X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 1 دی 1395

زمستان چهل سالگی

یک صبح سرد و صاف زمستان بود ...
در آن اتاق خلوت پر عطر
آرام آمدی و نشستی
چون خیره در نگاه تو گشتم
آهسته چون حباب شکستی

من شرمناک ماندم و آنگاه
گلبرگ نیم خند تو پژمرد
می خواستم بگویم .... اما
آن خواستن درون من افسرد !

دست تو را فشردم و گفتی
« فکرش مکن که دستم گرم است
شاید تویی که سردی و ... » آنگاه
دیدی که مات ماندم رفتی

رفتی و روزها سپری گشت
بی تو گریستم
بی تو گداختم
اینک

من سرد نیستم
اینک
این عشق ضربه خورده ی عاصی
بیزار از آن دو لحظه ی تردید
بیزار از آن دو لحظه ی شک است

ای دور مانده از من
آیا هنوز دست تو گرم است ؟؟


نظرات (1)
سروش [ web ]
(ایران)
بی اون ک بخوام شما ر ناامید کرده باشم و صرفا جهت مشابهتهای اجزای نوشته شما با این ترانه، عرض میکنم؛
اومدی اما دیده م دست تو سرده
گفتی اون روزها دیگه برنمیگرده...

پنج‌شنبه 2 دی 1395 ساعت 13:22
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد