو اجاره کرده بود. مدیر ساختمون هم بود و انصافا خوب مدیری بود. به یاد ندارم آسانسور یا در برقی  پارکینگ بیشتر از ده دقیقه خراب مونده باشن. خودش فنی بود و مسلط به زبان انگلیسی.به باغچه‌ها با رغبت رسیدگی میکرد و حیاط به اون بزرگی همیشه تمیز و باصفا بود. یادمه یک سری گوجه و بادمجون کاشته بود و چون ما دیر به دیر سر میزدیم سهممون رو نگه داشته بود. خلاصه همه جوره کار درست بود. تا اینکه سال گذشته یکی از همسایه‌های تازه وارد و خیلی نچسب و ندید بدید نمیدونم بابت چی طغیان کرد و همه چیز رو بهم ریخت در اولین اقدام هم مدیریت این آقا رو لغو کرد و کلیدها رو گرفت ازش. بقیه هم که مثل ... بدون سوال و جواب فقط نظاره‌گر بودن.

از اون موقع دیگه من ندیدمش حتی تو حیاط هم دیگه نیومد قشنگ معلوم بود دلش شکسته بخاطر این حجم از بی چشم و رویی. منم روم نمیشد برم در خونشون تا دو روز پیش که دیدم یک کامیون باربری جلو ساختمون ایستاده و از طبقه بالا هم صدا میاد. لباس پوشیدم رفتم بالا دیدم بععععله از همون واحد دارن وسیله میبرن. خواهر و خواهر زاده‌اش کارگرها رو مدیریت میکردن و وقتی رفتم تو دیدم یک گوشه نشسته و سیگار میکشه. صورتش پیر و داغون، ریشش بلند و چشماش بی رمق. گفت دارم میرم شهر خودم کرمان! همونجا زدم زیر گریه... دلم واقعا گرفت. بهش گفتم بخاطر بودن شما تو این ساختمون همیشه احساس امنیت میکردم و از تنهایی نمیترسیدم. به نظرم کمی اخمش باز شد حداقل فهمید که زحمتاش نادیده گرفته نشدن.

بالاخره خداحافظی کردیم و اومدم پایین و به ادامه گریه پرداختم. حیف بود. خدا کنه یک عالم روزها و اتفاقات خوب در انتظارش باشن. ولی قدرناشناسی خیلی بده. خودمو آماده کردم برای جلسه روز پنجشنبه ساختمون.

ترس‌هام

امروز به ترس‌هام فکر می‌کردم.

-بزرگ‌ترین ترسم از دوران نوجوانی، از دست دادن والدین بود که روزگار نامرد باهاش روبروم کرد و باید بگم درست به اندازۀ نگرانی‌هام دردناک و سخت بود.


-ترس از ارتفاع رو یادم نیست از کی سرم اومد فقط یادمه 26 ساله بودم یک روز بعد از تمرین رفتیم تو قسمت بازی‌های پارک. میخواستیم چرخ و فلک سوار شیم و به دسته‌های سه‌تایی تقسیم شدیم. من با شری و پسرش که دو سه ساله و خیلی شیطون بود با هم سوار شدیم. بار اولم هم نبود و حتی بلندتر از اون رو هم زمانی که شادی‌شهر راه افتاده بود امتحان کرده بودم اما اون روز به محضی که میرفت بالا و تکون میخورد میخواستم از ترس بمیرم بخصوص که بچه هم آروم نمیگرفت و همش فکر میکردم الآنه که سرنگون بشیم. بعد از اون جریان متوجه شدم که حتی روی پل عابر پیاده هم وحشت دارم و اگر تنها بودم حتما باید دستم رو به جایی می‌گرفتم. فقط هم روبرو رو نگاه میکردم. 

خوشبختانه این ترسم از بین رفته چون چند روز پیش مجبور شدم ماشینم رو روبروی جایی که کار داشتم پارک کنم و از روی پل برم اون سمت خیابون. راستش اصلا حواسم نبود که میترسم و خیلی راحت  عبور کردم با اینکه پل عریضی هم هست و نرده‌های محافظش بلند. 


- اما ترسی که فکر نکنم از بین بره ترس از مارمولک هست. یعنی این موجود بدبخت بی‌آزار چنان لرزه‌ای بر تن و جانم میندازه که هنگ میکنم و نمیتونم روی پاهام بایستم.

