داشتم سریال دانههای مروارید رو نگاه میکردم. مرده گفت دانههای مرواریدی که...
و من بیاختیار یاد دانههای تسبیح افتادم!
"دانههای تسبیحی که گهواره خاطراتم شد آبیست و مرا یاد تو میاندازد..."
هرچی فکر کردم ادامهاش یادم نیومد. به نظرم اولین یادداشتش بود و باید توی خونه داشته باشمش. یادش بخیر تو تالار حافظ بودیم و اون تسبیح آبی. به قدری تأثیرگذار بود که مدتها عاشق تسبیح شده بودم. حتی نوروز ۹۳ که رفته بودیم کرمان تو آرامگاه شاه نعمتالله، دوتا خریدم و هنوز دارمشون.
امان از خاطرهها و البته چه خوب که هستند.
-امروز تولد عاطی جانم بود. از دیشب برنامه ریختم تبریک بگم اما درگیر شدم و فرصت نشد تا عصر که بالاخره موفق شدم. در جواب برام پیام صوتی گذاشته بود و چقدرررر عاشق صدای مهربونش هستم. جوری اسمم رو میگه و حرف میزنه که همیشه چندین بار پیامهاش رو گوش میدم. به عنوان سومین دوست، به تهران دعوتم کرد و من با اصرار بیشتر خواستم که اون بیاد شیراز واقعا هم امیدوارم بیاد چون یکی از بهترین دوستهای من هست.
آهنگها برام یادآور آدمها و خاطرات هستند. بعضی از آهنگها حالم رو بد میکنند مثلا هیچ موقع طرفدار هیراد نبودم ولی یکی دوتا آهنگش رو داشتم تو ماشین تا اینکه تو روز سیاه آهنگش بارها پخش شد و بعد از اون به کلی حساس شدم و از این آدم و صداش و ترانههاش فراری هستم.
تو تجربه اخیر، قبل از اینکه بدونم ماجرا قرار هست به چه سمتی بره و به چی ختم بشه، پلی لیست مورد علاقم رو پخش میکردم اون هم چندبار تکرار شد و البته لذتبخش بود اما وقتی خیط شدم و به تبعش خیلی خیلی عصبانی، با خودم فکر کردم حالا من چطور به این آهنگها که با ذوق ردیفشون کردم گوش بدم. تو وضعیتی بودم که حتی وقتی تو ذهنم پخش میشدن اعصابم به هم میریخت.
امروز با گذشت یک ماه بالاخره توی راه پلی کردم و خوشبختانه حالم خوبه.
تصمیم گرفتم علاقمندیهام رو با هیییچکس مگر اعضای خانواده تقسیم نکنم.
- هفته پیش دوست جان برگشت تهران. اصرار داشت باهاش برم ولی دلم نخواست. لیلا هم دعوت کرده ولی قبول نکردم. سفر جنوب برام دلچسبتر هست.
- عجیب به زندگی مستقل عادت کردم جوری که رفت و آمدهام برعکس شده. شاید هم بخاطر حس خوب این خونه هست که درست ۱۱ سال پیش همین موقعها تصاحبش کردم!
با اینکه هنوز نیمه پاییز هست اما من شروع کردم به شمارش جوجههام!
هر از گاهی خودم رو مرور میکنم. اینکه چه کردم و چه باید میکردم و چه نباید. البته با نهایت تأسف و تأثر اعتراف میکنم هیییچ تأثیری روی بهبود عملکردم نداره ولی بههرحال چندصباحی مشغولم میکنه و ز غوغای جهان فارغ.
اینبار به دوستیهام فکر کردم. به اینکه تو سنین پایینتر علیرغم بیتجربگی چه دوستهای بهتری انتخاب میکردم و چه آدمهای بهتری سر راهم قرار میگرفتند. دیدم انگار خیلی از این رفقای اخیر لایق دوست بودن نیستند و در مهربانانهترین حالت فقط میشه آشنا خطابشون کرد و گذشت. بعضیهاشون مرزهای معرفت یا بهتر بگم بیمعرفتی رو در جهت منفی جابهجا کردند.
خیلی تو دلم هست به یکی از قدیمیها که سالهای دور وبلاگم رو میخوند بگم؛ دمت گرم که همیشه بدون چشمداشت و سوءنیت کنارم بودی. چند وقت پیش رویا حالت رو پرسید و مجبورم کرد بهت فکر کنم. همون موقع فهمیدم که از همه بامعرفتتر بودی رفیق.
- کسی هم که تو روزهای پر از خشم مرداد ماه تونست حالم رو عوض کنه و قلبم رو روشن، از همون قدیمیها بود.
خلاصه که رفیق هم رفیقهای قدیم:)
فریدا همیشه بهم میگفت تو خیلی برای من خوشقدمی و این حرف رو از ته دلش میزد، تعارف نبود. بعد از اون چند نفر دیگه هم اینرو گفتن و انصافا بودم.
وقتی رفتم سر کار، قرار بود ۶ ماه به صورت آزمایشی کار کنم. سیستم مدیریتی اونجا قدمت ۳۲ ساله داشت یعنی رییس بزرگ که من خیلییی هم دوستش داشتم ۳۲ سال در اون سمت بود و ۵ ماه بعد از شروع به کار من به شکلی ناگهانی و عجیب و شوک کننده تعویض شد. نه فقط خودش، بلکه کل سیستم تغییر کرد. اتفاق غمانگیزی بود.
یادم میاد به رییس آیتی اون موقع که بعد نیروی اصلی حراست شد گفتم عجب قدمی داشتم من! بعد از ۳۲ سال، درست حالا که من اومدم اینجوری شد. البته حرفم نیمه شوخی بود ولی باز دعوام کرد و گفت این حرف رو نزن.
حدود دو هفته پیش بعد از خیلی سال، یهویی و بیبرنامه رفتیم سپیدان. خاطرات بچگی برام زنده شدن. درست مثل فیلمها که با نگاه کردن به یک جایی آدم پرت میشه به گذشته. یاد مامان و بابا و اون رنوی زردمون افتادم وقتی برای برف بازی میرفتیم سپیدان. حالا مسیر همون بود ولی با یک دنیا تغییر. مثل یک جوانه که تبدیل به درخت شده باشه.
درست فردای اون روز تو خبرها خوندم تو جاده سپیدان تصادف شدیدی شده و کلی کشته داده. امروز هم که شنیدم زلزلههای پیاپی داره!! انگار باید بیشتر احتیاط کنم یا نه بقیه باید احتیاط کنند:))
- دغدغه؛ اینروزها حس میکنم ترسو شدم. نه اینکه قبلا نبودم ولی قبلا از موقعیتها میترسیدم و الآن از آدمها. به بعضیها که فکر میکنم تو سرم شکل هیولا نقش میبنده. بخشی از دلیلش رو میدونم فقط نمیدونم باید به زمان بسپارمش یا به درمانگر؟!