تو علائم سرماخوردگی از گرفتن صداش خوشم میاد!
تجربه (البته تجربه من) نشون داده گرفتگی صدا تو سرماخوردگی دو نوع هست؛ یکی با گرفتگی بینی و دیگری ناشی از آزردگی ریه و اطرافیانش. این سری که بیمار شدم چون از نوع ابتلا به این ویروس نکبتی بود گرفتگی صدای نوع دوم رو تجربه کردم و از اونجا که آدم بسیااااار پرحرفی هستم و خب نمیتونستم تو حرف زدن به نقطه رضایت برسم، بسی بداخلاق شده بودم و به هر بهانهای حمله میکردم. امروز بعد از گذشت حدود ۱۲ روز تازه رسیدم به گرفتگی صدای نوع اول.
صبح داشتم میومدم اینور و طبق معمول تو راه کنسرت تکنفره برای خودم اجرا میکردم. در حین همخوانی با شادمهر دیدم چقدرر صدام شبیهش شده. انقدررر خر کیف شدم که تمام مسیر آهنگ رو تکرار کردم و باهاش خوندم. صدالبته که وقتی رسیدم افتادم رو سرفه و جان مبارک دراومد.
- وقتی رسیدم اینجا رفتم کنتور آب رو باز کنم، همینکه دسته رو بردم بالا یک فقره مارمولک به نسبت بزرگ به حرکت درآمد. سه متر پریدم عقب و دستم شروع کرد به مورمور. کم مونده بود پس بیفتم. تازه به این فکر کردم که اگر قبل از بازکردن کنتور دیده بودمش نمیدونم باید دست به دامن کدوم همسایه میشدم واقعا!!
احتمالا اف۳ برام جذبش کرده چون دو سه شب پیش تو خونه داشت باغچهها رو آب میداد بهش گفتم بذار من برم بالا چون مارمولکها میپرن بیرون و میترسم. بهم گفت سعی کن باهاشون دوست بشی، مثلا یکیشون رو بگیر و نوازشش کن تا ترست بریزه. از همون موقع ترس و وحشت و حالت تهوعش اومد سراغم و بالاخره آمد به سرم...
- شبکهای که آهنگهای دهه شصتی پخش میکنه صبح یکی از موزیکهای احمد آزاد رو گذاشت مربوط به همون دوره "خوشکل موشرابی" خیلی حس خوبی بهم داد. یاد شیوا افتادم که نوارکاستش رو داشت و برای منهم کپی کرد. فکر کنم اول راهنمایی بودم... یادش بخیر چه خوب بود همه چیز.
خلاصه که با همین جفنگیات حالم خوش شد امروز. بیش باد:))
-- حرف اضافه؛
هوا بوی پاییز میده و ... یاد گردش یک روزه پارسال افتادم و اینکه چقدر بهم خوش گذشت. به معنای واقعی تمام معیارهای پیکنیک ایدهال من رو داشت. زمانش، مقصدش، خوراکیهاش، سبُکبازیهاش، خندیدنهاش، دیدن درخشش یک عالمه ستاره توی اون تاریکی و خلاصه همه چیزش عالی بود به حدی که حتی اون گند آخرکار هم نتونست خوشی رو از دلم دربیاره.