جالب اینجاست که خیلی زیاد باهاش روبرو میشم. حتی چند سال پیش که با خانواده  رفته بودیم گرگان و تو هتل مشغول صرف ناهار بودیم صاف چشمم افتاد به درخت و مارمولک‌های سبزی که داشتن رژه میرفتن. الآن که فکر میکنم واقعا یادم نمیاد ناهار چی بود و من چطوری خوردم.

یک بار هم تو دوره ارشد با گندترین استاد زندگیم کلاس داشتیم. دور میز کنفرانس نشسته بودیم و پنجره روبروی من بود که دیدم یک چیزی روی ستون حرکت کرد و اون چیزی نبود جز یک مارمولک کرم رنگ خیلی بزرگ. فقط من و بغل دستیم دیدیمش و زود رفت اما من دوتا پام رو تو هوا گرفته بودم و نمیتونستم بشینم انقدر هم وول خوردم که همه حتی استاد بد عنق هم برگشتن سمت پنجره و چون چیزی نبود به سلامت عقل من شک کردن:/

البته دانشکده ما تو دانشگاه شیراز از همه بالاتر و نوساز هم بود و از اونجا که در دل کوه ساخته شده بود انواع جک و جانور پیدا میشد و اثبات چیزی که دیده بودم زیاد هم سخت نبود فقط مجبور بودم تا پایان کلاس صبر کنم.

دیگه چیزی از ترس‌هام یادم نمیاد ولی اگر باشه به این پست اضافه می‌کنم تا شاید راهکار مقابله باهاش هم پیدا بشه.

- یه چیزی الآ ن یادم اومد! از پلیس خیلی میترسم با اینکه تا حالا خلاف نکردم و تجربه‌ای هم تو این مورد نداشتم اما از ماشین پلیس بخصوص با چراغ گردون بینهایت میترسم حتی وقتی شب‌ها ماشین گشت از کوچه رد میشه تپش قلب می‌گیرم. چندتا از همکارهای سابق این قضیه رو میدونستن و برام دست گرفته بودن. در موارد مقتضی هم سوژه خنده میشدم بابتش:)

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!

همیشه فکر می‌کردم بعد از رفتن مامان و بابا دوام نمیارم. اصلش مدام دعا می‌کردم به هر شکلی که شده رفتنشون رو نبینم اما هم رفتن غم‌انگیز بابا رو دیدم و هم رهایی آروم و فرشته گونه مامان جانم رو.

فردا دومین سالگرد کوچ ابدی مامان هست و من هنوز زنده‌ام هرچند اثری از حس و حال و انرژی اون موقع‌ها نیست.

خانه و خانواده بدون پدر و مادر اون معنای واقعی خودش رو از دست میده و جای خالیشون رو هیچ‌چیز پر نمیکنه.

ولی در هر حال همیشه خدا رو شکر می‌کنم که بهترین پدر و مادر رو داشتم. 

چقدر دلتنگم امروز:(((

تازه‌ها

1. اولین بار به نظرم 5 ساله یا کمتر بودم که با خواهرها و دخترای فامیل رفتم استخر عمومی. یک استخری بود به نام فرح که البته این اسم زمان افتتاحش بوده و بعد از انقلاب اگر اشتباه نکنم اسمش شده بود حجاب! استخر روباز و خیلییی بزرگی بود یعنی بزرگترین استخری بود که من دیدم. بزرگتر که شدم چون  سر کوچه پدر بزرگم این‌ها بود برای دوره آموزش شنا ثبت نامم کردن. الهی بمیرم مامان جانم باهام میومدن و همونجا مینشستن تا من مثلا آموزش ببینم اما من عشقم این بود که یک بار برم توی آب خیس بشم بعد برم زیر آفتاب دراز بکشم. نه مربی و نه مامانم هیچکدوم حریف نشدند که من تمرین کنم. آخر سر هم تو بزرگسالی شنا یاد گرفتم. شرم بر من!

آخرین بار که رفتم اون استخر تو سانس آزادش بود. یادمه یک یا یک و نیم ساعت زمان داشتیم و با سوت ناجیان خوشکل و خوش استایلش، باید از آب در میومدیم اما  اون روز هنوز یک ربع از شروع سانس نگذشته بود که از اطراف و اکناف سوت زنان گفتن سریع بیایید بیرون. چرا؟؟!! چون یک احمقی توی آب کارخرابی کرده بود اون هم از نوع جبران ناپذیر:(( خلاصه با چه حالی اومدم خونه فقط خدا میدونه. مایو رو که انداختم دور حوله هم 48 ساعت توی محلول دتول بود و بعد شسته شد. هرچند دیگه هیچ‌وقت رغبت نکردم ازش استفاده کنم.

