X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 10 مرداد 1396

خوشبختی ساختنی است

ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
از دست دیگران چه شکایت کند کسی
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
دزد از جفای شحنه چه فریاد می‌کند
گو گردنت نمی‌زند الا جفای خویش
خونت برای قالی سلطان بریختند
ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش
گر هر دو دیده هیچ نبیند به اتفاق
بهتر ز دیده‌ای که نبیند خطای خویش
چاهست و راه و دیدهٔ بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراه می‌رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خوایش
با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد
تا چاه دیگران نکنند از برای خویش
گر گوش دل به گفتهٔ سعدی کند کسی
اول رضای حق طلبد پس رضای خویش

دم همشهریمون "سعدی" بزرگوار گرم با این غزل زیباش.
یکشنبه 11 تیر 1396

آرام، آرام آرام داره میره...

آذرماه 92، وقتی بعد از 25 سال اولین قرار رو با همبازی دوران بچگی گذاشتم و استرس تمام وجودم رو گرفته بود، یک همراه حاضر به یراق کنارم بود و بهم آرامشی داد که بهش احتیاج داشتم.
اسفندماه 92 وقتی پشت فرمون وسط چهارراه زرگری اون دعوای کابوس مانند اتفاق افتاد، یک دوست با وفا و بی ادعا خودش رو به من رسوند و به معنای واقعی تا آخر ماجرا همراهیم کرد.
شهریور 93 وقتی قرار بود واسه یه بنده خدایی با حضور خودش هدیه تولد بگیرم تا سورپرایز بشه، یک کارشناس خبره باهام اومد و خیلی حرفه ای جریان رو مدیریت کرد.
تو این سه چهار سال اخیر یه محرم راز صبور داشتم که کنارش بهترین حس های دنیا رو تجربه کردم، هر کاری که دلمون می خواست به پشتوانه ی هم کردیم و برای هم سنگ صبور بودیم. 
آرام عزیزم، دختر عمه ی کوچولویی که این اواخر دوست صمیمی و محرم اسرارم شده بود ساعت 5 صبح روز پنجشنبه 15 تیرماه 96 به سمت کشور دیگه ای پرواز می کنه که قراره زندگی مشترکش رو اونجا شروع کنه و این یعنی بغضی که بعد از رفتن امیر و علی گلوی من را فشرد باز تکرار میشه.
فقط امیدوارم این بغض طولانی نباشه... باید مراقب باشم یک ساعت دیگه که آرام واسه خداحافظی میاد اشک هام رو کنترل کنم... ای کاش بتونم.

یکشنبه 7 خرداد 1396

حراج محبت بی هیچ چشمداشت

آرمین! 

هرکاری میشد کردم تا غم نبودنت حداقل ذره ای کمرنگ بشه. رفتم تهران پیش لیلا، همون که همیشه در کنار تو به عنوان بهترین دوست ازش یاد می کردم. همون که بعد از رفتن تو تنها دوست واقعی منه. خیلی مراقبم بود و سنگ تمام گذاشت. حالم بهتر شده بود. موزیک گوش کردم. واسه انتخابات فعالیت کردم و هیجان به خرج دادم.

اما...

جمعه تو مراسم باشکوه یادبودت دوباره قلبم آتیش گرفت. با دیدن عکس ها، عکس هایی که تو دور همی هامون گرفته بودیم. عکس هایی که با دختر کوچولوت گرفته بودی... تکنوازی نی، اجرای بی نظیر رفیقت از شعر زیبای استاد مشیری: "بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی..." و بغضی که امانش نداد و روی صحنه ترکید. همه و همه داغ دلم رو تازه کرد و باز جای خالی تو بیداد کرد.

امروز هم که اومدم پیشت رفیق و با دیدن اون چهره مهربون و لبخند منحصر به فردت با تمام وجود زار زدم. می دونستم اگه بودی بهترین برخورد رو با دوستای همراهم داشتی و مثل همیشه باعث افتخارم می شدی.

خلاصه جات خیلی بیشتر از چیزی که بشه توصیف کرد خالیه.

چه خوب روی اون سنگ حک شده که:

"بی هیچ چشمداشتی حراج محبت کنیم

ما فقط خاطره ایم..."

چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396

به رفیق، آرمین

همه شب نالم چون نی
که غمی دارم...
با ما بودی، بی ما رفتی...
اون روز تو مراسم این شعر با صدای زندوکیلی و سلام آخر از احسان مدام پخش میشد. کل چهارراه حافظیه رو این صداها پر کرده بود و همه چیز برای آتش زدن قلبم مهیا بود.
رفتنت به واقع نابهنگام بود. نمیتونم فراموشت کنم. صدای خاصت هنوز تو گوشمه و اون سبک حرف زدنی که فقط مال تو بود.
رفیق؛ گفتن خودت باید بخواهی تا آروم بشی اما چطوری؟ وقتی نامردا دور و برم جولان میدن، وقتی "دلقک" ها نقاب به صورت برام بازی میکنند و وقتی با پدرسوختگی تمام از حال بدم سوء استفاده میکنند، بیشتر جای خالیت رو احساس میکنم. 
شاید همین دلقک ها جای تو رو تنگ کرده بودن وگرنه برای رفتنت خیلی خیلی خیلی زود بود. کاش بودی آرمین. 
پنج‌شنبه 24 فروردین 1396

به دنیا اعتباری نیست

ساعت 4/5 صبح روز نحس چهارشنبه 23 فروردین 96؛

آرمینم، رفیقم، مشاورم، بهترین دوستم بعد از 22 سال دوستی ناب و بی نظیر برای همیشه رفت... و دیگه "نیست"


( تعداد کل: 17 )
   1      2      3      4      >>