X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 20 مهر 1396

عضو جدید خانواده

آوین کوچولو امروز به دنیا اومد. ساعت ۲ خبردار شدم و ۲/۵ بیمارستان بودم. یه دختر با وزن ۲ کیلو و هشتصد گرم و خیلی ریزه میزه. با پوست خشک و چروکیده شبیه پیرزنها اما معصوم و دوست داشتنی. امیدوارم سرنوشت خوبی در انتظارش باشه و به دختر بودنش افتخار کنه.

دیشب خیلی جدی دنبال راه حل مشکلم بودم و کلی جستجو کردم که نتایج قابل قبولی هم پیدا شد و در پی اون امروز اتفاقهای خوبی افتاد. اول تجدید دیدار اتفاقی با یکی از دوستان قدیمی و قول و قرارهای خوب و بعدش هم خبر خوش تولد آوین. 

درس خوبی گرفتم؛ ایست دادن به ذهن وقتی داره به بیراهه میره.

چهارشنبه 19 مهر 1396

حافظ

کلاس اول راهنمایی بودم. از صدا و سیما اومدن تو مدرسه، قرار بود واسه برنامه کودک مجری انتخاب کنن. چند نفر رو بردن واسه تست. وقتی برگشتن گفتن ازمون خواستن از حفظ شعر بخونیم. من از همون روزها عاشق بازیگری و مجری گری و به قول بعضیا "قرتی بازی" بودم. رفتم خونه و بدون هیچ مشاوره و تفکری دیوان حافظ رو برداشتم، نشستم جلوی ضبط صوت، یه نوار کاست آماده کردم و دکمه رکورد رو زدم: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور...
غزل رو تا آخر خوندم اما فقط مصرع اول بدون غلط! هنوز اون نوار رو دارم و هر وقت پخشش میکنم همه از خنده روده بر میشیم.
تا 18 سالگی یک بار بیشتر پام رو تو حافظیه نذاشته بودم.
سال 82 به پیشنهاد یک بانوی منحصر به فرد و با معرفی خودش رفتم حافظیه و تو کلاس های حافظ شناسی ثبت نام کردم. چندماهی نگذشته بود که به یک چهره ی بسیااااااار شاخص تبدیل شدم. مهرماه همون سال با هدایت و مدیریت بهترین استادهای حافظ پژوهی یک "ان جی او" یعنی سازمان مردم نهاد که بهش میگن "سمن" ثبت کردیم. یک چهره ماندگار ادبیات رییس انجمن بود و بقیه اساتید اعضای هیات موسس و ...
بهترین روزها رو تجربه کردیم و قشنگترین خاطره ها رو رقم زدیم. میزبانی گروه تنبور شمس، شهرام ناظری، سالار عقیلی و مهم تر از همه رییس جمهور محبوبم در آخرین سال ریاست جمهوریش، خاطراتی هستن که یادآوریش هم روحم رو پرواز میده.
امشب افتتاحیه مراسم بزرگداشت حافط بود و من از تلوزیون مراسم رو دیدم. دلم پرکشید برای اون فضا و اون حال و هوا اما افسوس که هیچ چیز مثل گذشته نیست. انجمنی که با اون بار علمی ثبت شد و شروع به فعالیت کرد الآن به دست کسی اداره میشه که حتی دیپلم هم نداره و فقط از اسم و رسم اطرافیان بهره میبره. 
دنیای عجیبی شده. حس میکنم همه چیز داره وارونه میشه و انگار هیچ قدمی به جلو حرکت نمیکنه (البته به جز من که خیلی سریع دارم به جلو حرکت میکنم!)
- امروز عجیب یاد آرمین افتادم. به نظرم روزهای چهارشنبه دانشگاه بود. امروز هم چهارشنبه است. عصر خواستم پشت پنجره بایستم و به دانشگاه نگاه کنم اما یادم افتاد که آرمین دیگه نیست. خیلی حرف دارم که فقط اون میتونست شنوندش باشه بدون اینکه بهم خورده بگیره، مسخره کنه یا سوء استفاده. اما آرمین دیگه نیست...
شنبه 1 مهر 1396