بعد از اون مدت زیادی فاصله افتاد و من تو اون مدت فقط خواب استخر رو میدیدم تا دوره دانشگاه و اون استخر باحالش و دوستان و ماجراهای هیجان‌انگیزش و بعد هم از حدود 10 سال پیش این استخر فعلی جورشد. روز اول که رفتم به نظرم خیلی استخر کوچکی اومد و طبیعی بود چون با چیزی که قبلا دیده بودم مقایسه می‌کردم. اما در عوض مزایایی داره از جمله اینکه؛ همیشه خلوت هست یعنی تو تمام این سال‌ها بیشتر از 5 نفر نبودیم، زمان استفاده 4 ساعته، همه همدیگرو میشناسیم و به ندرت کسی رو از بیرون راه میدن، طول و عمقش هم برای شنا کاملا مناسبه و مهم‌تر از همه هزینه‌اش باور نکردنیه.

اون سری که با بچه‌ها رفتیم استخر هتل دیدم ای بابا اصلا نمیشه شنا کرد همین که روی آب سر بخوری رسیدی اون طرف و دیگه مهلت شنا کردن نیست فقط برای آب بازی و هدفی که ما داشتیم یعنی دورهمی خوب بود.

اما مدتی پیش یک مجموعه ورزشی بزرگ نزدیک خونمون پیدا کردم. رفتم تو سایتش برای بررسی و در نهایت برای یک سانس استخر پرداخت آنلاین کردم و با هماهنگی، دیروز عصر رفتم. اول از همه چه منشی نازی داشت یه دختر کم سن فوق‌العاده خوش فرم با صورت ظریف و خیلی هم خوش برخورد. بهش گفتم اومدم شنا ولی در مورد باشگاه هم اطلاعات میخوام مربی رو صدا کرد و اطلاعات گرفتم و باهام اومد استخر. نیوش اون هفته گفته بود که استخر بزرگی نیست و زیاد جا نخوردم به نظرم پنج در پنج بود و حداکثر عمقش 150. اما  چندتا دستگاه ورزشی توی آب بود و کلی وسیله برای آب درمانی. سانس هم ظاهرا خصوصی بود چون توی اون یک ساعت فقط خودم بودم و زمان که تمام شد یک نفر دیگه با مربی اومد. تجربه خیلی خوبی بود هرچند استخر خودم رو ترجیح میدم ولی اونجا هم لذت‌بخش بود. میخوام برای ورزش تو این باشگاه ثبت نام کنم چون شرایطش خیلی انعطاف داره و محدودم نمیکنه فقط نمیدونم تو این گرما شروع کنم یا وقتی هوا خنک‌تر شد!

2. امروز صبح دوباره با اف3 رفتیم گلخونه‌های قصردشت و مستقیم سراغ همون باغی که توش کلی پرنده‌های خوشکل و رنگ و وارنگ داره. من قرار نبود چیزی بخرم چون همون قبلی‌ها به قدر کافی ذهنم رو مشغول کردن. اینکه نمیتونم درست و به موقع بهشون برسم شرمنده‌ام میکنه:( اما چندتا پتوس مرمری و ابلق دیدم که نتونستم مقاومت کنم و خریدم.

البته میخوام ببرمش اون خونه و گلدونش رو عوض کنم. خدا کنه آسیب نبینه و بتونم درست جا به جاش کنم چون از همون موقع عاشقش شدم:))

اف 3 هم چندتایی گلدون برای ایوان و توی راهرو و چندتا هم برای داخل خونه خرید. وقتی داشتیم از باغ خارج می‌شدیم چشمم افتاد به گلدون‌های گوجه گیلاسی و دلم ضعف رفت و اینگونه بود که این خوشکل رو هم خریدم


- دیشب دوتا خواب عجیب و درهم دیدم. صبح که اف 1 زنگ زدگفت دیشب فلان خواب رو دیدم گفتم منم دقیقا همینطور و اف3 هم که داشت میشنید گفت منم دیدم خیلی جالب بود!

اما خواب اولی که برای من بی‌مورد هم بود، تا حدودی تعبیر شد. 

