چند وقت پیش که برق قطع شد برای گذران سریعتر زمان بیبرقی داشتم تو گوشی میچرخیدم که به یک به اصطلاح ریلیتی شو برخوردم. بخاطر مناظر و عناصر لاکچری کمی بیشتر نگاه کردم و این کمی یعنی همشو دیدم.
یعنی به قدری جلف، بیمعنی، بیمحتوا، مستهجن و ... هست که کل سیستم عصبیم رو بهم ریخت. یک مشت خُل و ملنگ بیسواد و پر ادعا.
با خودم گفتم ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا؟ آخرش هم رفتم سراغ بانک زنانه و ...
خلاصه پر از غر و نق و فحش و از این دست مسائل شدم و چون گفتنش در دنیای واقعی مصداق تُف سر بالا بود اومدم اینجا غر بزنم و برم پی زندگی آبرومندانه خودم:))
من آخرش نفهمیدم سوسول یعنی چی و چرا همه بهم میگفتن سوسول؟! 


تو کمد چشمم خورد به اسپیکری که چند سال پیش اشانتیون خرید گوشی بود. انقدرررر صداش خوب و فراگیره که حد نداره.
باورم نمیشه روزگاری اشانتیون گوشی اسپیکر بوده و حالا حتی شارژر هم نداره!
دیشب وقتی برگشتم هنوز یک ساعت مونده بود برق بیاد. زنگ زدم خونه و بازگشت موفقیتآمیزم رو اطلاع دادم بعد اسپیکر رو به گوشی وصل نموده و در حالت درازکش مشغول حکم آنلاین شدم.
تو اون تاریکی دلچسب آهنگ قطار پخش شد و تمام لحظههای باشکوهم زنده شد. اصلا فکر نمیکردم آهنگ مورد علاقهی یک کلهپوک، منم هیجانی و احساساتی کنه.
خلاصه غرق آهنگ شدم و بازی رو باختم ولی به حال خوبش میارزید. الآنم باز برق رفته و من مراحل فرایند دیشب رو تکرار کردم اما انگار تاریکی، درصد بیشتری از اون لذت رو ایجاد کرده بود!
یک دل سیررررر مطالب و پستهای اینجا رو خوندم.
دستاورد: به اندازهٔ یک عمرِ طولانی تغییر کردم. این کلام و این نوشتهها برام خیلی غریب هستند.
- به قدری عمیق درکم میکنه و با حوصله به حرفهام گوش میده که احساس میکنم بالاخره بعد از نیمقرن!! موفق شدم هیجاناتم رو کنترل کنم.
تبریک به خودم:)
اون هفته که استاد بیتکرار درگذشت و همون لحظه که خبر رو شنیدم واقعا حالم بد شد. شاید قابل باور نباشه اما حس کردم یکبار دیگه پدرم رو از دست دادم. با نفس، غار تنهایی بودم و وقتی اون رفت خوابید کلی گریه کردم. دلم میخواست با یک نفر که حسم رو درک کنه و به اندازه من ناراحت باشه حرف بزنم اما هیچکس به فکرم نرسید بنابراین به تنهایی غصه خوردن ادامه دادم و کمی هم دلم برای خودم سوخت.
- دیروز نوبت کلینیک داشتم. با مشاهده نتایج تصمیم گرفتم جلسه آخر باشه و دیگه نوبت نگیرم. از شانسم همون دیروز خانم خانما گندکاری کرد و حالم بدجوری گرفت. صبح هم خواستم کمی ازش زهر چشم بگیرم ولی فهمیدم قصد داره بپیچونه هرچند حتی اگر بپذیره هم تغییری در نتیجه ایجاد نمیکنه.
- از عجایب این روزها این هست که بیتفاوتتر از همیشه هستم. یادم میاد تو شرایط مشابه ترکیبی از احساسات از جمله ترس و هیجان رو تجربه میکردم ولی الآن اگر بپرسند چه احساسی دارم قطعا میگم: هییییچ!!!
البته بین این همه ماجرا فقط برام جالب بود که همسر مادورو ۶ سال ازش بزرگتره :)))))
- بعد از جریان نارویی که اواخر مهرماه بعد از اون گردش عاالی خوردم در مورد خودم فهمیدم؛ اگر از کسی بدم بیاد یا مثلا برنجم احتمالش هست نظرم با گذشت زمان تغییر کنه اما اگر کسی خودش رو از چشمم بندازه ...
تلخترین خبری که همین الآن شنیدم و با تمام وجودم پر از بغض شدم.
بهرام بیضایی درگذشت!
همینقدر کوتاه و بینهایت تلخ. دلم خیلییییی گرفت.
هوای گریه با من...