بوی مدرسه

امسال بعد از سالها (خیلییییی سال)، حال و هوای مدرسه دارم. حال و هوای روزهای اول مدرسه. 
اول مهر 1361؛ خیلی منتطرش بودم اما اون روز بابا تنها رفت. من لباس پوشیده بودم باهاش برم اما وقتی سوار ماشین شد و بدون من رفت زدم زیر گریه. اولش آروم و بعد به شکل وحشیانه ای "خودمو تو گل میپلکوندم" انقدر زار زدم که خسته شدم. 
پدر جان مدیر مدرسه بود و بیشتر روزها من رو با خودش میبرد و من درک نمی کردم که دیگه باید تو شیفت دخترا برم مدرسه. اون روز هم شیفت دخترونه بعدازظهر بود و بابا به همین دلیل من رو با خودش نبرد تا ظهر که وقت رفتن شد. خیلی خوب بود... مدرسه ی بزرگ و زیبایی داشتیم. در واقع مدرسه رو آمریکایی هایی که تو شرکت صنایع الکترونیک کار میکردن ویژه ی بچه های خودشون ساخته بودن. میز و صندلی های شیک و فوق العاده راحت که هر کدوم برای یک نفر بود هرچند اون روزا من فکر میکردم مدرسه ی واقعی حتما باید نیمکت داشته باشه!
تو مدرسه خیلی مورد توجه بودم. همه با اسم کوچیک اونم اسم مستعارم صدام میکردن. هر مناسبتی بود من رو میبردن رو سن و خلاصه علمدار تمام مراسم بودم. واسه دهه فجر همون سال بهم لباس محلی پوشوندن و بردن بالا. دوتا آلبوم عکس ازم گرفتن اما فقط یه دونه به خودم رسید. دیروز وقت چایی پارتی خواهرانه آلبوم عکسام رو آوردم و چقدر بخاطر اون عکس ذوق کردیم.
تمام اینها باعث شدن خاطرات خوبی از دوران مدرسه بخصوص ابتدایی و راهنمایی برام بمونه.
خلاصه نمیدونم چرا امسال دوباره بوی اون روزها تو مشامم هست. دیروز عصر پر از هیجان بودم. خنکای نسیم شبانگاهی و تغییر ساعت رسمی کشور و این حال و هوا بهم انرژی میده تا امروز با انگیزه ی بیشتری برم محل کار.

... مغز مبارک تغییر ساعت رو نپذیرفته و من به ساعت پنجشنبه بیدار شدم!!!!
شنبه 18 شهریور 1396

عقد پسرم

بعد از هزاران فراز و نشیب بالاخره "پسرم" واسه ساعت 9 امشب 18 شهریور 96 مصادف با عید غدیر، وقت محضر گرفت.
از اول هفته که جریان رو بهم گفت فکرم درگیر شد. مادرش از خر شیطون پایین نیامد که هیچ کل بستگان رو هم بر خر شیطان سوار کرد. دو سه بار بهش زنگ زدم. از شگردهای ویژه ی زبان بازی استفاده کردم اما اثر نکرد. آخرین بار پنجشنبه باهاش تماس گرفتم. گفت از دختره بدم میاد و اصلا نمیتونم بپذیرمش! گفتم شما این پسر رو رها کردین ولی فامیل دختره حلقه زدن دورش، گناه داره. گفت خودش خواسته.
قرار بود مادره با یکی از برادرها برن محضر. "پسرم" خیلیییی به من اصرار کرد که برم ولی هرجور به قضیه نگاه کردم دیدم مصلحت نیست. اما جیگرم براش کباب شد. 
صبح که گوشی رو روشن کردم یه پیامک ازش رسید. انگار نیمه شب و به صورت همگانی ارسال شده بود. نوشته بود: " دوستای خوبم سلام. ببخشید الآن مزاحم شدم. مامان من فردا نمیاد. خوشحال میشم بیاین عقد من"
دلم خیلی گرفت. حتی خواهرهام با دیدن پیامک بغض کردن. 
نگرانشم... الآن باید خطبه جاری شده باشه اما جرات ندارم بپرسم. فقط امیدوارم همه چیز خوب پیشرفته باشه و بعد از این هم خوب بمونه.

پ.ن. وبلاگ محرمانه ام به فنا رفته. کل آرشیو 95 به اینور پریده!
یکشنبه 5 شهریور 1396

نماز

دلم واسه نماز خوندن تنگ شده... نماز جماعت اونم صف اول... اما

فقط دلم تنگ شده!

از خونه ی همسایه صداهایی میاد از همون صداهایی که دو سه هفته پیش از خونه ی نجمه اینا میومد.

( تعداد کل: 22 )
   1      2      3      4      5      >>