اوقات خوش

دیشب قرار شام داشتیم. عصر زنگ زدم به مری ببینم چه ساعتی میریم گفت فسقلی با بچه‌های پیش دبستانیشون قرار گذاشتن همدیگرو ببینند! میریم باغ ارم و بعدش میاییم یعنی کمی دیرتر قرار بذاریم. انقدر ذوق کردم گفتم ببین نسل به نسل چقدر همه چیز عوض میشه. من خودم اولین بار بعد از دیپلم بود که با دوتا از دوستام قرار گذاشتیم:))

چون مقصد تو مسیرشون بود قرار شد من خودم برم و منم تصمیم گرفتم ماشین ببرم. میدونستم پارکینگ داره ولی یادم نبود پنجشنبه هست و شلوغی خاص خودش. نفس هم باهام بود و سر راه مسافر رو هم سوار کردم. خوشبختانه مسیر خلوت‌تر از چیزی بود که نگرانش بودم و راحت رسیدیم. مری اینها هم کمی بعد رسیدن و کلی بهمون خوش گذشت. فسقلی درخواست بستنی داشت و اتفاقا یک کافه عاالی روبروی رستوران بود و همونجا خواستش اجابت شد. البته به نام اون و به کام ما:)

دوازده و نیم خداحافظی کردیم.  فکر میکردم حالا دیگه دیر وقت هست و خبری نیست اما موتوری‌ها بودن. همون‌ها که خیلی میترسم ازشون. گروهی جمع میشن، ویراژ میدن و اضطراب ایجاد میکنن. قبلا فقط تو بلوار چمران بودن اما دیشب همه‌جا بودن. مزیتی که داشت این بود که حواس جمع‌تر از همیشه روندم و به سلامت رسیدیم خونه. 

شب خوبی بود و معمولا تو این جمع، برنامه ریزی‌های تفریحی خیلی خوبی اتفاق میفته و در اکثر موارد هم اجرایی میشه.


دوستی فصل قشنگیست

مامان جانم خیلی زیاد سخت‌گیر بود به ویژه در مورد ارتباطات من با دوستام. اجازه نداشتم با هرکسی دوست بشم و رفت و آمدی هم در کار نبود. با تمام این حرف‌ها همیشه از بابت دوست‌یابی خوش‌شانس بودم.

یادم نیست چطور ولی اول راهنمایی با لیلا دوست شدم و باز یادم نیست چطور ولی برای اولین بار مامان جان اجازه داد برم خانه دوستم. تا قبل از اون فقط با بچه‌های همسایه‌ها رفت و آمد داشتیم و رفتن به منزل یک دوست همکلاسی شگفتی و تغییر بزرگی در زندگی من محسوب میشد حتی با اینکه مامان و بابا من رو رسوندن و بعد هم اومدن دنبالم. خونشون هم خیلی نزدیک بود.

اینجوری بود که لیلا شد دوست صمیمی من. فقط سه سال راهنمایی همکلاس و هم مدرسه‌ای بودیم و از دبیرستان دیگه با هم نبودیم اما دوستیمون ادامه‌دار شد و روز به روز محکم‌تر. 

مامان جان خیلی دوستش داشت گاهی انقدر ازش تعریف میکرد که حسودیم میشد و لج می‌کردم.

بعد از دانشگاه ازدواج کرد و رفت تهران.

سال ۹۶ که رفیق از دست رفت خیلی کمکم کرد خودمو جمع و جور کنم. دعوتم کرد تهران و حسابی بهم رسید تا حالم عوض بشه. 

لیلا برای من مصداق بارز و مسلم واژه «دوست» هست. یعنی اگر نبود هیچ‌وقت تعریفی از عبارت دوست خوب نداشتم.

کرونا که شروع شد دیگه شیراز نیومد تا شنبه همین هفته و امروز بعد از چهار سال همدیگرو دیدیم. خانه پدریش قرار داشتیم همون خانه قدیمی. از در که وارد شدم تمام خاطره‌های بچگی اومد جلوی چشمم. مامان و باباش مثل همون روزها مهربون و گرم و صمیمی استقبال کردند. پسرش امسال مهندسی شیمی رو تموم کرد و امشب شام مهمون اون بودیم. چند مدل پیتزای خوشمزه درست کرده بود. انقدر خاطره تعریف کردم که فک درد گرفتم ولی نمیشد اون هیجان رو پنهون کرد.

دوستی ما ۳۶ ساله شد و این یکی از نعمتهای خداست که همیشه بخاطرش شکرگزارم.